الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو June 30, 2004
کاپاچینو بود یا نسکافه؟

ميثاق مؤيد
Misagh_Moayyed@hotmail.com

مدت‌ها بود که دلم می‌خواست برای شما نامه‌ای بنویسم. در میان تمام مجلات و نشریات اینترنتی که گاه و بیگاه از مقابلم می‌گذرند برایم خیلی جالب و شاید هیجان‌نگیز بود که ببینم یک سری جوان با نشاط و شاداب دست به انتشار مجله‌ا‌ی زدند که در حد و اندازه‌های خود شاید یکی از بهترین‌ها باشد. (می‌دانم این چند روز سایه فردوسی‌پور بر سر ما هم افتاده است!) پای صحبتشان نشستم و با انتشار هر شماره کم و بیش صفحاتش رو ورق زدم. بیش از همه اسمش من رو جلب کرد و شاید اصلا اسمش بود که باعث شد بیشتر به سمتش کشیده بشم. قهوه خوردن، Hyper شدن و همانا قاط زدن و نوشتن!

از وقتی که یادم می‌آيد قهوه دوست نداشتم. حتی زمانی که در جوار ابوی هم بودیم که برادر اصلا حرف از این چیزها نبود! کافی‌شاپ کجا بود و کارامل ؟! کاپاچینو چی بود یا نسکافه؟ یک چایی می‌خوردی و پشت‌بندش یک صلوات ختم امامان معصومه و غیره می‌کردی و پشت بندش چایی بعدی رو می‌خوردی.
قهوه‌خوری آن زمان اصلا معنی خوبی نمی‌داد ( گویا هنوز هم آن معنی بد تا حدودی در اذهان ملت باقی مانده! ) بزرگ‌تر که شدم بدتر شد. مجالس ختم، ناگواری‌ها، فوت دوستان، فالگیری زهرا خانم، شب زنده داری‌های دانشگاه و اون قاتل بی‌ناموس سریال کاراگاه پوآرو، همه من را به یاد قهوه می‌اندازن. بعد از مدت‌زمانی کار و مشغولیت در یک کافی‌شاپ به تحقیق و مشاهده بر من ثابت شد که از قهوه می‌توان به عنوان پل ارتباطی بین خیلی چیزهای جالب وملوس نام برد که از جمله می‌توان به... ( ادامه این متن در نوار مصاحبه پاک شده است. )

و گذشت تا روزی که باز اسم شما رو شنیدم. در اشد درجات شرمندگی چه‌طوری و از طريق کدام وبلاگ را یادم نیست. وبلاگ کیوان ارزاقی بود؟ خورشید خانم؟ زن‌نوشت؟ چیزی یادم نمی‌آيد جز مطلبی که خواندم و چقدرهم خوشم آمد. مطلبی طنز که عنوانش «چنين کنند بزرگان» بود که هنوز هم وقتی یادش می‌افتم غش‌غش می‌خندم. واقعا عالی بود و از آن پس شروع کردم به ورق زدن بقیه صفحات... سینما... کتاب... داستان... مصاحبه و گفتگو و بنا به همان سلیقه‌ای که نیما رسول‌زاده ازش اسم برد بیشتر دنبال طنز و داستان و کتاب را گرفتم. می‌دانید، جایی که من هستم دسترسی به مطالب خواندنی فارسی و داستان و غیره خیلی خیلی کم است. وقت هم به آن صورت اصلا نیست و زمان مثل برق می‌گذرد. کاپاچینو برايم خیلی غنیمت بود و هنوز هم هست.

