آبنوس مصلحی

از داش آکل صادق هدایت خوشم می آید! شاید چون اسمش با مسماست. شاید چون مثل اغلب آدمهای هدایت ساده است.آدمهای صادق هدایت ساده می میرند. ساده عاشق می شوند و به همان سادگی گول می خورند. اصولاً داستانهای هدایت ساده اند. همه چیز به سادگی و منظم پیش می رود. از حربهء غافلگیری پایان داستان هم آنقدر ساده استفاده می کند که آزارمان نمی دهد فقط از شدت سادگی گیج می شویم! و شاید رمز اصلی کار او همین سادگی است. حکایت داش آکل و 7 سال عاشقی و تلاش و سکوت او، حکایت مردی است که با یک نگاه عاشق زلف چتری و چشمهای سیاه مرجان می شود و به پای همین نگاه می میرد. تمام این وقایع در 20 صفحه رخ می دهند. و پایان داستان یک طوطی است و یک جملهء خاک خوردهء 7 ساله که طوطی همان شب اول به خاطر سپرده و چون بازگو می کند قصه تمام می شود.

زنده به گور هم همین قدر ساده است. زنده به گور هدایت مرگ را با تمام جزئیاتش وصف می کند و می توانیم مزهء تلخ خلط سینه و داغی تب و شوق به مرگ را حس کنیم. زنده به گور حکم خود هدایت را دارد. و تمام شوق زنده به گور برای مردن و تمام نا امیدی و پوچی او برای زندگی همان هدایت است. نمی دانیم این همه پوچی، بی نیازی و بی تفاوتی از کجا می آید، آنهم در اوج یک رابطهء رمانتیک با یک زن نا شناس، ناگهان انگار پرده ها کنار می روند و زنده به گور از خیل آدم ها و روزمرگی هایشان آنقدر بیزار می شود که مصرانه به دنبال مرگ است. باز هم ساده است! مرگ برای زنده به گور ساده است اما کم کم دشوار می شود، آنقدر که سیانور هم به او اثر نمی کند و من فکر می کنم این بیشتر جنبهء سمبلیک دارد. نرسیدن به آنچه می خواهیم! هرچه بیشتر می جوید کمتر می یابد!زنده به گور هدایت، عاجز و ناتوان می شود. تبدیل به آدمی می شود که نمی تواند به زندگی اش پایان دهد، به التماس می افتد و آنقدر ذره ذره می میرد که خنده دار است!آنهم مرگ که در دنیای وحشی انسانها با یک گلوله و یا یک تیغ کوچک گریبان آدم ها را می گیرد.

مرده خورها حکایت انسان هاست. و تلخی یک حقیقت را بیان می کند و آن همان خصوصیت جدایی ناپذیر ایرانیان است. به هنگام مرگ اطرافیان در ما انقلابی رخ می دهد و چنان مویه و زاری می کنیم که ... و خیلی کم پیش می آید که مانند آنچه در واقعهء بم دیدیم، عکس العمل ها واقعی باشند. هدایت نقاط ضعف مارا خوب بر ملا می کند. و آزارمان نمی دهد چون نقاط ضعف خودش راهم آشکار و عیان می کند. صادق هدایت با خودش و با آدم هایش رک است. با زندگی هم رک است. آن را نمی خواهد.

سه قطره خون، همان بیرون آمدن هدایت از بافت ساده نویسی است. مارا به میان ماجرایی پرت می کند که مبهم است. از این زمان به عقب و جلو می پرد و در نهایت از 3 قطره خون قصه ای می سازد که ما را می ترساند! از هرچه گربه است بیزار می شویم. ناگهان معنی گربه صفت بودن را می فهمیم. هدایت هم بیزار است و این در تک تک داستان هایش حتی داش آکل هم وجود دارد. داش آکل که با وجود داش مشتی بودن می خواهد قوانین صنف اطرافش را بشکند هم، در اوج دوست داشتن از همه جز مرجان بیزار است.با 3 قطره خون به این نتیجه رسیدم که هدایت با تنفری عمیق کلنجار می رود.

هدايت با تنفرش، عجزش، تاريكي و سادگي اش، يك پديده است... همان كافكاي ايران را مي گويم! شناختي؟