وقتی گرما قهر می کند
وقتی گرما قهر می کند
باز باد می آمد، باز دوباره باد... بادی که دشمن پنجره های بسته بود، بادی که دشمن پرده های آرام بود.
یک خانه ی کلنگی، یک اتاق کوچک، بدون فرش، تنها گلیم کهنه ای که مرد رویش خوابیده بود. چهره اش را در هم کشیده بود، پوستش یخ زده بود و عاجزانه گلیم را به دورخودش می پیچید. سرما هر لحظه قلمرواش را به او نزدیک می کرد و دیوار دژ او در برابر سرما همان گلیم پاره بود.
خانه، خرابه ای بود در آن جای پرت، درآن سکوت، در آن تاریکی. دربی قدیمی داشت. کج و کوله بود. رنگ به رو نداشت. خانه یک پنجره داشت که لشکر سرما از همان راه نفوذ می کرد. پرده ها کهنه و زشت بودند و باد از درز پنجره آن ها را به رقص وا می داشت. پنجره مرتب تکان می خورد. انگار می لرزید و چفت آن هر لحظه فشار بیشتری را متحمل می شد.
مرد یخ کرده بود. دندان هایش با پنجره هم صدا شده بودند. باد همچون سوزن در بدنش فرو می رفت، سرد بود اما می سوزاند، خشن بود و ترک می انداخت و گلیم کوچک ترین کمکی نمی کرد با این که ظاهرا نیمی از بدنش را پوشانده بود ولی گرمای بدنش را نگه نمی داشت و آن را به دست باد رباینده می سپرد و به یغما می فرستاد.
یک لحظه باد سوز گرفت و چفت چوبی پنجره را خرد کرد و با همان صدا به داخل یورش برد و پرده ها را به سقف سابید. پنجره محکم به دیوار خورد، نشکست ولی از یکی از لولا هایش آویزان گشت. باد نیمه ی گلیم را گرفته بود و مرد به ظاهر خوابیده وقتی بلند شد که گلیم به طور کامل کنار رفته بود. او آهسته آهسته به پنجره نزدیک شد، بدنش به سختی تکان می خورد، سرد سرد. لولا را موقتا جا انداخت و دست گیره های پنجره را با نخ بست. در تاریکی بیرون چشم راند. کس دیگری هم آنجا بود. بر روی نیمکت چوبی خوابیده بود. در جایی که در خاطره ها مکان یک پارک بود و اکنون بیغوله ای امن برای وحوش، با منظره ای افسرده که ناشی از درختان خمیده اش بود. پیرمرد چند روزنامه بر دوشش انداخته بود و تا سر حد امکان در خودش جمع شده بود. او در میان سپاه سرما بود. باد از درز پنجره بدن مرد را لرزاند. کنار آمد. در فکر پیرمرد بود و نگاهش به اجاق خالی از نفتی بود که در گوشه ی اتاق جا گرفته بود. دستی بر آن کشید، سرد بود. یک آهن پاره ی سیاه رنگ سرد، منبع گرما یخ زده بود! از هیچی که بهتر است... دیوار ها مانع سرما هستند. با این فکر از خانه خارج شد. لباسی نپوشید، چون همه ی آن ها را قبلا در بر کرده بود. ابتدا باد یخ کرده ای به او حمله کرد، ولی مرد باز نایستاد. شروع به دویدن کرد و چند لحظه بعد با پیرمرد برگشت. پیر مرد با صدای گرفته و لر زانش مدام تشکر می کرد. در را به زور بستند. ولی باد از جای دیگری می آمد... بله این بار پنجره را شکسته بود. با کمک هم گلیم را به دیوار کنار پنجره میخ کردند، جلوی باد را می گرفت. حالا دیگر همان گلیم را هم نداشتند مرد گفت: فکر کردم این جا بهتر از بیرون باشد... ببخشید که هیچ وسیله ای ندارم. پیرمرد گفت: همین هم از سرم زیادتر است.
ناگهان چشمش به اجاق افتاد. رفت و برگشت، با خود نفت آورده بود، این بار می توانستند در خانه ای گرم بخوابند. مرد نپرسید نفت از کجا، قبلا پیرمرد را در پارک دیده بود، سال ها قبل، موقعی که پارک، پارک بود، موقعی که پیرمرد در آن جا کار می کرد. فقط وقتی که داشت خوابش می برد گفت: نمی دانستم که از آن نفت هایی که به بیچاره ها می دهی، هنوز باقی مانده است
پیرمرد انگار در خواب حرف می زد: خدا بزرگ است









