الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو May 6, 2004
گل‌آقا رفت...

آرمين سنقری (نويسنده و طنزپرداز مجلات گل‌آقا)
a_songhori@yahoo.com

گل‌آقا رفت و خدا مي داند چه درس‌هاي گرانبهايی برای من داشت که در سينه‌اش ماند و برد...

دفتر زمان گاهي جلوي چشم آدم ورق مي‌خورد و پيش مي‌رود، آنقدر نزدیک که کاملا با تمام گوشت و پوستت حس مي‌کني که در برابرش هيچ کاره‌اي...

به جز تسليت گفتن کار ديگري از دستم برنمي‌آيد. حتي آرزو هم نمي‌توانم بکنم که اين آخري‌اش باشد!

خدايش بيامرزاد .


گل آقای ملت ایران



جمعه صبح از راديو شنيدم. يا نفهميدم که چه شنيدم يا در اولين بر خورد نخواستم که بفهمم. هيچ تلفن همراهي هم در دسترس نبود تا از کسي يک تکذيب بشنوم و خيالم راحت شود. دست آخر خبرش را از خود بيمارستان مهر گرفتم و بعد هم زنگ زدم به موبايل امير داودي تا تسليت بگويم، قبلا بارها خواسته بودم از او که دائم در بيمارستان بود حال آقاي صابري را بپرسم. اما مي‌دانستم که سرش خيلي شلوغ است و تماس من، که لابه‌لاي تماس ديگراني که همان سوالات کليشه‌اي مرا دارند، گم خواهد شد و فقط باعث گرفتن وقتش مي‌شود و مخل آرامشش، چيزي که او در آن احوال خيلي به آن نياز داشت، گرچه مطمئنم که نداشت. آن روزها سعي مي‌کردم با واسطه خبر بگيرم تا مزاحم نشوم. امير نبود، گوشي دست آقاي شفايي بود، صدايش مي‌لرزيد و گريه مي‌کرد. فقط توانستم تسليت بگويم...

روز اول که صابری را دیدم فراموش نمی کنم، زنگ زدند که بیایید، گل‌آقا برای جوان‌های موسسه جلسه دارد، من جوانترین جوانان بودم. یک میز بود که دورش سبیل تا سبیل (!) از همان جوانان فوق‌الذکر نشسته بودند و ته آن هم گل‌آقا نشسته بود. سال 79 بود، گل آقا می‌گفت: تند نروید، آرام بروید، چپ نزنید، راست نشوید و ...

صابری معلم بود. در تمام طول عمرش معلمی می‌کرد. از ابوالفضل زرویی و نیک‌آهنگ کوثر و بزرگمهر حسین‌پور بگیر تا این اواخر تمام تحریریه بچه ها...گل‌آقا، شاگردانش بودند. او معلم سختگیری هم بود.

بعدها از آقای زرویی تعریف وسواس‌هایش را شنیدم، نظم آهنینی که موسسه را تقریبا بدون حضور او در سال آخر عمرش همان‌جور مثل قبل می‌چرخاند بهره هايی از آن وسواس‌های معروف داشت.
زرویی از تذکرها و گیردادن‌هایش می‌گفت، چیزهايی که هیچ‌گاه از خودش که دیگر رنجورتر و از پاافتاده‌تر از پیش بود ندیدم.

یک روز (حدود 8-7 ماه پیش) که طبق معمول این اواخر در یکی از جلسات ماهنامه دیدمش، گفتم: "از آقای زرویی تعریف معلمی شما را خیلی شنیده ام، فکر می‌کنم مشغله زیاد شما باعث شده ما جوانتر ها از این برکت محروم بشویم!" خندید، قرار شد کارهایم را بدهم تا بخواند و نظر بدهد. شاید از هول حلیم توی دیگ افتادم که تقریبا تمام کارهایم را پرینت گرفتم و دادم... احتمالا آنقدر ذوق‌زده بودم که در نظر نگرفتم یک پیرمرد، هرچقدر هم دوست‌داشتنی و معلم باشد، بالطبع کم‌حوصله است! قرار شد نظر بدهد ولی نداد و رفت.

