هنوز از آنها جدا نشده بودم
هنوز از آنها جدا نشده بودم و تنها عشق فكرم را بهم ريخته بود...
عاشق كسي بودم كه مي دانستم روزي مي آيد. عاشقش بودم براي اين كه در گرماي سخت روزهاي تابستان در قلب آفتاب همراهم بود و با من با فكر من به دورترين نقطه ذهنم مي آمد.
اما در اين مسير به آدم هاي ناداني برخورديم كه صحنه هاي جالب زندگي را برايمان رقم زدند. نمي دانم اگر آنها نبودند آيا جذابيتي براي دوباره زندگي كردن مي ماند يا نه؟
تنها شانس زندگي من شايد اين بوده كه هرگز در اين روزها نتوانستم فرهنگ و طبيعت و زندگي را با هم تجربه كنم. من در تمام طول سال مثل يك آدم اضافه به وجود آمدم. اما تو، او و همه، فيلم هاي كوتاهي هستيم كه فقط در تصوير همديگر را مي بينيم. و بعدها عكس هايمان، نوشته هايمان باقي مي مانند. من از دور تنها نظاره مي كنم، كه چگونه از فرصت هايم لذت نبردم...
روزهاي من هر كدام خاطره اي از گذشته و يا ناآمده هستند كه بهم پيوند مي خورند. پيوندي كه در تقويم دوباره به يادم آورد كه امروز سالروز عشق من بود. عشقي كه تازه همه آن را قبول كرده بودند و تقريبا مشكلات جواني ام حل شده بود. و اما امروز، امروز دوباره به يادم مي ماند كه نوشتن را در جايي كه شايد تو هم بتواني بخواني آغاز كردم. چه خوش است امروز. آيا فردا هم خوش خواهد بود؟









