دو پادشاه و هزارتوهايشان
«سرزمين کورها» (نشر جويا، 1370) مجموعه اي از 29 داستان کوتاه است که به همت «رضا جولايي»، نويسنده معاصر، جمع آوري و ترجمه شده اند.
کتاب شامل سيزده داستان از نويسندگان ايراني و مابقي ترجمه است. در ميان نويسندگان ايراني، هم نامهاي معروفي چون «عباس معروفي» و «جواد مجابي» به چشم مي خورد، و هم نويسنده اي که تا به حال هيچ داستاني از او به چاپ نرسيده است. انتخابي آگاهانه و پسنديده که مي تواند به خوانده شدن آثار نويسندگان کمتر شناخته شده بيانجامد.
داستانهاي ترجمه شده بيشتر از آثار «خورخه لوئيس بورخس» و «گراهام گرين» هستند. رضا جولايي در زماني اين آثار را به چاپ رسانده است که «بورخس» به اندازه امروز در ميان خوانندگان ايراني رواج پيدا نکرده بود و لذا ترجمه هاي ايشان به نوعي دست اول به شمار مي آيند.
داستان زير از همين مجموعه انتخاب شده است. درباره بورخس و تأثير او بر ادبيات معاصر در شماره ديگري صحبت خواهم کرد. تنها به يک نکته که به وضوح در اين داستان هم وجود دارد اشاره کنم و آن هم استفاده بورخس از فضاها، حکايات و فرهنگ شرق در داستانهايش است. به همين داستان توجه کنيد که چگونه به قصه اي از هزار و يکشب مي ماند. البته ترجمه جولايي و استفاده آگاهانه وي از شيوه نگارشي کهن فارسي، نيز به خوبي فضاي داستان را منتقل کرده است.
دو پادشاه و هزارتوهايشان
مورخين موثق چنين آورده اند (والله يعلم) که در روزگار گذشته پادشاهي در جزاير بابيلون مي زيست که تمام معماران و جادوگران قلمروش را گرد آورد و آنان را واداشت تا هزارتويي براي او بنا کنند آنچنان پيچ در پيچ که هيچ خردمندي جرأت ورود به آن را نيابد و آنچنان دقيق که اگر کسي جرأت ورود يافت راه خروجي نيابد.
با گذشت زمان پادشاهي عرب به دربار او آمد، پادشاه بابل (که قصد مضحکه مهمان خود را داشت) او را اذن ورود به هزارتوي خود داد که در آنجا پادشاه عرب به نهايت سردرگمي و خفت دچار آمد تا شب فرا رسيد و آن هنگام پادشاه ثانوي از خداوند استعانت خواست و سرانجام راه را يافت. او شکوه اي بر زبان جاري نکرد، اما به پادشاه بابيلون گفت که او نيز در قلمرو خود هزارتويي دارد و اگر خدا بخواهد خوشحال خواهد شد که روزي آن را به مهمان خود بنماياند. سپس به عربستان مراجعت کرد و سرداران سپاه خود را جمع کرد و به سرزمين بابيلون تاخت و به مدد اقبال درخشانش قلاع آن را درهم کوبيد و مردمش را منهزم کرد و پادشاه آن سرزمين را به اسارت گرفت. او را بر جمازه تندرويي نشاندند و به صحرا آوردند و سه روز در صحرا تاختند. پس پادشاه فاتح چنين گفت: «اي پادشاه ايام و تاجور اعصار، در بابيلون تو مرا به دام هزارتويي ساخته شده از برنج که پله ها و درها و ديوارهاي بيشمار داشت انداختي. حال قادر مطلق چنين مقدر کرده که من نيز آنِ خود را که نه پله اي براي صعود دارد و نه دري براي گشودن و نه تالارهايي بي پايان که شخص را حيران کند و نه ديوارهايي که راه را بر او بندد، به تو بنمايانم.»
سپس بندهاي پادشاه نخستين را گشود و او را در دل صحرا رها کرد تا از گرسنگي و تشنگي بميرد.
توکل بر خدايي که زنده است و لايموت.
ترجمه: رضا جولايي