چندی گذشت تا اینکه دیدم سر و صداها بلند شد. شاید قبلا هم بلند بود و من نمی‌دانستم ولی گویا توپی که درکرده بودید فوق‌العاده صدا کرد و تحسین همه را برانگیخت آنقدر که لینک‌ها از چپ و راست داده شد و مقاله‌ها و انتقادها و نظرها از هر طرف. و من می‌خواندم و می‌گذراندم. تمام وبلاگ‌ها خبر از خستگی کار و کوشش پایان‌ناپذیر و سختی و لذت و مسئولیت می‌گفتند، از نبود مطلب، از کم‌کاری یک‌سری و از پرکاری یک‌سری دیگر، نمای مجله و کیفیت کارهای نوشته شده، مهمتر از همه سانسور و اصلاحات همه‌جانبه موزون! و خیلی چیزهای دیگر که برای من بسیار جالب بود و تازگی داشت. مقالات در جواب انتقادها نوشته شدند و یک‌سری قلم‌های دیگر در مقام پاسخ برآمدند و خلاصه آنقدر شیر تو شیر که نفهمیدم بالاخره ما با آدم خوب‌ها هستیم یا با تیم عربستان! یکی از بچه‌ها گویا استعفا داد و دیگری گفت که من به‌طور جدی مسئولیتی ندارم. دیگری گفت تا اطلاع ثانوی من رسما سوت می‌زنم. دیگری با روزنامه بر فرق دیگری کوبید و فرد مضروب لبخند مبسوطی تحویلش داد و درخشان نوشت و شکراللهی کوبید و کیوان ارزاقی توپید و نیما رسول‌زاده پرید و چه و چه و چه و جنب و جوشی شد که بیا وببین!... و با خودم فکر کردم من که این همه ازشماره‌های وسط شروع به خواندن کردم چرا ننویسم؟

و در مملکتی که ادموند با اختر می‌رود وعلی با پروین، چرا من با کاپاچینو نروم؟! (‌کپی رایت این جوک همچنان برای اقدس محفوظ است!)

از پشت صحنه - عزیزان رفتند یک‌سری چیزهایی بچینند!

سخن دراز شد. دوست دارم این نوشته‌ها را فقط به عنوان یک نامه تلقی کنید و نه چیز دیگر. قصد انتقاد ندارم چون بلد نیستم! و قصد نصیحت ندارم چون خودم چیزی نمی‌دانم. یک‌سری چیزها هست که می‌خواستم با خود شما در میان بگذارم فقط به عنوان اینکه به نظرم جالب بودند و یا خیلی در مورد شما تک و منحصر به فرد. همه بسته به سلیقه است و امیدوارم من را به عنوان فردی که از ابتدای خلقت اهل قهوه و چایی و موارد مشابه نبوده، محکوم نکنید. حالا کاپیتان شاید نه، ولی نیما جان در هر صورت چشم ما هم بعضی وقت‌ها یک سری چیزها می‌بیند دیگر! (‌صحبت از کاپیتان شد، باخت تیم محبوب آلمان را صمیمانه تسلیت عرض میکنم!)

برادران و ایضا خواهران، چه مسولیت جدی در این مجله ندارید و چه امور سوت زدن به دوش می‌کشید،
احساس می‌کنم که زیادی دل به این موارد «‌انتقادها و نظرها و من چی می‌گم و تو چی می‌گی و اصغر ولم کن ببینم چی می‌گه و لامصب دستت رو بنداز!» داده‌اید. به‌خدا این‌ها تمامی ندارند و تا دلتان بخواهد باز هم هستند.(‌باز هم ایمیل می‌دهم. فکر کردید!) آنهایی که خوب هستند و مفید را بردارید و استفاده کنید و از پیشنهادهای محبوبه استفاده کنید و بقیه را به somagh@cappuccinomag.com ارجاع دهید. فکر خودتان را بیشتر معطوف به آنچه که باید انجام شود بکنید و آنی که نباید انجام شود را به عهده افرادی بگذارید که آن را از چپ وراست به شما گوشزد می‌کنند. فراموش نکنیم که تازه پا گرفتیم و به گل نشستیم (‌کیف می‌کنید چه خودمونی شدم!) و اگر در این صد شماره اول این‌طورپیش رفتیم تا صد شماره دوم و سوم هم بهتر پیش خواهیم رفت و شما کار خودتان را بکنید و عکس منتقدین و بقیه و ذلک را به امثال ما بسپارید تا قاب کرده و به دیوار بزنیم!

