در دايره بسته
اميرحسين مهرگان
روزگار ما روزگار جهانی شدن است و عصر ما عصر ارتباطات. شايد در اين شرايط سخن گفتن از دايره های بسته دور از ذهن به نظر بيايد. اما به گمان من همه کوششی که برای کم کردن فاصله ها در دنيای مدرن به کار رفته تنها باعث شده که دايره ها کمی جابجا شوند و حلقه هايی جای حلقه های پيش را بگيرد و مردمان همچنان در دايره های بسته اطرافشان زندگی کنند.
هر يک از ما به تعبيری در مرکز دايره ای قرار داريم و اطراف ما را شبکه ای از خانواده و اقوام و دوستان و همکاران فرا گرفته اند. اين شبکه معمولا با ما هم سنخ است. خانواده، هر چند که فرد خود را با آن متفاوت بپندارد، بی شک تاثيری عظيم بر شکل گيری شخصيت او داشته و از آنجا شباهت فراوانی ميان فرد و خانواده اش به لحاظ ارزشها و خصلتهای وراثتی و تربيتی وجود دارد.
به همين ترتيب شباهتهای فرهنگی و اغلب اقتصادی ميان فرد و اقوام و دوستان و همکارانش وجود دارد. درنتيجه هر شخصی بيشتر با دنيايی تعامل دارد که از سنخ اوست و با او شباهتهای فراوان دارد. دوستان يک کاسب بيشتر اهل کسب اند و رفقای يک دانشجو يا استاد دانشگاه اغلب از همان قشر اند.
اين حلقه ها و دايره ها البته متداخل اند و هر کس به تنهايی محور منظومه ای از افراد شبيه قرار می گيرد. نتيجه اين که هر فرد در رفتار و عقايدش مورد تاييد اطرافيان واقع می شود و بدين ترتيب در کردار و پندارش راسخ تر و به عبارتی بنيادگرا تر می شود. اين روند از ديگر سو نيز به طور فعال تقويت می شود و آن وضعيتی است که فرد با اراده خويش از محيطی که در آن مورد چالش و انتقاد قرار می گيرد می گريزد و به محيطی پناه می برد که در آن مورد تاييد و تشويق قرار می گيرد.
دايره های بسته مادر بی خبری و غفلت از ديگر دواير اند. هر گروهی تنها در محدوده مسايل مطرح در محفل خود می انديشد و از مسايل گروههای ديگر غافل است. اين در دنيايی که آکنده از وسايل ارتباط جمعی است و هر حادثه کوچکی می تواند زير ذره بين رسانه ها تبديل به حجم غول آسايی از خبر شود، به نوعی بی خبری و جهل به غير منجر می شود. اغنيا از فقرا، شمال شهری ها از جنوب شهری ها، دانشگاهی ها از کارگران، شهرنشينان از روستاييان، جوانان از پيران، مردان از زنان، حاکمان از مردمان، اهالی وبلاگستان از اهالی حلبی آباد، و بالاخره سواره ها از پياده ها بی خبرند.
داستان معروف آن ملکه که به مردمی که برای نان آشوب کرده بودند توصيه می کرد که اگر نان ندارند بروند کيک بخورند حاصل همين عدم تعامل دايره هاست.
رسيدن به جامعه ای متعادل و دور از تنشهای ويرانگر اجتماعی در گرو شناسايی متقابل گروهها و تعامل آنها با يکديگر است. اگر چنين شناسايی رخ دهد فاصله های ذهنی و سپس عينی گروهها با يکديگر کم می شود و اصطکاک های شکننده ميان آنها کمتر اتفاق می افتد. اعضای هر دايره در می يابند که افراد ديگری با افکار و علايق و مسايل ديگری نيز وجود دارند. آنگاه شناسايی و درک متقابل و سپس نوعی حس همدردی و به دنبال ان اقدام برای کاستن از آلام ديگران طبعا رخ خواهد داد.
پس بياييد دايره های بسته را بشکنيم و نگاهی به آن سوتر، به فراتر از افقی که به آن عادت کرده ايم بيندازيم.









