حسين درخشان*
http://hoder.com
من خودم دستم توی کار بوده است و میدانم چقدر درآوردن يک مجلهی الکترونيکی آن هم بهصورت هفتگی کار سختی است.
حدود ۷ سال پيش، وقتی که هنوز موجود دوستداشتنیای بنام يونیکد وجود نداشت، در شرکتی که بهنام فرابر داشتيم، مجلهای را به نام بهارستان برای یک موسسهی پژوهشی تاریخی در میآوردیم. آن زمان حتی مووبلتايپ هم نبود و من تکتک صفحهها را با فرانت پيج میبستم. برای همين در آوردن هر شماره از مجله که به صورت فصلی منتشر میشد شايد حدود سيصد، چهارصد ساعت از کل ما وقت میبرد. (مطلب را حتی بايد تايپ میکرديم، چون روی کاغذ بود) البته پولش را میگرفتيم که راستش بد هم نبود.
بعد سعی کردیم با حمايت شرکت آپادانا يک مجلهی ماهانه راه بيندازيم. اسمش الف بود و به نظر من هنوز هم از نظر طراحی گرافيک رقيب ندارد. فکر میکنم که شمارهای هم ۱۰۰ يا ۱۵۰ هزار تومان از آپادانا قرار بود بگيريم. سردبير داشتيم، حروفچين، طراح گرافيک و صفحهآرا. برای اين همه آدم پول زيادی نبود، بخصوص با آن مشقت کار با متنهای فارسی (با استاندارد مندرآوردی ايران سيستم). برای همين فقط دو پيششماره درآورديم و الف هم ناتمام ماند. (شايد در يک فرصت ديگر دوباره راهش انداختم. البته اگر بشود از آن پول درآورد.)
حالا که کاپوچينو را با بهارستان و الف مقایسه میکنم میبينم که اگر شما پول نداريد در عوض مشکلات فنی ما را هم برای مديريت محتوا و متنهای فارسی نداريد. اما اصل مشکل که مطلب تهيه کردن و پيگيری کردن و التماس کردن و مصاحبه پياده کردن و غلط گيری کردن و التماس کردن و عکس پيدا کردن و دوباره التماس کردن و حرص خوردن است، هنوز داريد. اين است که مرا به شگفت میآورد: چطور بدون پول اين همه کار میکنید؟
کار برای خدا يا خلق
در ايران سالهاست که ايدئولوژی مارکسیستی و آموزههای اسلامی، دست به دست هم، ارزشهای اجتماعی عجیبی ساختهاند: کسی را که فقط برای رضای خدا یا خلق کار کند مردم احترام میکنند و حتی انتظار دارند که همهی کارها همينطوری مفت و مجانی، با يک صلوات يا بدون آن، انجام شود. حتی کسی که به صراحت برای کارش مزد میخواهد، دنيادوست و پست خوانده میشود و اصطلاح دروغين «قابل شما را ندارد» هم همه جا شنيده میشود.
اما نسل ما که ديگر به کمک ماهواره و اينترنت از ايران ولی در دنیا زندگی میکند بايد به اين ارزش پشتپا بزند. پشتپا نه بخاطر دشمنی با سنت، بلکه به خاطر اينکه که کار مفت اصولا خود را نقض میکند.
نمیخواهم از ارزش کاری که تاحالا کاپوچینو و دیگر مجلههای اینترنتی کردهاند، بخاطر اینکه رایگان بوده است، کم کنم. ولی فکر میکنم همه با من هم عقیده باشید که اگر پولی در میان نباشد دیگر بالاتر از این سطح نمیشود رفت. حداکثر کاری که میشود تنها بر اساس علاقهی ديوانهوار کرد همین است: دو، سه هزار نفر خواننده برای تعداد زیادی مطلب و گزارش و عکس متوسط که هر کدام از هم نظر فرم و هم محتوا ساز خود را میزنند.