یادم می‌آيد زمانی که چندین واحد زبان انگلیسی داشتم برنامه‌ای داشتیم که مقالات نوشته شده را به دوست کناری خود می‌دادیم و او نیز نوشته خودش رو به ما می‌داد... وهردو می‌بایست نوشته دیگری را صحیح می‌کردیم وکوچک‌ترین ایرادش، نقطه، کاما، پاراگرافی و هر چیزی که فکرش را بکنید باید یادآوری می‌کردیم. جمله استادم یادم نمی‌رود که می‌گفت: «‌فکر کنید که دوستی که ورقه‌اش را تصحیح می‌کنید دوست‌دختر سابق شماست که به شما خیانت کرد و شما را با 4 تا بچه تنها گذاشت. تا می‌توانید نسبت به او سنگدل باشید! ». برادران آدمهای آن بیرون هم گاهی دوست‌دختر سابق ما هستند ( برداشت اشتباه نشود که چون حالا دوست‌دختر داشتیم کاپاچینو یک جورایی مذکر شد.) و مسخره‌ترین اشتباهات ما را به بی‌رحمانه‌ترین وضع ممکن به ما می‌گويند. به جای انتقام، لبخند مبسوط زده، استفاده کنیم و فکر چاره بوده و خرجی آن 4 تا بچه را هم از یک جایی می آوریم! در ورژن فمینیستی این نامه، محفوظ در نزد نگارنده، کلمه دوست‌دختر با دوست‌پسر عوض شده است.

حرف‌های حسین درخشان را خواندم و همین‌طور نظرهای شکراللهی را. حرف‌های نیما رسول‌زاده، کیوان و خیلی خیلی‌های دیگر. بی‌نهایت جالب بودند. به عنوان دوست‌دختر فعلی مجله چند پیشنهاد داشتم که شاید به‌دردبخور باشند. چنان‌نچه مقبول افتاد ندایی، خبری، سوتی چیزی بدهید که دلمان خوش باشد.

اول از همه کیفیت محتوایی است. فکر می‌کنم نیما رسول‌زاده بود که از نظم و ترتیب سخن گفته بود. از نظر من فوق‌العاده است و حرف ندارد ولی کیفیت هرگز نباید قربانی و فدای کمیت شود. اگر مطلب فوق‌العاده‌ای در دست آماده شدن بود و ترتیبش از زمان‌بندی مجله خارج شد هیچ اشکالی ندارد. خوبی آنلاین بودن هم می‌تواند این باشد که توقع زمانی چندانی از ما به نسبت ندارن. روی کیفیت مطالب بیشتر کار کنیم و بهترین را ارائه بدهیم. حالا اگر يک هفته بیشتر هم طول کشید اشکالی ندارد و خودمان را محدود به چهارچوب هفته‌نامه نکنیم.
نوشتن مطلبی چون «چنين کنند بزرگان» و یا مصاحبه عالی و جذاب با آقای سکسولوژیست من را که یک‌سال روانشناسی و تقویت امور جنسی! خوانده بودم بسیار متحیر و مفتخر کرد. باز هم از این کارها بکنیم، اگر طول کشید اشکالی ندارد. ما به عنوان خواننده چشممان کور و جای دیگرمان هم درد که صبرمی‌کنیم و می‌سوزیم و می‌سازیم!

دوم اینکه، ممکن است باز هم حرف از سلیقه‌ای باشد که نیما رسول‌زاده اسم برد، ولی فکر می‌کنم که صفحات مجله را اولا کمتر کنید. چندین ستون همیشه ثابت داشته باشید و چندین ستون که گاه به گاه مطلبی درشان نوشته می‌شود. به عنوان مثال ستون سردبیر، گفتگو و وبلاگ کاپاچینو همیشه ثابت باشند و بقیه قسمت‌ها به نوبه‌ی خودشون به‌روز شوند. می‌دانم نظر به وقت کم و امکانات محدود امکان پیوسته بودن و به هم رساندن مطالب آن هم برای هرهفته با توجه به اقلیت نویسندگان خیلی خیلی سخت می‌تواند باشد. به‌خاطر همین خودتان را مجبور نکنید که حتما برای همه ستون‌ها مطلب داشته باشید. تقسیم‌بندی کنید و مطالبی را که گیر آوردید کنار هم بگذارید، کیفیت را بسنجید و بهترین را ارائه دهيد. این‌طوری هم از کار شاق و طاقت‌فرسا تا حد زیادی کم می‌شود، هم دست نویسندگان بازتر. به‌روزکردن مجله هم راحت‌تر خواهد شد وقتی تعداد مطالب کمتر باشد و بهتر باشد!. دقت کنید که من نمی‌گويم چیزی را حذف کنید، فقط به نوبت هر دفعه موضوعات مجله را به چندین مورد اختصاص دهيد. مثلا این هفته راجع به سینما، طنز و داستان بنویسید همراه ستونهای ثابت و هفته بعد اخبار و گزارش و
گفتگو و کاریکاتور همرا با ستونهای ثابت. شاید جذابیت مجله کمی تغییر پیدا کند.

