سوم کشون


گاو مشت حسن وقتي مرد، بيچاره مشتي آنقدر ناراحت شد كه سر به طويله گذاشت و گفت من گاوم. آخرش هم كه توي يک گودال جان سپرد.
اما وقتي زن همسايه مان مرد، طويله اي وجود نداشت كه آقا سيامک به آن پناه ببرد. هيچكس هم دست و پايش را نبست و توي گودال هم نيافتاد. فقط بعد از دقيقا سه روز و سه ساعت و سه ثانيه كه رفت توي خانه و در را بروي خودش قفل كرد تا كسي را نبيند، با سر و صورت اصلاح كرده و ترگل ورگل در حالي كه گره كراواتش را صاف ميكرد، از خانه بيرون آمد و در مقابل چشمهاي به ظاهر حيران و سرزنش بار همه كه لابد توي دلشان ميگفتند حقش بود. اون زن عفريته همون بهتر كه مرد و همرو راحت كرد، سوار ماشينش شد و رفت. البته و صد البته همه داشتند از كنجكاوي اينكه آقا سيامک آن روز و روزهاي متوالي ديگر كجا رفت، مي سوختند؛ ولي خوب بايد يک چند روزي را دندان روي جگر ميگذاشتند تا ته و توي قضيه در بيايد.

در اين حين بود كه آنروز نحس، وقتي سر و كله اش با آن چمدان و سر و وضع مكش مرگ ما پشت در خانه آقا سيامک و مرحوم تهمينه خانم پيدا شد، مادر سودابه، دختر خوشگل خانه روبرويي كه آخرش زن يک حاجي بازاري بيست و هفت سال از خودش بزرگتر شد كه سه سال بعد مرد و همه ثروتش به سودابه رسيد و به اصطلاح امروزي ها عاقبت به خير شد، در اثر هيجان از بالاي پنجره اتاق زير شيرواني كه علاوه بر كاربردهاي ديگر به نوعي برج ديده باني او نيز محسوب ميشد به پايين افتاد، سرش به موزائيک كف اتاق خورد و در اثر ضربه مغزي در گذشت. روي زمين كه افتاده بود هنوز دهانش باز بود و موهاي قرمزش دور و برش پخش.

آنروزها محله عجب صفائي پيدا كرده بود. بوي حلوا آدم را مست ميكرد. اول تهمينه خانم، بعد مادر سودابه. آقا شهرام برادر آقا فرهاد، سوپري سر كوچه، گفت: خدا سوميشو بخير كنه، و پسر پنج ساله اش، رهام، گفت: من حلوا خيلي دوست دارم. كاشكي هر روز يكي بميره! فرصت نشد تا آقا شهرام به رهام چپ چپ نگاه كند، چون در خانه آقا سيامک باز شد و باز هم سر و كله آن زن پيدا شد. اينبار ديگر چمدان نداشت، ولي لباسهايش همان بود كه در بدو ورودش باعث سقوط مادر سودابه شده بود. تر و تميز و شسته و رفته. به سمت سوپري آقا فرهاد رفت و نگاه مردها را كه بيرون ايستاده بودند به دنبال خود كشاند. رهام گفت: بابا اين خانومه چه خوشگله، و البته آقا شهرام چيزي نگفت، چون داشت سبيلهايش را ميجويد.

نيلوفر خانم، زن آقا شهرام، كه با انزجار اين غريبه را مينگريست، زير لبي به بغل دستيش گفت نگاش كن اين همون غريبه ستا. و بغل دستيش هم به بغلي زد و همينطور آرنج بود كه به آرنج ميخورد تا يک دفعه جيغ سودابه از توي اتاق در آمد، قاتـــــــــــــــل، اوهو اوهو اوهو. و بعد بقيه زنها يک صدا گفتند قاتــــــــل اوهو اوهو اوهو، و عزاداري شروع شد. اعظم خانم از خلال اشكهاي پاک گفت چه بوي چلو كبابي مياد اوهو اوهو اوهو، و بغلي گفت آره من گشنمه اوهو اوهو. باز هم جمله هاي زير لبي بود كه زمزمه ميشد تا يک دفعه خاله سودابه با يک تكان سخت از جا بلند شد تا ببيند نهار را آوردند يا نه. قديميها بيجا نگفته اند كه عزاداري قبل از نهار بسيار با حال وهوا تر از عزاداري بعد از نهار است. حتي ثواب آن هم بيشتر است، چون مردم گرسنه بلندتر گريه ميكنند.
نهار را آورده بودند. دخترها و خانمها بلند شدند. شروع به چيدن كردند. مردها هم از آن طرف.

