آماتور


نگاهی دوباره به ساعت مچی چيزی حدود سی دقيقه تاخير را نشان می داد. بازيگر جوان در حال رديف کردن تجربه های کوچک و نه چندان قابل توجه اش برای مردی شايد چند سالی مسن تر از خود بود که شانس کارگردانی اولين فيلمش را چند ماه پيش به دست آورده بود.
کارگردان جوان نگاهی به ورودی کافی شاپ انداخت و باز نگاهی به ساعت. حرفهای جوان آماتور را يک در ميان می شنيد. يک بار که چشمانش به چشمان جوان بازيگر افتاد متوجه هراسی در آنها شد. خودش هم دست کمی از او نداشت، در اولين فيلمش ستاره معروفی وعده همکاری داده بود و اين برای او بسيار دلگرم کننده بود.

کارگردان جوان با بی حوصلگی گفت: اوه، اين ستاره ها هميشه دير می کنند! جوان آماتور لبخندی حاکی از تاييد زد. او خيلی شانس آورده بود که اين نقش را به وی پيشنهاد داده بودند. در ابتدا زياد خودش را مايل به همکاری با يک کارگردان تازه کار نشان نداده بود، می خواست از ابتدا حرفه ای برخورد کند، کمی وقت خواسته بود. ولی وقتی شنيد که يکی ديگر از همکلاس های مدرسه بازيگری که با هم يک دوره کوتاه بازيگری را در آنجا طی می کردند، برای اين نقش در حال گفتگوست، شتابزده خود را به دفتر تهيه کننده رساند و از لزوم تجربه کردن گفت. او گفت که دستمزد اصلا برايش مهم نيست:
« تنفس در هوای فرهنگی، جلوه پول را بی رنگ می کند. » جمله ای بود که قبلا به عنوان آخرين حربه به آن فکر کرده بود.

کارگردان جوان در صندلی اش جابجا شد و باز به ساعت مچی اش نگاه کرد. نگاههای گاه و بيگاه او به ساعت جوان بازيگر را کلافه می کرد. با خودش فکر کرد « اگر نمی خواست بيايد حتما خبر می داد! »
« اميدوارم نشانی اينجا را گم نکرده باشه! ملاقات اول خيلی مهمه! » کارگردان جوان همينطور که نگاهش بين در ورودی و بازيگر آماتور در حرکت بود، اين جملات را گفت.
بازيگر جوان با تعجب و نگرانی پرسيد: گويا شما هم برای بار اول هست که او را ملاقات می کنيد؟!
- تقريبا ! البته يکی دو بار براي دادن فيلمنامه سر صحنه فيلم برداری فيلم اخيرش رفته ام.
جوان بازيگر تشويش بيشتری احساس کرد. فکر می کرد که کارگردان قبلا درباره او با ستاره نقش مقابل صحبت کرده و اين جلسه برای آشنايی بيشتر است نه اولين معارفه!

« بالاخره پيدايش شد! » کارگردان جوان با لبخندی بر لب اين را گفت. با ورود ستاره سينما نگاههای چند نفر از مشتريان کافی شاپ به سوی او برگشت. کارگردان جوان در حال بلند شدن از صندلی اش بود که متوجه اشاره ستاره شد. او ميز ديگری را در گوشه کافی شاپ نشان می داد. جوان بازيگر، کارگردان را ديد که به دنبال ستاره روان شده است. چند قدم جلوتر کارگردان سر برگرداند و با اشاره ای جوان را به ميز ديگر خواند. جوان بازيگر لحظاتی بعد بر روی صندلی کنار کارگردان نشسته بود ...
- ... چند تا صحنه و سکانس بايد عوض بشه ... يه کمی هم نقش بايد بيشتر به من جای کار بده ...
-: کدام صحنه ها منظورتان هست؟
-: سکانس دوم از صحنه اول، کل صحنه دوم، چند تا سکانس از صحنه چهارم و سوم.
ستاره سينما ليوان عرق کرده آب را به لبهايش نزديک کرد و در اثر اين مکث نگاهی به بازيگر آماتور انداخت.
-: شما قبلا هم جلوی دوربين بوديد؟
-: يک فيلم کوتاه!
-: چقدر کوتاه؟
-: در يک فيلم يک دقيقه ای نقشی داشتم!
-: اوه يک دقيقه ای!
و بعد نگاهش را از او گرفت و رو به کارگردان جوان گفت:
« فيلمنامه توی ماشينه. جاهايی را که در نظرم بود عوض بشه، علامت گذاری کردم. ميتونم به شما برگردونم! » و از جايش بلند شد. کارگردان جوان راه را برايش باز کرد و همچنان که به دنبال او راه افتاده بود، برگشت و آهسته به بازيگر جوان گفت:
« تماس می گيرم ..... »


افشين حسن زاده


July 2002, Canada

افشين حسن زاده