يک تفريح تگزاسی !
يک تفريح تگزاسی !
من و ديگر مردم پامپاس سيتی، بيضی وار ايستاده و منتظر بوديم، منتظر چه؟ دو نفرشان کارشان به آخر رسيده بود. همان هايی که الان روبروی هم ايستاده بودند و چشم در چشم يکديگر دوخته بودند. نزديک ظهر بود و خورشيد بالای سرمان ايستاده بود، گرم گرم ...
و در اين گرما من و ديگر مردم شهر منتظر بوديم، اما منتظر چه بوديم؟ چه اتفاقی اينقدر مهم بود؟ اينکه چه کسی سريع تر شش لولش را بيرون می کشد؟ يا اينکه چه کسی در مردن پيش دستی می کند؟! چرا به خط پايان رسيده بودند؟ در آن طرف، سه کابوی را مي بينم که روی نرده های جلوی کلانتری نشسته اند. آن ها خوشحال هستند و بعضی وقت ها می خندند و به آن دو نفر خيره شده اند. چرا انقدر شاد هستند؟ شايد اين تفريحشان است، شايد سرگرمشان می کند، سرگرمی که يک لحظه بيشتر طول نمی کشد، تفنگی می غرد و بعد يک نفر می ميرد؛ آيا برای هر بار سرگم شدن، بايد يک نفر بميرد؟ راستی کلانتر کجاست؟ دوستم کابوی را دنبال او فرستادم، فکر می کنم کلانتر بتواند قائله را خاتمه دهد، ولی او کجاست؟ شايد در ميان جمعيت قايم شده است، شايد او هم منتظر است؛ آيا يک کلانتر به تفريح نياز ندارد؟
در اينجا کمتر می توانی ابری در آسمان ببينی؛ اينجا هميشه گرم است و آسمان به پهنای ديد توست و هميشه آبی؛ الان هم همينگونه است و فقط دو تکه ابر کوچک سفيد در آسمان حرکت می کنند. آن دو هنوز دست به هفت تير نبرده بودند؛ من ترجيح دادم وقتی اين کار را می کنند اينجا نباشم و گرنه چه فرقی با اين مردم داشتم؟ شايد هم احساس می کردم به تفريح احتياج ندارم. ترجيح می دهم بروم دنبال کلانتر بگردم. خوب اولين جا کجاست؟ يک کلانتر بيشتر اوقات کجاست؟ فکر می کنم درکلانتری، ولی اين يک موقعيت استثنايی است. يعنی الان هم آنجاست؟ ديدنش ضرری ندارد!
از پشت کابوی های جلوی کلانتری رد شدم و وارد آن شدم، کلانتر پشت ميز بود و فکر می کرد، با وارد شدن من سرش را بالا آورد، من تعجبم را پنهان کردم و پرسيدم:
- می دانی بيرون چه خبر است؟
با لحن خاصی گفت:
- اميدوارم هر چه زودتر تمام شود!
پرسيدم:
- موضوع چيست؟
- هر کدام از اين دو افراد خانواده ديگری را کشته اند، حالا می خواهند موضوع را با دوئل خاتمه دهند.
- پس راه ديگری برايشان نمانده است؟
- نه! دوئل را ترجيح داده اند و از دست من هم کاری بر نمی آيد.
کلانتر راست می گفت؛ آن دو به يک اندازه مقصر بودند و از طرفی اگر کلانتر می خواست مزاحم دوئل آنها شود نه تنها آن دو، بلکه تمام مردم عصبانی می شدند. آنها هنوز منتظر بودند، کلانتر هم منتظر بود، او نگران هم بود. نگران شهری که مردم آن، هر گاه بخواهند قوانين را ناديده می گيرند و خود قانون وضع می کنند. نگران شهری که مردم آن، بدون اطلاع کلانتر، حکم اجرا می کنند. نگران شهری که از ميان دو جنايتکار تنها يکی مجازات می شود و ديگری، آسوده خاطر و در حالی که مردم به او احترام می گذارند، در شهر ظاهر می شود. صدای کلانتر افکارم را بهم ريخت:
- بايد بشنوم ...
- بشنوی؟ چی بشنوی؟
- بايد بشنوم! بايد صدای دو گلوله را بشنوم ... اميدوارم صدای دو گلوله بيايد.
او منتظر بود صدای دو گلوله بيايد. من به کنار پنجره رفتم، ناگهان صدای جمعيت به طور کامل قطع شد و بعد صدای شليک يک گلوله آمد ... .
نه! انگار صدای دو شليک بود اما با فاصله زمانی بسيار کم؛ من به آسمان نگاه می کردم، ابرهای کوچک جلوی خورشيد را گرفته بودند، اما چند لحظه بعد، ابرها غيبشان زده بود و تنها خورشيد در آسمان مانده بود. صدای متفرق شدن جمعيت را می شنيدم آنها تفريحشان را کرده بودند، با خودم فکر کردم آنها هم بی تقصير نيستند اما به هر حال به نظر می رسيد آرامش به شهر برگشته و سير زندگی عادی شده است، ولی از همين جا هم معلوم بود که خورشيد، کم فروغ تر شده است.
کلانتر بی امان می خنديد .