علي گدا بر خلاف اسمش اصلا گدا نبود. يعني هيچكس نديده بود كه گدايي كند. توي محله هميشه ميگشت. سبزي و شير خانمها را ميخريد. زمستان ها برف پارو ميكرد... و خلاصه كارهاي خرده ريز اهل محل را انجام ميداد. كسي نميدانست كجا ميخوابد و پدر و مادرش كيست. موقع نهار علي گدا با يک قابلمه نه خيلي بزرگ و نه خيلي كوچک آمد دم در. سهمش را ميخواست. آقا شهرام يک پس گردني نثار پس گردنش كرد و آقا فرهاد گفت برو بچه مگه اينجا دار العجزست، گدا. و دا ي گدا را با تحكم زيادي تلفظ كرد. بعد هم رفت يه گوشه نشست و با حالتي متفكرانه بشقابش را تا ته خورد.


***


فردا صبح آفتاب نزده، امير حسين و نازلي بچه هاي خالهء سودابه يواشكي از رختخواب بيرون خزيدند كه به حياط بروند. داشتند از راهرو رد ميشدند كه صدايي توجهشان را جلب كرد. صداي حرف بود. به سالن نزديک شدند. همه بزرگترها در آن جمع بودند از جمله پدر و مادر خودشان. بچه ها در اين موقعيت كاري را كه از هر بچه عاقلي انتظار ميرود انجام دادند، يعني طوري كه جلب توجه نكند گوش ايستادند. بحث داغ بود.
و رفته رفته داغ تر هم شد.

مادرشان گفت: حالا كه قراره تا بلايي سر يكي از ما نيومده نفر سوم رو خودمون انتخاب كنيم، چرا اون قاتل نباشه؟ فين فين فين. بيچاره خواهرم اوهو اوهو اوهو.
سودابه گفت: قاتـــــــــــل. اوهو اوهو اوهو و بقيه زنها گفتند اوهو اوهو اوهو.
آقا شهرام گفت: منم موافقم، نفر سوم اون باشه. اصلا اينجا يه محل آبرومنده. خوبيت نداره جلوي زن و بچه بابا. نذاشت كفن اون زن بيچاره خشک بشه. اي نامرد بيوفا! چشمش به نيلوفر خانم افتاد كه با غضب نگاهش ميكرد. آقا شهرام نگاهش را دزديد و ساكت شد.
از توي راهرو صداي پا و سرفه مردانه ميآمد. امير حسين و نازلي در رفتند و به اتاق خواب پناه بردند. وقتي پدر و مادرشان برگشتند بچه ها مثل دو تا فرشته خوابيده بودند.

سالن خالي شد و فقط نيلوفر خانم و آقا شهرام در آن باقي ماندند.
نيلوفر خانم: خوب جلوي مردم خودتو مظلوم نشون ميديها.
آقا شهرام: هيس. همه خوابن.
نيلوفر خانم: حالا تو چرا قبول كردي اينكارو بكني. نميشد يكي ديگه داوطلب بشه؟
آقا شهرام: تنها كه نيستم. فرهاد و شوهر خاله سودابه هم هستن. كار اصلي رو هم علي گدا انجام ميده. بدون درد و خونريزي.
نيلوفر خانم: باهاش صحبت كردين؟
آقا شهرام: آره بابا، اون دفعه سر سوم كشون حسن عباسي، همون كچله، هم اون كارو تموم كرد.
نيلوفر خانم: پس كاشكي زودتر كارو تموم كنن. ميترسم اگر نجنبن قرعه نفر سوم به اسم يكي از ما بيافته. من دوست ندارم بميرم. اوهو اوهو اوهو.
آقا شهرام: كم كم برم حاضر شم.


***


آفتاب تازه داشت سر ميزد كه صداي زاري و شيون آقا سيامک تمام كوچه را بر داشت. كشتنــــــــــــش. کمــــــــــــــــک. يكي به دادم برسه. زنم رو خفه كردن. بيست سال بود به پام نشسته بود. تا بالاخره اون عفريته مرد و همرو راحت كرد. آقا مگه شما مردين؟ چرا هيچكس جوابمو نميده.

محله از گور هم ساكت تر بود. فقط صداي تاپ و توپ قلب امير حسين و نازلي از زير ملافه بگوش ميرسيد كه آن هم بعد از مدتي آرام شد.

روشنک پاشايی