عقرب
عقرب
آدم نرمخو و مهربانی بود. فاصله چشمانش از هم بسيار کم بود، اين خصوصيت معمولا حقه باز بودن آدم را می رساند. ابروهايش بالاي بينی به هم پيوسته بود و معنی اين به هم پيوستگی چيزی نيست، مگر از کوره در رفتن ناگهانی. او بينی بلند و نوک تيزی داشت که دلالت بر کنجکاوی سيری ناپذير می کند. لاله گوش هايش بيش از حد معمول رشد کرده بود و اين تمايل انسان به جنايتکاری را نشان می دهد. روزی از او پرسيدند که چرا از خانه خارج نمی شود و بين مردم نمی رود. چهره اش را در آينه نگاه کرد و وقتي حرکت زشت و عصبی عضلات کنار لبش را ديد، گفت: «آدم خوبی نيستم.»
خودش را غرق کتاب خواندن کرد. وقتي همه کتابها را از سطر اول تا آخر خواند، مجبور شد براي خريدن کتابهای تازه به کوچه و بازار برود. توی دلش گفت: «خدا کند اتفاق بدی نيفتد.» و راه افتاد. همان طور که در خيابان مي رفت، خانمی او را صدا زد و از او خواهش کرد پولش را خرد کند.
اين خانم چشمانی بسيار نزديک بين داشت، به همين خاطر هم مجبور شد چند بار پولهايش را اين دست و آن دست کند و بشمارد. در همين موقع عقرب به ياد چشمهای خودش افتاد که فاصله شان از هم بسيار کم بود. ناگهان وسوسه شد از نزديک بين بودن خانم سوء استفاده کند و چند برابر پول از او بگيرد، اما خيلی زود صرف نظر کرد.
در تراموا غريبه ای پايش را لگد کرد و با زبانی بيگانه او را به باد ناسزا گرفت. عقرب بی درنگ ياد ابروهای بهم پيوسته خودش افتاد و ناسزای مرد را که چيزی هم از آن سر در نياورده بود، به عنوان معذرت خواهی تلقی کرد.
از تراموا که پياده شد، جلوی پايش روی زمين کيف پولی افتاده بود. عقرب ياد شکل و شمايل بينی اش افتاد. در نتيجه نه تنها خم نشد تا کيف را بردارد، بلکه حتی رويش را هم برنگرداند.
در کتابفروشی کتابی را که مدت ها بود دنبالش می گشت، پيدا کرد. اما کتاب بسيار گران بود. با وجود اين می توانست به سادگی آن را در جيب پالتويش بيندازد و از مغازه خارج شود.
عقرب به ياد لاله گوش هايش افتاد و بی درنگ کتاب را سر جايش گذاشت و کتاب ديگری برداشت. زماني که می خواست پول کتاب را بدهد، يکی از آن آدم های اهل کتاب جلويش سبز شد و با لحنی شکوه آلود گفت: «اين درست همان کتابی است که سال ها دنبالش می گشتم. حالا تو می خواهي آن را بخری؟»
عقرب به ياد حرکت زشت و عصبی عضلات کنار لبش افتاد و گفت: «بسيار خوب، کتاب را شما برداريد.»
آن مرد نزديک بود از خوشحالی به گريه بيفتد. او کتاب را با هر دو دستش به سينه فشرد و رفت. فروشنده گفت: «اين مرد از مشتريان خوب من است. اما برای شما هم سرانجام چيزی پيدا می شود.»
و از قفسه کتاب ها درست همان کتابی را که عقرب اول برداشته بود، آورد.
عقرب سرش را تکان داد و گفت: «از پس قيمتش بر نمی آيم.»
فروشنده گفت: «چرا، بر می آييد. ارزش محبت خيلی بيشتر از اين هاست. هر چقدر دوست داريد، بپردازيد.»
عقرب از شادی به خود لرزيد و نزديک بود گريه اش بگيرد. کتاب را با هر دو دست محکم به سينه فشرد و چون دستش بند بود، در موقع خداحافظی به جای دست دادن به فروشنده نيشش را در دست او گذاشت. فروشنده نيز آن را فشرد و جان به جان آفرين تسليم کرد.
پی نوشت:
داستان فوق از مجموعه داستان کوتاه «کتاب سياه، خاکستری، سپيد» (انتشارات برسات، ۱۳۸۰) انتخاب شده است.
كريستا راينيگ
ترجمه: رضا نجفى