سوم که باز هم سلیقه‌ای است، مربوط به ستون طنزمی‌شود. آقا چی شد؟ کو کجا رفت؟ راستش را بخواهید این روزها وقتی در بلاگ‌های عوام چرخ می‌خورم تا چیزی را پیدا کنم که قابل خواندن باشد اکثرا به عشق و دلدادگی و خوبی مادر و مکر و فریب این جهان پتیاره و بو قلمون‌صفت و وقاحت و پررویی شخص رقیب و عشق ناکام و شعر و قناری عاشق و گوزن نر برمی‌خورم. آخر چــــَــــــــــرا ؟ چرا همه خانمها( و بعضا آقایان) در حال دل‌گرفتگی و مرگ و عشق و همه آقایان در حال هک و بوت و خوار و مادر همدیگر را یکی کردن به سر می‌برند؟ به شخصه همیشه دنبال جایی بودم که حالت داستانی داشته باشد. طنز باشد و به یادش لبخند بزنم. این ستون شما کجارفت؟
می‌دانم که نویسنده این ستون بودن حتی به طورموقت هم بی‌نهایت سخت است. بی‌نهایت سخت است..بدون تعارف، داشتن یک مصاحبه با یک مهندس و نقد یک فیلم و نوشتن یک شعر از حافظ بی‌نهایت ساده‌تراز نوشتن یک مطلب طنز است مثلا درباره اینکه «‌مربع ... سه ضلع دارد. 1) ... و 2) ...». می‌بینید؟ بی‌نهایت سخت است. بحث سانسور در میان است و خطر سربریدگی مجله خصوصا حالا که سرمان را از یک‌سری جاها هم گویا بیرون درآورده‌ایم. وبلاگ نیست که خیالمان نباشد و هرچه می‌خواهیم بنویسیم. مثلا روزی 500 تا خواننده داریم و رویمان حساب مبسوطی می‌کنند!. پیشنهاد من به شما این است که مخصوصا برای این ستون شروع کنید ازجاهایی کمک بگیرید که قبلا مقبول واقع شدند. مثل عبید ذاکانی، حکایات و مطالب طنز دیگری که با ذکر منبع و مقصد جای هرگونه ابهام و تفسیر نابجا را بپوشاند. بعدها کم‌کم می‌شود نسبت به ذوق نویسندگان خوب به موضوعات اجتماعی تلنگر زد و شوخی کرد و خنداند. حتی می‌توان راجع به این موضوع که « دامان زن محل به معراج رسیدن مرد است‌» ساعت‌ها نوشت و نوشت و خندید! شما را نمی‌دانم ولی من که می‌نویسم و می‌خندم!(‌البته می‌دانم که از نظر شما چندان نباید جالب باشد‌)

