سالگرد هفت سالگی


کنار خانه اشان، خانه ای بزرگ به اندازه چادر گلی دخترک ساخته بودند. پسرک دری را در هوای خيالاتش به صدا در آورد و دختر با شادی مثل کسی که می خواهد هديه تولدش را باز کند، آن را به هوای روياهايش گشود.
عروسک بچه هميشه خندان را کنار اتاق، بدور از قسمتی که چادرش سوراخ بود خواباند؛ برای شويش يک چای ريخت و تا آورد به او بدهد استکان چپه شد و هر دو خنديدند. مرد استکان را روي نعلبکی گذاشت و چايش را خورد.
و پرسيد: واکسن بچه را زدی؟
و زن در حالی که ظروف پلاستيکی اش را در بوفه دلخواهش می چيد، گفت: آره؛ خدا کنه امشب تب نکنه.
پدر نگاهی به سقف خانه کرد و با ديدن آفتاب صلات ظهر گفت: ناهارو بيار که خيلی گشنمه.
سفره را چيده بودند که صداهای عصبانی هشدار دادند که ناهار حاضر است. دخترک نگران، عروسک را به بغل گرفت و با تمام جهيزيه اش در چادر گلی لحظه ای چشم در چشم پسر دوخت که با سری کج شده از التماس و با چشمانی نيمه بسته از آفتاب تابستان به او زل زده بود. لبهای دخترک جنبيد، گويی آرزو می کرد. و سپس به سمت صداهای عصبانی دويد.

حسن ملايى