راجع به جزییات اشکالات کاپوچینو میتوان صفحهها نوشت و میدانید که من هم سرم برای دقت در جزییات درد میکند. ولی مساله این است که تا وقتی حداقل سردبیر مجله که بار اصلی مجله را به دوش میکشد قرار باشد مفت و مجانی کار کند، نمیتوان این اشکالات را برطرف کرد. هرچند که در عین حال گمان نمیکنم در ایران کسی پیدا بشود که خودبخود یک سردبیر حاضر و آماده و حرفهای نشریات الکترونیک یا حتی مجلههای چاپی با استانداردهای جهانی باشد. ولی تعداد بسیار زیادی جوان بااستعداد و علاقه مند هستند که میتوانند در طی کار، بخصوص اگر شرایط مالی نسبتا خوبی هم داشته باشد، چیز یاد بگیرند و خود و مجله را با هم به بالا ببرند.
چند پيشنهاد
اما برای اینکه زیاد هم روی هوا حرف نزنم، بگذارید بگویم اگر من جای سردبیر مجله بودم چه میکردم. این را به عنوان فهرستی جامع و مانع از اشکالات کاپوچینو نگیرید که من الان در پی آن نیستم:
تعداد مطالب مجله برای یک هفتهنامه بیش از حد زیاد است. اگر من بودم شش، هفت مطلب حداکثر هزار کلمهای انتخاب میکردم یا سفارش میدادم و یکی دو تا را که به اتفاقات مهم روز ربط داشتند و مطالب خوبی هم بودند، به عنوان مطالب روی جلد انتخاب میکردم و میدادم يکی برايش تصویرسازی مختصری کند و روی جلد بگذارد.
طراحی صفحهی اول را کلا عوض میکردم. رنگها، فرم قرار گرفتن مطلبها و ديگر چيزها را حسابی عوض میکردم. (چيزی شبيه به سالون يا اسليت) مطالب را طوری در آن میچیدم که مطالب خوب شمارههای قبلی از دید خارج نشوند. همینطور مطالب را بر اساس فرمشان طبقه بندی میکردم، نه موضوعشان. مثلا چند تا گزارش داریم، کاریکاتور داریم، چندتا ستون دیدگاه داریم، یک گفتگو داریم، چندتا نقد یا بررسی داریم، و... آن وقت آنها را به این شکل مرتب میکردم، نه موضوعشان.
گفتگو را جدی میگرفتم و با کوتاه کردن و ايميلی کردنش آن را آسانتر میکردم تا بتوانم هر هفته یکی داشته باشم. همينطور بخشی برای نامههای مردم درست میکردم. يک وبلاگ هم راه میانداختم تا نویسندهها در آن بتوانند مطالب کوتاه خبری يا ديدگاههای مختصرشان را دربارهی مسايل روز بنویسند. البته تمام نوشتههای بیسر و ته و احساساتی ادبياتنما را هم از آن حذف میکردم.
برای مطالب حتما پانويس میگذاشتم تا خوانندهها بدانند نويسندهی مطلب کيست و چهکاره است و اصولا چرا اين مطلب از او منتشر شده است. همينطور برای هر کدام خلاصههای ليد مانند مینوشتم تا در صفحهی اول استفاده کنم. برای مطالب طولانی هم تيترهای فرعی میگذاشتم. در ضمن برای ستونهای ديدگاه هم حتما عکس نويسنده را در صفحه میگذاشتم تا حس صميمیتری به خوانندگان بدهد و به خواندن مطلب بيشتر تشويق شوند.
برای مطالب حد میگذاشتم. مثلا برای ستون دیدگاه ۷۰۰ کلمه، گفتگو ۱۵۰۰-۲۰۰۰ کلمه، گزارش ۱۵۰۰ کلمه، و... يک روشنامه يا Style Guide مختصر هم درست میکردم تا نويسندهها بدانند به چه سبکی بنويسند، تيتر بزنند، خلاصه بنويسند، عکس انتخاب کنند، زيرنويس عکس بنويسند، پاراگرافبندی کنند، پانويس بنويسند، و...
يک کاری هم که میکردم تا شاید بشود از آگهیهای گوگل از آن پول درآورد اين بود که هر هفته يک مصاحبه هم به انگليسی میکردم يا همان گفتگوی فارسی را ترجمه میکردم به همراه کلی آگهی در اين طرف و آن طرف.
خلاصه اينکه کاپوچينو چون قديمیترین و شناختهشدهترين است خيلی جای پيشرفت دارد. به شرطی که بتواند برای کار تمام وقت سردبيرش پول لازم را فراهم کند.
* حسين درخشان روزنامهنگار و وبلاگنویس مقيم کاناداست و اگر پای اينترنت نباشد، در حال خواندن مجله است.