چهارم آنکه، می‌دانم مطلب کم دارید و سوژه کم است. آخر مگر آدم چقدر می‌تواند از دکترجان راجع به برادران و خواهران همجنس‌گرا و بی‌ناموسی‌های آنها سوال کند؟ (‌خودمانیم وقتی خواندم که سکس گروهی انحرافی به شمار نمی‌رود خیلی کیف کردم. ببین مشارکت ملی و جامعه چندصدایی تا کجاها نفوذ کرده!). سوال من از شما این است که چرا از ملت وعوام کمک نمی‌گیرید؟ هزار و يک نفر هستند که واقعا و واقعا دست خوبی در نوشتن دارند، ساده و خودمانی می نویسند، ذوق خوبی در نوشتن طنز دارند و جوان هستند و از خودمان. تقاضا کنید تا مطلب بفرستند تا به اسم خودشان در مجله چاپ کنید. متاسفانه نمی‌دانم که آیا این‌کار هم اکنون انجام می‌شود یا نه، ولی اصلا چرا صفحه‌ای ثابت به این امر اختصاص ندهیم؟ تک نگاری‌ها خیلی خوبند. اصلا آدرس ایمیلی برای این گونه موارد اختصاص دهیم مثل bia_baghale_amoo@cappuccinomag.com تمام مجلات دنیا همچین صفحه‌ای دارند. زنده یاد مجله گل‌آقا قسمتی داشت به اسم «‌از خودتان‌» و «‌در نامه‌ها‌» . چرا این‌ها را راه نيندازيم؟ عزیز قلچماقی را که تحمل شنیدن همه‌گونه غرولند و حرف چرند و مزخرف را داشته باشد، مسئول جواب دادن به نامه‌های خوانندگانی امثال من بگذاریم. البته قبل از همه مطمئن شویم که واقعا همچین تحملی دارد. پیشنهاد می‌شود که برای امتحان 4 ساعت مستمر به او فحش بدهیم. چنانچه هنوز بنفش نشده بود یک 4 ساعت دیگر قلقلک دهیم و وشگونش بگیریم! کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند برادر! و همین‌طور نوشته‌های خواننگان را در صفحات مجله به اسم خودشان بگذاریم. هم با آمار بازدید کمک می‌کند هم یک‌سری خانم و آقا از دل‌گرفتگی و عشق و خودکشی و هک و بوت و چماق در آستین هم کردن خلاص می‌شوند!

پنجم آنکه بابا ناسلامتی خودمان را یک کم تحویل بگیریم. مثلا ادعا می‌کنیم که اولین مجله‌ی اینترنتی هستیم و دستی در بغل همدیگر... نه نه! ... دستی در نوشتن داریم! و کارمان درست است. پس کجاییم؟ چرا من خواننده که الهی قربانش بروم باید از وبلاگ خانم پینک‌فلویدیش آدرس ایمیل مجله را پیدا کند؟ اصلا چرا من خواننده که فدایش شوم هیچ‌چیز در مورد این نویسنگان مجله نمی‌داند؟ چرا کلی باید بگردیم و همچون کریم پوست‌کلفت خودمان از قاره بلاگ‌اسپات بکوبیم برویم به پرشین‌بلاگ و از آنجا به سرزمین بلاگ‌اسکای که شاید حق جلاله یاری کند و در صفحه یک اخوی و خواهری چهارتا آدرس ببینیم!. ای بابا، برادران ایضا خواهران! آینه هم چیز خوبیست. حقیر روزی نیم‌ساعت در آینه خودم را می‌بوسم. شما که جای خود داريد. یک وبلاگ مخصوص مجله بزنید و آنجا بنویسید. آدرس خودتان و ایمیل مجله رو بگذارید. بگویید کی هستید و چه هستید و دخترید یا پسر و اگر دخترید با من دوست می‌شوید یا نه و اگر پسرید... و اگر پسرید... خب لابد پسرید دیگر! (‌زیر لب: با شما هم دوست می‌شویم. جلوی خانم‌ها نگفتم که بدصورت نباشد!)
از شوخی گذشته، لب کلام اینکه بابا کجایید؟ آخر عکسی سخنی حرفی نقلی؟ اصلا چند نفر هستید؟ کی هستید؟ مصاحبه با شما در مجلات دیگر نخوانیم، قباحت دارد. عکسهای شما را ( فکر می‌کنم که عکس شما بود) در وبلاگهای دیگر نبینیم که بد است برادر. نکنیم. یک کم خودمان را تحویل بگیریم. بابا نا سلامتی باحالیم‌ها، با کلاسیم و قهوه می‌خوریم!