گاهی روی پرینت مجله کنار مطلب من می‌نوشت "آفرین!"، گاهی هم که شاید انتقاد داشت، می‌نوشت "خوب است!" همین! یادم نمی‌آید هیچوقت تذکر مستقیمی از او دریافت کرده‌باشم. (1)
شاید من از اولین شاگردانش باشم که درسش را به صورت غیرحضوری می‌خواند! انبوهی از یاداشت‌ها و تذکراتش به نویسنده‌های گل‌آقا در دسترس است (خود آن نویسنده‌ها، مثل ابوالفضل زرویی هم البته در دسترس‌اند!). چند مقاله هم در سالنامه گل‌آقا در این‌باره نوشته‌اند. این یاداشت‌ها و تذکرها، نویسنده‌ها را به مسیری هدایت می‌کرد که الان با نام طنز گل‌آقايی می‌شناسیم‌اش. طنزی به‌دور از شائبه هجو، شیرین و به‌یاد‌ماندنی. قرار نبود هیچ‌کس با خواندن مطلب کسی ذره‌ای ناراحت شود، به قول خودش باید کسی را که خواب است با گل نوازش کرد تا بیدار شود وگرنه استفاده از چماق را او خودش بهتر از ما بلد است!

تسلطی که گل‌آقا به ادبیات و اشرافی که به دنیای سیاستمداران داشت از او بهترین معلم را ساخته‌بود. تذکراتش همیشه به‌جا بود و علاوه بر این ابهتی که داشت مزید بر علت می‌شد تا کسی برخلاف نظرش عمل نکند.

همین‌ها بود که گل‌آقا را، گل‌آقای ملت ایران کرده‌بود. همه دوستش داشتند، از آن بالا بگیر تا این پایین. طی این چند روز، هرکسی که می‌دانست یا می‌فهمید من می‌شناختم‌اش از صمیم قلب به من تسلیت می‌گفت کمتر کسی را دیدم که بی‌تفاوت از کنار این خبر بگذرد. در روز خاکسپاری‌اش (که بر حسب اتفاق دقیقا 12 اردیبهشت، روز معلم هم بود) تمام آن‌هايی که خودشان روزی روی جلد گل‌آقا بودند، آمده‌بودند و اشک می‌ریختند. از همه طیفی بودند و البته درکنار خیل مردم عادی و دوستدارانش.
یادم می‌آید یک‌بار آقای صابری می‌گفت مینو مشیری (یا رویا صدر، درست یادم نیست) معتقد است من گل‌آقای "مردم" ایران هستم چون بر اساس دلایلی معتقد است ایران ملت ندارد، مردم دارد. به‌نظرم آقای خاتمی که این اصطلاح را باب کرد، حق داشت، گل‌آقا یکی از نمادهای وحدت بود، آن مردم اگر تنها همین یک نماد وحدت را هم داشتند باز یک ملت به حساب می آمدند. طنز گل‌آقایی همه از ترک و بلوچ و کرد گرفته تا معلم و قصاب و راننده و محافظه‌کار و اصلاح طلب و اپوزوسیون را یک‌جور می‌خنداند و شاد می‌کرد.

خدا رحمتش کند.



(1)اینها را میگویم تا اگر فردا پس فردا یک مطلب بی‌نمک و بی‌مزه از من خواندید که سراسر فحش و بد و بیراه بود، بدانید که من به اندازه همین "آفرین" و "خوب بود" شاگرد حضوری گل آقا بودم نه بیشتر (حالا البته از میزان ذوق و استعداد که بگذریم!) ... شاید بیشتر شاگرد زمانه بودم تا شاگرد گل‌آقا.



© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools