من سه چهار ماه بيشتر نيست که با کاپوچينو همکاری می کنم وبه تبع، آن را جدی تر می خوانم. پس علی القاعده نمی توانم راجع به کارنامه يک ساله آن نظر بدهم.


همکاری من به واسطه فردی موسوم به "علی لطفی" آغاز شده که اينجا و آن جا برايم در نوشابه باز می کند
و بالاخره يک جا بايد مزد اين گونی تشک را بپردازم.






(چه جايی بهتر از اين؟)


چند ماه قبل ALI_KERK بنده را به فهرست Yahoo Messenger خود اضافه کرد، اول که نمی شناختمش فکر می کردم بچه پرروی سمجی است اما الان که مدتی گذشته و اندکی شناخت پيدا کرده ام يقين دارم "علی لطفی" بچه پرروی سمجی است. اصلا هم بد نيست! سماجت، جوهره روزنامه نگاری است و سماجت علی لطفی بيش از آنکه روی اعصاب آدم راه برود متقاعدت می کند او اينکاره است برای همين لذت می برم که برايش طرح بکشم.


علی برای خودش کسی خواهد شد به شرطی که يکی از اين روزها مراسم جن گيری کوچکی راه بيندازيم و روح صد و هشتاد کيلويی پژمان راهبر را از کالبد کم حجم تر او بيرون بکشيم و به جهان اشباح عتيقه (يا همان تماشاگران) پس فرستيم.


علی تا مدتها اصرار می کرد کاريکاتوری از چهره اش بکشم تا در وبلاگش بگذارد و خلاصه از او، هی اصرار و از من ناز و انکار تا اينکه يک ماه قبل به تهران آمد و افتخار زيارتش نصيب ما شد و به ميمنت ورود، کاريکاتورش را کشيديدم. وقتی نتيجه را ديد چنان ذوق کرد که رنگش عين گچ سفيد شد و تلاطم شديد روده فراخش را تنها با گله گذاری از قاب عينک کاريکاتور که مشابه اصل نشده بود ابراز نمود!


من هم تصميم گرفتم اين نوشته را مزين به همان کاريکاتور کنم تا ديگر ذوقمرگ بشود.
(راستی بقيه برو بچه های کاپوچينو هم خسته نباشند. حميد نصيری، خوبی؟!)

مانا نيستاني