جشن ميلادت مبارك!!!



كسي مرا خواند،گفت:ننوشته‌اي!…بر كاغذ‌‌هايم واژه‌‌‌هاي
آشنا مي‌بينم ، نمي‌دانم چقدر از آنها براي من است…
روزها را با واژه‌هاي ناآشنا سر كرده‌ام ، نوشتم:مرگ را
راندم!…همچنان خاكم…!
خسرو صدايم كرد ، گفت:جام جهانيه!مي‌خوام كار بزرگ انجام
بدم…گفتم: اسمش چيه؟…گفت:هنوز اسم براش نذاشتم …
اولين نفري كه از قصه اطلاع پيدا كرد من بودم…
چند هفته بعد
گفت:مي‌‌نويسي؟…اسمش كاپوچينو شد!…برايم گفت و‌‌ گفت…با
اسم‌هاي عجيب و غريب روبرو شدم ، يادداشت‌هاي موزيكال
پسر شجاع ، شهري كه ميان برج‌ها گم شد ، دري وري از در و
ديوار ، نوستالژي‌هاي نداشته ،