دو شنبه 18 مارچ
خسته ام. در آخرين روزهاي دهه ي هشتاد شمسي، چقدر خسته ام. ”روز و شب نداره. تو از خودت خسته اي “. چقدر هم كه اين نقطه ي شهر شلوغ است. محله ي ايراني نشين تورنتو در شب هاي قبل از عيد. ”به چه روزي افتاده اي ليلا“.
ترمز سختي مي كنم و گلدان سنبل از روي صندلي ماشين مي افتد پايين، دستم را دراز مي كنم، اَه... كمر بند ايمني نمي گذارد. سنبل بنفش كمرنگ همينطوري هم پژمرده و بي قواره است. سنبل سفيد مي خواستم كه نبود. وقتي سفيد نبود ديگر چندان فرقي برايم نمي كرد. اولين گلدان دم دست را برداشتم ... بنفش يا خاكستري يا سياه ” من بنفش دوست ندارم. آبي چرا، بنفش نه “. بنفش يعني آبي و قرمز. يعني آبي ِ قرمز. يعني آبي به سرخي نشسته. ” نه. من بنفش دوست ندارم “.
ماهي ها هم هيچ تكان نمي خورند. ” نكند در همين ربع ساعت مرده اند “. اگر زنده باشند كه از جدار اين نايلون نازك سفيد بايد جنبشي ازشان ببينم. ” از ماهي هفت سين بدم مي آيد براي همين. چشم به هم بزني تبديل مي شود به يك جسم مرده شناور ليز نفرت انگيز كه با يك انگشت قد و آن چشمان ماتش هراس عالم را مي ريزد به دلت “. بايد يكجا پارك كنم.كمربند را باز مي كنم و نگاهي مي اندازم به ماهي ها كه با بيحالي با آن چشمهاي مات خالي در كيسه شناورند. ” حداقل جنبش يك موجود زنده براي اينكه زنده تلقي شود چيست؟“. زنده اند. گلدان را سرپا مي كنم . خاك گلدان ريخته روي كف ماشين ... يكبار در سال كه بيشتر عيد نيست. ” الان عيد است؟ يكي به من بگويد عيد چيست؟“ راه مي افتم. كارهايم مانده اند و بايد برسم خانه.
براي سفره ي هفت سين چه چيزي كم دارم؟ سكه. سكه ايراني. ” چه فرقي دارد؟“ نمي دانم ولي سكه هاي ديگر سكه نيستند، پول اند” پول نمي خواهم. سكه مي خواهم“. مي گيرم تا آنموقع. ” كدام موقع؟ “ سرم را بالا مي اندازم: مي گيرم تا سال تحويل. اين سر بالا انداختن من هم شده دردسر. توي آسانسور شركت مردم از اينكه من يكدفعه با اين حركت تند سر انگار يك چيزي را پرت مي كنم كنار جا مي خورند. ”چيه؟ فكر توي اون كله هاتون چرخ نمي زنه؟ “ چه سؤالي! تخم مرغ رو چكار كنم؟ خودم كه نمي تونم رنگشون كنم. تا به حال نكرده ام. كي تو ايران فكر سفره ي هفت سين بود؟ چه خوب تو ايران مي شد هر چيزي را با يك برچسب عاميانه يا مبتذل پرت كرد توي سطل آشغال. من هنوز درست نمي دانم چرا اينجا نمي شه. خوب سفيد مي گذارم.
مي تونستم از اون حاضري ها بخرم. با آن گل منگل و زلم زيمبو ي مسخره ولي نه ديگر، مهاجر بايد هفت سينش فرق كند. هفت سين غربت سنبلش بنفش بد رنگه، سكه اش دلار و تخم مرغش هم سفيده و بي نقش مثل همين زندگي. هفت سين غربت، هفت سين تنهايي: سكوت، سياهي، سردي، سختي، س س پيدا نمي كنم. ” غربت حتي هفت تا سين ندارد! ولي اگه داشت شما هم مي دونين كه در آن به جاي سكه حتماُ بايد سنگريزه ريخت توي تنگ خالي از آب با ماهي هاي مرده كه با چشم هاي از حدقه در آمده... به ماهي مرده فكر نكن. نبايد به آن فكركرد “ همان تكان شديد سر. ” مردم خواهند گفت كه زنك تيك عصبي دارد... هه!“
كي فكر مي كرد پاركينگ يك ساختمان مسكوني در يك نقطه ي نه حيلي بد تورنتو مي تواند تا اين حد متروك جلوه كند. طراح ساختمان را بايد براي اين قضيه جايزه داد. ” چرا خلق دلگيرترين ها جايزه ندارد؟ “ خم مي شوم كه كيسه ها و گلدون را بردارم. بگذار ماهي ها رو نگاه كنم.
” چرا اين دو تا رو برداشتم؟ “ مي خواستم ماهي خوشگل كوچولوي نارنجي پررنگ بگيرم ولي تا چشمم افتاد به اون ظرف نفرت انگيز كثيف، كه حجم ماهيش از آبش بيشتر بود و دلم رو از ياد خودم و احساس مغشوش گله آشوب مي كرد؛ ” همان گله اي كه آگاهانه تركش كرده بودم“؛ حس شاديم عين حبابهايي كه رو سطح آب پلق پلق مي تركيدند محو شد. ” توي وول وول زدن لزج ماهي ها توي اون انباشتگي خيس همون هراس من نيست كه داره دل دل مي زنه؟ “ طرف تورشو انداخت و من بي اختيار گفتم: اوني رو مي خوام كه سرش لكه سياه داره. آره همون كمرنگ و روئه. اون يكي هم همينطور... پوزخندي بر لب، مرد ماهي ها رو انداخت توي يك كيسه ي نايلوني نازك كوچك كه از آب همون ظرف پرش كرده بود و به من داد و زير لب جويد كه: اينها رو كه كسي نمي بره. ” شما بودين چي؟ نمي بردين؟“

