به اكبر سردوزامي

آن ديگران هر روزي...

بلند شد...
موهاي روي پيشانيش را با دست صاف كرد. دستي به سينه هاي عريانش كشيد. سرد بود. سرد سرد. براي لحظه اي فراموش كرده بود كجاست. عادت قديميش بود. حداقل در اين دو سه سال كه همينگونه بود... و مگر قبل از اين دو سه سال، زندگي هم كرده بود؟
از تخت پايين آمد. نگاهي به پسر كرد. چه معصومانه خوابيده بود. آن جا چه مي كرد؟ نمي دانست. چقدر اين پسر شبيه امير بود. با چشم دنبال لباسهايش گشت. پسر همه را آنسوتر، به رخت آويز آويخته بود. برشان داشت. عجب صبح غريبي بود.
خواست پسر را بيدار كند. چشمش به دسته اي پول، روي ميز سالن افتاد. پولها را برداشت و شمرد. بيشتر از توافقشان بود. آن قدر كه بايد، برداشت و بيرون زد. حالش مثل هر روز نبود...
"خيابان عجيب خلوت است".
اين فكري بود كه با خودش كرد. ياد پسرك افتاد. مگر چگونه بود كه آن ديگران هر روزي نبودند؟ امير كنارش بود. نگاهي ملامت آميز به سويش پرتاب كرد و رو گرداند. از همان نگاههايي كه هر روز و هرشب بينشان رد و بدل مي شد. ديگر از بار ملامت داشتن گذشته بود. عادتي هرروزه بود و اگر تكرار نمي شد جاي تعجب داشت. مي خواست حرف بزند. امير نمي خواست.
احساس ضعف كرد. چيزي نخورده بود. تريايي، كمي آنسوتر به چشمش خورد. كيفش را باز كرد. يك... دو... سه... نه. به جز پولي كه از كيارش قرض كرده بود و امروز بايد برمي گرداند، به حد كافي پول داشت. امير هم گويا، چيزي نيافته بود...
صندلي را كشيد تا بنشيند. نگاهي به منوي تريا انداخت و سفارش دو قهوه داد. يكي دو دقيقه اي طول كشيد تا به سفارش گيرنده بفهماند قهوه ها را با هم سرو كند نه با فاصله. نشستند.
"امير با اين نگاهش امروز چه مي خواهد ؟".
اعصابش را به هم ريخته بود. اين نگاه مي گفت مي خواهد همه حرفهاي قديمي را باز، براي هزارمين و صدهزارمين بار تكرار كند.
_ خانوم... قهوه هاتون.
فنجانها را روي ميز گذاشت و هر دو را مقابلش. نگاهي تند حواله مرد كرد كه انگار امير را نمي بيند. يكي از فنجانها را نزديك، روبروي امير گذاشت. حالا همه چيز براي آغاز بحث هرروزه آماده بود. كاش تلفن زنگ مي زد...
تلفن زنگ زد. تاكسي به سمت تجريش مي رفت. مغازه كيارش. پشت تلفن هم او بود. مي دانست كه اوست. گوشي را از كيفش در آورد. خاموشش كرد و به جاي هميشگي برگرداند. حوصله نداشت قبل از اينكه ببيندش، وقتي را هم تلفني صرفش كند. شايد مدتها بود كه ديگر حوصله هيچ مردي را نداشت. امير را هم ميانه راه، قبل از سوار شدن به تاكسي جا گذاشته بود. صداي نوار، واقعا ديوانه كننده بود...
كيارش برگشت و لبخند و نگاه ديگري حواله دخترهاي مشتري كرد. لبخند و نگاهي هماهنگ با موسيقي ملايمي كه فضا را پر كرده بود. از آن لبخندها و نگاهها كه هر روز، هر ساعت و هر دقيقه مردان ديگر پي اش مي افكندند. دخترها اما، نفهميدند يا نخواستند بفهمند. به او چه ربطي داشت. گوشه مغازه، روي صندلي راحتي خود كيارش نشسته بود و حركات عجيب او را نظاره مي كرد. دخترها كه رفتند كيارش تازه او را ديد. از زمان قرض كردن پول يك ماهي مي گذشت. سرش عجيب درد گرفته بود...
قرصهاي سردرد را كجاي كيفش گذاشته بود؟ پله ها را دو تا يكي رد كرد و باز، خود را ميان خيابان تجريش يافت. روبرويش چهره نقاشي شده سبز رنگي خودنمايي مي كرد. يك زن بي اثر ديگر بر پرده سينما. چند وقت بود سينما نرفته بود. امير برايش دستي تكان داد. مقابل گيشه با دو بليط در دست ايستاده بود... اما او چرا هميشه رنگ داشت؟
لرزيد از بوق اتومبيل قرمز رنگ. به خاطر او راه خيابان را بند آورده بود. نگاهي به روبرو كرد. امير را نديد. شيشه اتومبيل پايين آمد. سرش را خم كرد تا داخل را ببيند. امير پشت فرمان بود همچون هميشه. سوار شد.
اين امير را بيشتر دوست داشت. اميري كه نمي گذاشت ناراحت باشد...

بهار هشتاد و يك
 

روشنک پاشايی