زمان نه در ساعت
زمان نَه در ساعت
نصف اتاق پر از صداى چرخ خياطى بود و نصف ديگرش پر از دود ترياک. هنوز كسى سفره ناهار را جمع نكرده بود. كاسه هاى چينى پر از صدا بود. طاقچه ها و رف ها پشت دود.
يک توپ پلاستيكى روى قاليچه راه مى رفت و مجيد لخت، دنبال توپ مى دويد. سه ساله، دو ساله!! همين طرفها.
- برو توى حياط بازى كن.
مجيد گفت: مامان.
دسته چرخ خياطى دور مى زد و بعد متقال از زير سوزن مى گذشت.
زن گفت: ها؟
مجيد گفت: چه جور مامان؟ آدما چه جورى درست مى شن؟
زن گفت: وا؟ ديگه چى، خدا بدور!
متقال زير سوزن جمع شد.
زن به چرخ خياطى گفت: ديگه چه مرگته؟ و نخ را پاره كرد.
مجيد گفت: مامان.
زن داد كشيد: ولم كن تو هم.
مجيد توپش را روى متقال انداخت و رفت توى دود ترياک.
شكمش را به پشت پدرش چسباند، كف پف كرده دستهايش را روى چشمهاى پدرش گذاشت. يك تكه آتش از لاى انبر روى حصيرک افتاد. آفتاب از پنجره تا كنار سينى منقل آمده بود و مى خواست از روى منقل هم بگذرد.
پدر گفت: چرا همچين مى كنى بچه؟
مجيد گفت: بابا آدما از كجا ميان؟
پدر گفت: از ... بيا اين بچه را بگير خانم.
بعد با نوک انگشتانش مجيد را هل داد.
صداى چرخ خياطى از درهاى باز اتاق بيرون مى رفت. پرده دود را تكان مى داد. مجيد در راهرو باريكى، پر از بوى پياز داغ، به طرف سفيدى يک پيراهن رفت كه روى تشک بزرگى پهن شده بود. با خودش صورت خيس و چشمهاى ترسيده اش را هم برد و آن را روى پستانهاى مادربزرگ گذاشت. روى همان سفيدى نرم كه بوى پياز داغ مى داد.
- چته؟ عزيز بى بى؟ بيا ببينم، چى شده؟
مجيد با دهان چسبيده به زير بغل مادربزرگ گفت.
- من گفتم: بعد!!!! من.
يک پشت دست پير، يک كف دست وضو گرفته، روى موهاى مجيد راه رفت.
- چه جورى، آدما درست مى شن، چه جورى؟
مادربزرگ، مجيد را بغل كرد. به متكا و لبه صندوق دست گذاشت تا بتواند بايستد. با مجيد به بالكن رفت.
- مامان چه گفت؟
- مامان گفت، ولم كن.
- بى بى برات مى گه، عزيز بى بى! آدمها زير كدو به دنيا ميان، توى آن باغچه.
- كجاى باغچه؟
- آن كدوها را مى بينى؟ پشت آن كدو گندهه.
- بريم باغچه!! بريم ديگه.
مجيد از روى چارقد، گوش مادربزرگ را ماچ كرد و خودش را روى سرتاسر قد بى بى سر داد و پايين آمد. دويد كه به حياط برود و با چشمهاى خودش همه چيز را ببيند. از راهرو گذشت. توى اتاق از لاى خش خش بلند يک راديوى روشن رد شد. تابستان خانه را پر كرده بود.
غده هاى كشاله ران مجيد روى اولين پله درد گرفت. پيراهنش بوى صابون را مى داد. بى آنكه به نرده هاى پلكان تكيه كند، تا شنيدن صداى گريه پايين رفت. بعد خودش را كنار كشيد تا آنهايى كه زير قاليچه اى را گرفته و جنازه مادربزرگ را مى بردند، بتوانند رد شوند. صداى لا اله الا الله از پله ها يكى يكى پايين رفت.
بوى پياز داغ هنوز دم دست بود و خنده بى صداى مادربزرگ روى طاقچه بود توى يک ليوان آب: روى دندان مصنوعى ته راهرو. وقتى كه مجيد يقه پيراهنش را باز مى كرد و آب دهنش را به سختى قورت مى داد شنيد كه باران از حياط خانه مى گذرد. بچه هايى كه كنار كدو، لخت به دنيا آمده بودند حالا دست خيسشان را توى دهانشان فرو برده و نمى توانستند زير باران چشمشان را باز كنند.
بايد روى بقيه پله ها مى دويد و در سرسرا چراغها را روشن مى كرد و از پشت شيشه باغچه را نگاه مى كرد. باغچه پشت حوض افتاده بود و هيچ صدايى از كدوها به گوش نمى رسيد. مجيد پالتويش را از روى جارختى برداشت و در هواى يخ كرده سرسرا به طرف درى رفت كه به حياط باز مى شد. سرش پر از صدا و دود بود. در حياط مشت مشت سنگريزه از زمين كنده مى شد و به طرف صورتش مى آمد. بوى سوختن چرم و داغ شدن آهن از كنارش گذشت. آفتاب تا شيرين كردن خرما پايين آمده بود.
مجيد دستهايش را ضربدر، روى پيشانيش گذاشت. سرش را پايين آورد و دويد. دكمه هاى لباسش باز بود. دهانش مزه خاک را مى داد. يک پلاک روى سينه اش تكان مى خورد. پشت پيراهنش از فانوسقه بيرون آمده بود. نمى توانست فرياد خودش را بشنود. روبروى او يک درخت به طرف سيم خاردار پرت مى شد. يک پنجره چوبى كنار شير آب روى زمين افتاده بود و داشت تكه تكه مى شد. چند نفر فرياد مى كردند.
- مجيد بخواب روى زمين. خودت را بنداز لعنتى.
تا مجيد بتواند خودش را به گودال بيندازد، نصف صورتش مثل يک ورق كاغذ كنده شد. با سر به طرف علف رفت. پاهايش هنوز بوى پوتين را مى داد. تمام تابستان اطرافش را گم كرده بود. كمى توانست غلت بزند و يكى از شانه هايش را به سنگ بزرگى تكيه دهد. كمى هم توانست فكر كند. دستش را براى برداشتن يک مشت از تابستان دراز كرده بود كه نوک انگشتانش روى انحناى سنگ كشيده شد.
- چقدر شبيه كدوست! آدم كه زير كدو به دنيا نمياد، مادربزرگ!
لاهيجان، تابستان 1369
پى نوشت: داستان فوق از مجموعه داستان كوتاه "دوباره از همان خيابان ها" اثر زنده ياد "بيژن نجدى" كه "نشر مركز" آن را به چاپ رسانده است، انتخاب گرديده.
زنده ياد بيژن نجدى