سه شنبه 19 مارچ
خوب مرتب شد. هفت سينم امسال كامله. ” سال قبل اصلاً چيدم؟ نه! چرا نچيدم؟ چرا امسال چيدم؟ “ اين ظرف ماهي را بايد بگذارم جلوي آينه تا ماهي ها فكر كنند چهار تا اند. ” مگر فكر مي كنند؟ تو كه فكر مي كني “. خوب است كه اين سكه ي ده توماني هست. توي كيف گذرنامه ام پيداش كردم. چند تا مارك آلمان كه در فرودگاه فرانكفورت گرفتم و سنت امريكا و كانادا. ” سكه سكه است “. ماهي ها بي حالند. آب جوشيده ي سرد شده، غذاي ماهي بي فايده است. شمعدانهاي سياهم را چرا گذاشته ام؟ چه مي دانم لابد شاعرانه تر است. ” يعني شاعرا حتماً شمع روشن مي كنن و بعد شعر مي گن! “ بابا محض خوشگلي. ” چي رو داري پر مي كني ليلا؟ چي رو داري با چي پر مي كني؟ “
شمع هاي شمعدان ها را عوض مي كنم و نو مي گذارم. همه چيز رو يكدور كامل مرتب مي كنم. ” من چيزي رو با چيزي پر نمي كنم. نمي خواهم بكنم. بحث پر كردن نيست. اصلاً چيزي نيست كه پرش كنم. خالي ست و خالي. فقط خوشگلش مي كنم. خالي خوشگل. .. خوشگل خالي ... .بده؟“

