مانيکور


آنهايی که می خواستند هفت قدم پشت تابوت راه بروند نتوانستند قدمهايشان را بشمرند، مرتضی نمی توانست گنجشکهای روی سيم برق را بشمرد. آفتاب نمی گذاشت. اذان ظهر روی سر و صورتش می ريخت. جمعه پر از بوی دواهايی بود که برای مليحه می خريد و حالا مليحه وسط خيابان دراز کشيده بود، روی دست مردمی که می خواستند هفت قدم راه بروند، با همان چشمهای بسته عکس حافظيه.
مليحه: مرتضی، تو چطور توی فلاش چشمهاتو باز نگه می داری؟
تابوت را جلوی امام زاده نگه داشتند و صلوات فرستادند. راه افتادند. پيراهن سياه مرتضی بوی نفتالين می داد. يکی از انگشتانش لای طلا، يخ کرده بود. سرش را برای ديدن مادر مليحه به طرف زنها برگرداند. چادرهای مشکی هنوز به فلکه نرسيده بودند.
مرد پيری لای لنگه های در خانه اش ايستاده بود می پرسيد:
- چه کسی مرده؟
زنی که چادرش را به کمرش بسته و شيشه های پنجره يک بالکن را با روزنامه پاک می کرد چشمهايش را ريخته بود روی خيابان و دست راستش روی شيشه همان طور بالا و پايين می رفت.
در جاده خاکی «وادی» تابوت را برای رسيدن زنها نگه داشتند و برای مادر مليحه راه باز کردند که پيش از تابوت به مرده شورخانه برسد.
مليحه: مرتضی کمک کن مادرم از پله ها بيايد بالا.
مليحه در اتاقکی که طعم چوب را داشت وارد وادی شد.
زرد با ظهر پايين می آمد. يک زرد کمرنگ که بعد افتاد روی قاب عکسهای وادی. تابوت را از سه پله بالا بردند. روی ايوان گذاشتند. بی آنکه کسی ديده شود، در چوبی اتاقی که وسطش يک حوض بود و در انتهايش يک سکوی دراز سنگی، باز شد.
مليحه را بردند تو.
مرتضی برای سيگارش کبريت کشيد.
مليحه: اينقدر سيگار نکش مرتضی.
مرتضی: حالا دارند لباسهايش را درمی آورند. موهايش روی سنگ ريخته. بايد يکی را بفرستم، ادوکلنش را از اتاقم بردارد ببرد يک جا قايمش کند.
- يکی نيست اين پسره را بگيرد؟
پسر پنج شش ساله ای روی نرده ايوان خم شده بود.
از زير پای مردم صدای برگ می آمد، روی يک تکه زمين نوشته شده بود ۱۳۲۰.
زنی آستين مرتضی را تکان می داد.
- آقا مرتضی ... خانم با شما کار دارند.
- خانم؟
مادر مليحه زير رديف درختان تبريزی به طرف آنها می آمد.
مرتضی به طرف خانم رفت.
خانم گفت: مرتضی يک کاری برام می کنی؟
مرتضی آهسته گفت: چی؟
- به کسی نگی ها. به هيچکس نگی ها، می تونی بری يک شيشه استن بخری؟
مرتضی بلندتر گفت: چی بخرم؟
مادر مليحه گفت: استن. استن مرتضی. می خوان لاک ناخن مليحه را پاک کنن.
انگشتان بلند مليحه يک ليوان را از روی ميز ناهارخوری برداشت.
مرتضی گفت: البته خانم. آره. از کجا بايد بخرم؟
مادر مليحه: داروخانه ها ... زود برمی گردی؟ نه؟
مرتضی شيشه پيکان را پايين کشيد. تابلوی مغازه ها را می خواند. راننده حرف نمی زد. داروخانه البرز بسته بود.
راننده گفت: فقط شبانه روزی بازه. جمعه ها فقط رازی را نمی بندند.
داروخانه شلوغ بود. مردی بقيه پولهايش را می گرفت. صدای سرفه می آمد. مرتضی شانه های مردم را کنار زد، خودش را به پيشخوان رساند.
- آقا استن داريد؟
دکتر گفت: نه حسن زاده کيه؟
مرتضی گفت: خواهش می کنم آقای دکتر.
دکتر گفت: حسن زاده، گفتم که نداريم.
زنی دستش را از لای چادر بيرون آورد. دستی که ترک برداشته و سفيدک صابون لای انگشتانش پاک نشده بود. با ناخنهای حناگذاشته دراز شد و يک بسته دارو را گرفت.
مرتضی گفت: دکتر من از کجا می توانم استن ...
دکتر گفت: شما داريد گريه می کنيد؟ به خاطر استن؟ داريد گريه می کنيد؟
پيشخوان را دور زد.
مرتضی به شيشه بزرگ داروخانه تکيه کرده بود. مردم کمک کردند و مرتضی را به پستوی پشت داروخانه بردند.
از موهای مليحه آب می ريخت.
مرتضی را روی جعبه های پنبه نشاندند.
مادر مليحه روی بوی کافور صورتش را پاک می کرد.
دکتر گفت: به خاطر استن؟ خدای من ... اصلا نمی فهمم.
مرتضی سه چهار کلمه حرف زد.
دکتر روپوش سفيدش را درآورد.
يک قرص ديازپام را به مرتضی داد.
- اينو بخورين.
مرتضی با آب همان ليوانی که قرص را خورد، صورتش را هم شست و با همان خيسی صورتش به دکتر نگاه کرد که با شيشه کوچکی بالای سرش ايستاده بود.
دکتر گفت: پاشين من شما را می رسونم.
توی ماشين مرتضی شيشه را باز کرد و در بوی تندی که اطرافش را پر کرده بود، عق زد. سرش را از ماشين بيرون آورد و استفراغ کرد. مردم پياده سرشان را برگرداندند.
مليحه گفت: مامان می گفت مهری حامله است، بوی سيگار که بهش بخوره بالا مياره.
در زردی وادی رديف درختها ديده نمی شد.
مادر مليحه شيشه استن را به زنی داد که چکمه پوشيده بود و آستينهای بالا زده ای داشت. زن مانيکور را پاک کرد.
دستهای مليحه آنقدر سفيد و ناخنهايش طوری بلند و کشيده بود، طوری تميز شده بود که توانستند مليحه را دفن کنند.



پی نوشت:
داستان فوق از مجموعه داستان کوتاه «دوباره از همان خيابانها» (نشر مرکز، ۱۳۸۰) انتخاب شده است.

بيژن نجدى