کرکس

فرانتس کافکا (1924 - 1883) را به نوعی می توان پدر ادبيات مدرن دانست. متولد پراگ بود، در خانواده اي يهودي و آلماني زبان. دوران دبيرستان را با نوشته هاي اسپينوزا، داروين و نيچه سر کرد. از همين زمان نوشتن را نيز آغاز کرد.
کافکا پس از تحصيل حقوق در دانشگاه در سمت يک کارمند دون پايه براي شرکت بيمه اي مشغول به کار شد، و تا بازنشستگي اش در سال 1922 آنجا باقي ماند. کاري که حاصلش لمس رنج مردم و بوروکراسي بود (تاثيري که در پاره اي از مشهورترين نوشته هايش چون محاکمه و قصر آشکار است).
او که به جز ناراحتي هاي روحي از بيماري سل نيز رنج مي برد، هفت سال آخر عمرش را گاه به گاه در آسايشگاه هاي مختلف اروپاي مرکزي مي گذراند که سرانجام در 41 سالگي در آسايشگاهي نزديک وين درگذشت. کافکا به دوستش «ماکس برود» وصيت کرده بود که پس از مرگش تمام آثارش، چه منتشر شده و چه غير آن، را بسوزاند. اما او با عمل نکردن به اين خواسته لطفي بزرگ به جهان ادبيات نمود.
کافکا بزرگترين نويسنده آلماني زبان عصر ما و به نوعي از عجيب ترين نويسندگان تاريخ ادبيات است. او بسياري از اصول سنتي داستان نويسي را زير پا گذاشت و دگرگون کرد.
داستانهاي کافکا به کابوس مي ماند. انسانها در فضايي تاريک، سرد و مرموز به سر مي برند. دنياي آنها بي منطق، خشن و پر از تباهي است. قهرمانهاي داستانهاي او اغلب اختياري ندارند، در زنجيره حوادثي گرفتار آمده اند که تمام تلاش آنها براي رهايي به شکست مي انجامد و هيچ راهي به اراده غالب در پس اين نمايش ندارند.
مشهورترين داستان کافکا «مسخ» است. داستان جواني که يک روز از خواب بيدار مي شود و مي فهمد که به يک سوسک تبديل شده. زندگي او به کابوسي تبديل مي شود، يک زندگي حيواني در ميان انسانهايي که روزي او را دوست داشتند و آرام به فراموش کردنش عادت مي کنند. شايد مسخ تمثيلي است بر زندگي حشره وار انسانهاي امروز.
مجالي بيشتر نيست، وگرنه درباره کافکا و تاثير او در ادبيات سخن بسيار است.
«صادق هدايت» نخستين کسي بود که با ترجمه مسخ، کافکا را وارد زبان پارسي کرد. اما نسل جديد، کافکا را بيشتر از خلال ترجمه هاي «امير جلال الدين اعلم» مي شناسند. ترجمه آقاي «اعلم» سرشار از ترکيبات بديع و خود ساخته است، جمله ها در ترجمه رواني خود را از دست داده و طولاني و ثقيل گشته اند. با اين حال براي تشنگان ادبيات همين هم غنيمتي است.
داستان زير از کتاب «فرانتس کافکا، مجموعه داستانها» (انتشارات نيلوفر، 1381) انتخاب شده است:
کرکس
کرکسي به پاهايم منقار مي کوبيد. پيشاپيش چکمه ها و جورابهايم را جرواجر کرده بود، حالا به خود پاها منقار مي زد. بارها به آنها زد، سپس چند بار بي قرار دورم گشت. آقايي گذشت، مدتي تماشا کرد، سپس ازم پرسيد چرا کرکس را برمي تابم.
گفتم: «درمانده ام. وقتي آمد و بناي تاختن بهم گذاشت، البته کوشيدم پس برانمش، حتي خفه اش کنم، ولي اين حيوانات بسيار نيرومندند، کم مانده بود به صورتم بجهد، اما ترجيح دادم پاهايم را فدا کنم. حالا آنها تقريبا تکه و پاره شده اند.»
آقا گفت: «عجيب است که مي گذاريد اين طور شکنجه تان کنند. يک گلوله تفنگ دخل کرکس را مي آورد.»
گفتم: «راستي؟ و شما حاضريد آن کار را بکنيد؟»
آقا گفت: «با کمال ميل. برگردم خانه و تفنگم را بردارم. نيم ساعتي منتظر مي مانيد؟»
جواب دادم: «چه عرض کنم؟»، و لحظه اي درد زده ايستادم. سپس گفتم: «خواهش مي کنم به هر حال اين کار را بکنيد.»
آقا گفت: «باشد، به زودي برمي گردم.»
در طي اين گفت و گو کرکس آرام گوش مي داد و گاه به من و گاه به آقا مي نگريست. اکنون پي بردم که همه چيز را فهميده است؛ پر کشيد، کوس بست، و سپس، مانند نيزه اندازي، منقارش را از ميان دهنم تا اعماقم فرو برد. واپس افتان، آسوده خاطر احساس کردم در خونم غرق مي شود که هر گودي را مي آکند و هر کرانه اي را زير خود مي برد.
پي نوشت:
پس از جستجو در اينترنت سايت مناسب و کاملي راجع به کافکا و آثارش به زبان انگليسي نيافتم. اما بد نيست به سايتهاي زير سر بزنيد:
1- Franz Kafka، شامل زندگينامه، آثار، تصاوير و مقالاتي درباره کافکا.
2- The Kafka Project، شامل کليه آثار کافکا، منتهي به زبان آلماني.
3- Franz Kafka Pictures، بيوگرافي مصور کافکا که با جملاتي از نوشته هاي وي نيز همراه گشته است.
ترجمه: امير جلال الدين اعلم