جمعه 22 مارچ
تمام. هفت سين بي ماهي. ماهي ها مرده اند. سنبل هم عين بيد مجنوني كه بر مزار عاشق ناكامي خم شده باشه، كج شده روي تنگ خالي. شما بگوييد اين هفت سين است يا طرح روز قيامت؟ ” لا اقل بگو. بگو كه خودم كشتمشان “. سرحال آمده بودند، شيطانتر و بازيگوشتر. دلم از تنگي جايشان مي گرفت. ظرف را تا لب پر آب كردم و بهشان گفتم كه اين همه ي آبي بود كه مي توانستند داشته باشند. گفتم كه نپرند بيرون.
نمي دانم چقدر دير رسيدم ولي ماهي بزرگتره هنوز دل دل مي زد وقتي انداختمش توي تنگ. كلي با يك سيخ چوبي باهاش بازي كردم تا يك كم به وول وول افتاد. حتي گولم زد و براي يك چند ساعتي اومد در سطح آب، دهانش را كاملاً گرفت بيرون و نفس كشيد و درست زماني كه مطمئن شدم نمي ميرد، نعشش افتاد ته تنگ. ” بهش گفتم نپره بيرون. پريد “. وقتي يكبار پريدي بيرون و هواي بيرون بهت خورد، اگه برگردي توي تنگ حنماً مي ميري. مي دانيد، تا مرد يك لحظه از سطح آب دور نشد. ” ماهي هم وقتي هواي آزاد رو تجربه كنه، ديگر حاضره بميره و برنگرده زير آب “. ماهي من كه اينطوري بود.
آب رو كم كردم. به ماهيم گفتم: شماها ظرفيت ندارين. همين يك چيكه آب كافيته! وگرنه يك ماهي كوچك نمي شدي كه همه بدونن مي ميري و واسه چند روز مي خرندت و مي برندت خونه. ماهي با بي اعتنايي چرخ مي زد. انگار كه طنين صداش توي تنگ مي پيچيد. ” خودت چقدر زندگي مي كني مگه؟ “از ميز دور شدم. ” خودت نمي فهمي بيرون از تنگت چه دل دلي مي زني ”.
” شما به ماهي من بگين، من نمي تونم برگردم؟“ دومي آرام مرد. مثل مرگ در رختخواب. مثل مرگ در وطن ... ماهي ها رو به توصيه ي دوستي، شبا مي گذاشتم تو يخچال. خوب بهشون ساخته بود. ديشب وقتي اب اين دومي رو كم كردم و گذاشتمش تو يخچال يه حسي بهم مي گفت كه دارم اشتباه مي كنم. امروز هم تا ظهر كه رفتم واسه نهار يك چيزي از تو يخچال بردارم اصلاً يادم نيفتاد. خم شدم و ديدمش. ” شايد هم وقتي از سرما مي مرده فكر مي كرده به خاطر حرفي به مرگ محكوم شده بوده كه اون نزده بوده ولي من شنيده بودم. واقعاً به چي فكر مي كرده؟ “ در هر حال من مي توانم خودم را با افكاري از اين دست تسكين بدهم كه اين ماهي ها را براي سر سفره ي هفت سين پرورش داده بودند و نه براي چيز ديگري. اينها هم كه رسالتشان را انجام دادند و سال را با من نو كردند، پس ديگر مرگشان چه فاجعه اي ست؟ ” فايده ندارد. دارد؟ “
تنگ آب خالي از ماهي روبروي آينه روي ميز هفت سينه و آينه خاليشو دوبرابر مي كنه. سنبل هم روش خم شده و سايه مي اندازه روي خاليش. ” شايد گاهي خالي خودش يكجوري پره. پره از حس خالي “.

يكشنبه بيست و چهارم مارچ
هنوز يك كمي گيجم. صبح است و از اتاق خوابم بيرون آمده ام تا كارهايم را بكنم و بزنم بيرون كه. ” اين ديگر چيست؟ “ نفسم بند آمده است. اين ديگر از درك من خارج است. پنج انگشت بريده شده در تنگ ماهي روي ميز غذاخوري كنار ديگر سين هاي سفره ي هفت سين ديده مي شود. انگشتها در تنگ شناورند و هر لحظه به گوشه اي از اطاق نشانه مي روند. نمي دانم از كجا آمده اند. نمي دانم از كي آمده اند. ”كي آورده شان؟“ انگار آمده اند تا جاي ماهي هايم كه يك به يك مرده اند را بگيرند.” نكند ماهيها تغيير ماهيت داده اند به اين انگشتهاي بريده ي هولناك؟“ پس چرا پنج تا هستند؟ ماهي ها كه فقط يك جفت بودند. نكند حالا بازگشته اند. ولي...اينطوري؟ واي كه يكي از انگشتها همين الان دارد به من اشاره مي كند. توي آينه هم پنج تا انگشت ديگه دارند مي چرخند و به گوشه و كنار اتاق توي آن اشاره مي كنند. ” نكند انگشتهاي توي تنگ من انعكاس آن انگشتهاي بريده و زخمي توي آينه اند؟ “
شك ندارم، كوچكترين شكي ندارم كه اين انگشتها اشتباهاً اينجا هستند و كسي آنها را سهواً آنجا گذاشته است. شايد به خاطر اين تنگ ماهي پر آب من بي ماهي است. همان كه در آينه هم بي ماهي بود. هر چه هست مي دانم كه اينها به من متعلق نيستند. ” اما از كجا مطمئن شوم؟ به كجا بفرستمشان؟ “ اصلاً چطوري بروم طرفشان؟
كسي مي داند اينها از كجا آمده اند؟ مي دانيد؟ اگر مي دانيد به من هم بگوييد كه ديگر نمي توانم به سفره ي هفت سينم نزديك شوم. نمي دانم چرا فكر مي كنم كه بايد از حسين شبستري بپرسم. شما مي دانيد كيست اين حسين شبستري ؟ كجاست اين حسين شبستري ؟ ” يا چرا من فكر مي كنم كه او مي داند؟ “ زنده است، مرده است، آدميزاده است يا پري؟ اگر مي دانيد كوتاهي نكنيد و چند لحظه وقتتان را به من بدهيد و برايم بنويسيد، من هم در عوض برايتان يك تنگ ماهي پر از آب خواهم فرستاد.

تورنـتـــــــــــو 1381   
 

ليلا ليلازی