ما هفت نفر بوديم…
خسرو نقيبی
naghibi@gmail.com
هيچ كدام ما، هيچ وقت تجربه شماره 100 نداشته ايم. اصلا عمرمان به چنين چيزي قد نمي دهد. روزنامه كه در اين بازي حساب نيست و هيچ هفته نامه اي هم نبوده كه ما در آن 100 شماره دوام بياوريم. نازنين ترين شان جايي بود كه مثل كاپوچينو شكل گرفت و 7 شماره بيشتر دوام نياورد. حالا نوشتن براي شماره 100 با يك كوه خاطره و اتفاق، فراتر از تصور است.
* * *
همه چيز را با خنده مطرح كردم. از همان شوخي هاي هميشگي كه بعضي صبح هاي آمدن بابك با اين رفيق تازه مي كرديم. «يك مجله آن لاين». وسوسه انگيز بود اما دور ازذهن هم مي نمود. بابك اما همه چيز را جدي تر از آن چيزي گرفت كه من حتي تصورش را مي كردم. چندروز بعد، احسان نفر سوم گروه بود و دو هفته بعد منهاي بك تبصره، ما هفت نفر بوديم.
دعوت از صنم و شيده جدا از قلم شان يك دليل فرامتني داشت. يك كنجكاوي بيش از حد براي ديدن كساني كه پرخواننده ترين وبلاگ هاي تازه نفس آن زمان را داشتند. اينها را حالا با گذشت بيش از دو سال مي شود گفت. هرچند در دومين ديدار صنم و شيده با متن هايي آمدند كه من و بابك در ذهنمان هم نمي گنجيد. علي عسگري را احسان معرفي كرد، هرچند نوشته هايش را مي خوانديم و هفتمين نفر خيلي ساده به ما ملحق شد و اولين جلسه كاپوچينو اولين ديدار ما هم بود. مهدي در همان نخستين تلفن به شكلي باورنكردني، شكل خودمان بود. صبا هم البته در اين ميان بود. همان تبصره اي كه گفتم؛ چرا كه دور از ما در مشهد بود و همه چيز را تلفني از من مي شنيد.
شب نيمه خرداد وقتي اولين شماره را روي شبكه فرستاديم، دلگرمي ها تا صبح همه را بيدار نگه داشت. نيما همان شب به ما ملحق شد؛ صالح چند روز قبل و بعد هم ديگراني كه همه شان پشتوانه اي شدند براي كاپوچينو؛ براي ماندن تا شماره 100.
* * *
در اين صد هفته خيلي چيزها عوض شد. اول ما نبوديم، هرچند هميشه با بچه ها بوديم. بعد هم ديگراني آمدند و رفتند تا همين چند هفته قبل كه صنم رفت و تا همين چند روز آينده كه يكي ديگرمان هم مي رود. يك حسن كاپوچينو هم مجازي بودنش است و اينكه روي شبكه همه ما در كنار هم هستيم؛ بي توجه به اينكه چندصد فرسنگ فاصله ميانمان افتاده است.
آن روزهاي اول نام هاي بزرگي هم ما را پشتيباني كردند. نام هايي كه هيچكدام ما را نمي شناختند اما نوشته هاي احساساتي مان شايد آنها را هم به روزهاي گذشته شان برد. خيلي از اين نام ها در اين دو سه سال، تبدبل به نام هايي شده اند كه نبايد چندان روي شان تاكيد كرد اما رفاقت و همدلي هيچ كدام اين چيزها را برنمي تابد.
اين چندخط، آن چيزي كه مي خواستم نشد اما به هرحال آن را تقديم مي كنم به برخي از همين نام ها كه دلتنگي هايم برايشان به اندازه كاپوچينو بي حد است: سينا مطلبي، داور نبوي و نيك آهنگ كوثر.
پي نوشت:
اين مطلب را همين امشب مي شد نوشت. اگر مي گذشت مناسبتي ديگر مي خواست مثل شماره 200 كه كمي دور به نظر مي رسيد. براي همين «ما هفت نفر بوديم» حالا نوشته مي شود؛ ساعتي پيش از به روزشدن شماره 100 و با چاشني قلقلك هاي نوستالژيك نيما.
باور كنيد كه حالا ديگر ما هم نوستالژي داريم: شايد براي همين هم هست كه روزگار «نوستالژي هاي نداشته» به سر آمده است.









