آينده كاپوچينو
صبا شادور
خانه ما پارسال در همين فصل كه ميوه ها رنگي بودند، جمعه ها كافه كاپوچينو بود. ساعت 4 بعدازظهر به بعد منتظر بچه ها مي ماندم تا يكي يكي زنگ آيفون را به صدا دربياورند و همه دور هم جمع شويم و تا شب با هم باشيم و از يك هفته اي كه بر هر كدام از ما گذشته بود حرف بزنيم و بعد در آخر از كاپوچينو بگوييم...
كاپوچينوخوب بود، بد بود، نمي دانم چطور بود اما حالا به اينجا رسيده! به جايي كه بايد حرف هاي خوب بزنيم و از خوبي ها بگوييم...اگر چه من فكر مي كنم بهتره از گذشته حرف نزنم و همه چيز در همان گذشته گم شود و هرگز بر زبان نيايد و در همان گذشته هم خاك بخورد...
بايد از آينده كاپوچينو گفت، بايد از روزهاي نيامده اش صحبت كرد. همان روزهايي كه مثل امروز مثل ديروز و مثل روزهاي قبل آدم هاي جديد را وارد كرد و شد كاپوچينو با دوستان جديد و چند درصد دوستان قديم، از سينما گفت، از پانوراما، از گزارش هاي روزانه، از كاريكاتورهاي خنده دار و از داستان هايي كه برش هاي كوتاه مي خورد به فصل، فصل زندگي ما و بايد از وضعيت آخر گفت. وضعيتي كه هنوز هم مشخص نيست كي به پايان مي رسد...
براي كاپوچينو مهم نيست كه چه كساني بودند و چه كساني رفتند و چه كساني ديگر برنخواهند گشت. كاپوچينو فقط استواري اش مهم است و بس. كاپوچينو مثل همان مجله سينمايي مي ماند كه خيلي ها اعتبارش را براي تعداد شماره هاي به چاپ رسيده اش مي دانند. اما كاپوچينو نه شماره بلكه بيشتر اعتبارش براي همين رفاقت هايي است كه پذيرفتيم تا براي صدمين شماره اش جشن بگيريم و ستون هاي مان را خالي نگذاريم.
كاپوچينو مي تواند باشد مي تواند بهتر از هميشه هم باشد، اگر دوباره همه با هم باشيم.