و ششم آنکه، حسین درخشان از ترجمه و آگهی از گوگل حرف زده بود و شکراللهی از لینک دادن به باقی عالم و نیما رسول‌زاده از قباحت عمل مذکور که همگی باعث شد فکری به ذهن نگارنده برسد. به جای ترجمه مطالب به زبان بومیان ماداگاسکار و پرتاب دمپایی و ماهیتابه به سمت و سوی شکراللهی!، چرا اصلا شروع به تبلیغات در مجله نکنیم؟ نا سلامتی مثلا حرفه‌ای هستیم دیگر!(‌حالا خودمان می‌دانیم که نیستیم، به رویمان نیاورید دیگر!) خوبی مجله‌ای مثل کاپاچینو در مقایسه با دیگر مجلات این است که اولا هیچ‌کس از بنرهای تبلیغاتی بدش نمی‌آید... دوما اینکه اصلا جای مطالب نوشته‌شده را اشغال نمی‌کنند و سوم اینکه به احتمال زیاد آنقدر پول جمع خواهیم کرد که بتوانیم یک سری گلیم ضروری را از آب بیرون بکشیم و زندگی و آینده‌ای صورت دهیم. بحث از portal بودن و یاهو آباد زدن و به عوام خدمات ارائه کردن نیست. دل یک‌سری را شاد کنیم و خودمان را هردو و با معرفی چند لینک از در و همسایه هم پول تو جیبی خودمان درآوریم، هم به آمار بازدید باقی ملت کمک کنیم و به این طریق مشت محکمی به دهان امریکا و اسراییل و سایر یاوه‌گویان خونخوار بزنیم. اگر هم کسی نبود، اصلا
خودمان را تبلیغ می‌کنیم، از خوبی‌ها و گل‌بودن آن عزیز و قشنگی که این ایده را پیشنهاد می‌دهد می‌گوییم و عذاب وجدان هم ندارد.

در آخر آنکه، باقی مطالب گل و لایی است که با امواج نوشته های کاپاچینو همراه است و می‌آید و می‌رود. teenager شدن مجله و 2-3 عدد حرف گران دیگر که حافظه یاری نمی‌کند و جو ما اینه و اتمسفر شما اونه و ما توپیم و شما عمرا نیستید و موارد مشابه در شان ما نیست. پیشنهاد می‌کنم که به این دسته از جوانان و عزیزان و نوباوگان همان جوابی را بدهید که نگارنده به کاربران windows 3.1 می‌دهم : بابا بی‌خیــــــــــــــــــــــــــــال عـــــــــــــــــامو!

به نظر می‌رسد که نیما از کوئیلو خوشش می‌آید. می‌دانید، بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که حکایت کاپاچینو و منتقدین آتشین جریان همان مردی است که در راه ماشینش پنچر شد. هیچ منزلی نزدیک و هیچ آدمی هم در دور و بر نبود. آرام‌آرام با خودش به سمت نزدیک‌ترین خانه راه افتاد و در راه با خودش فکر کرد «‌الان به نزدیک‌ترین خانه می‌روم. حتما آنجا کسی برای کمک پیدا می‌شود. احتمالا می‌فهمد که من به کمک نیاز دارم. می‌داند که در بد‌شرایطی قرار دارم. اگر نخواهد به من کمک کند چه؟ اگر نخواهد لاستیکی به من قرض بدهد چه؟ اصلا می‌خواهد مرا تیغ بزند. بابت لاستیکی قراضه از من 100 دلار بگیرد. می‌داند که من به کمکش نیاز دارم. باید از من سوء‌استفاده کند‌» و همین‌طور ناگهان خودش را در مقابل در خانه‌ای دید. تا در باز شد مرد فریاد ز« تو یک دزد کثیفی!» در این 2-3 روز بسیاری را دیدم که بر سر مجله مستقیم و غیره فریاد کشیدند و چه‌ها گفتند که خارج از حوصله من خواننده نادان از امور و شمای نویسنده مطلع از اوضاع! بگذریم...

سخن دراز شد و بس هم طولانی. خیلی وقت بود که می‌خواستم این حرف‌ها را با شما در میان بگذارم ولی کمبود وقت و نبود آب و برق و غرغر مادر زن و موارد مشابه و ذلک مانع شد. تایپ فارسی برایم سخت است خیلی و الان که این را می‌نویسم ساعت نزدیک به 2 صبح است. فردا هم امتحان زمین‌شناسی دارم و پس‌فردایش 3 امتحان دیگر!. گمان کنم که برای این دفعه تا اینجا بس باشد.
خوش باشید، از کاری که می‌کنید لذت کامل ببرید وحرص و جوش نخورید. از کنار هم بودن نهایت لذت را ببرید و نهایتا اگر جایی باقی بود امثال مارا هم تحمل کنید ...
قربان همگی شما
اوخر الژوئن احرام



© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools