پدر
ريموند کارور (Raymond Carver)، متولد آمريکاست، سال 1938. کودکي و نوجوانيش با پدر و مادرش گذشت و حکايات ساده اي که پدرش برايش از زندگي روزانه تعريف مي کرد. کارور بعد از فارغ التحصيلي از دبيرستان، در کارخانه به کاري که از آن نفرت داشت، مشغول شد تا بتواند پول پس انداز کند و ازدواج کرده، برود. و همين هم شد. 19 ساله بود که با دختري که سه سال از خودش کوچکتر بود ازدواج کرد و همان سال اول نخستين بچه شان به دنيا آمد و سال بعد دومين بچه. کارور و همسرش نقشي را بر عهده گرفتند که خيلي برايشان زود بود: پدر و مادري.
تجربه بزرگ کردن بچه ها تأثير عميقي بر زندگي کارور گذاشت، به طوري که زندگي وي و همسرش به تلاشي شبانه روز براي حل مشکلات مالي محدود شد، و علاوه بر اين مشکلات تحصيل در کالج هم بود که به درخواست همسرش در آن مشغول شده بود. همين سالها بود که کارور در کلاسهاي «جان گاردنر» شرکت کرد، کلاسهايي که بسيار در آينده وي به عنوان نويسنده نقش داشتند و اولين قدمهاي وي براي رسيدن به سبک خاصش بودند.
از سال 1967 نخستين داستانهاي کوتاه و اشعار کارور به طور پراکنده در مجلات مختلف ادبي به چاپ رسيدند. شرايط مناسب کاري او در آن سال اجازه داد که يک نويسنده تمام وقت شود، و داستانهايي نوشت که حاصلش مجموعه «مي شود لطفاً ساکت باشي؟»، منتشر شده در سال 1976 شد. اما گرايش وي به الکل و معتاد شدنش، به مدت ده سال قريحه ادبي وي را نابود کرد. تأثير اين دوره ده ساله در داستانهاي بعدي او و رواياتش از انسانهايي که براي گذران زندگي الکل مي نوشند، آشکار است.
عمده آثار کارور تا پايان عمرش سه مجموعه داستان کوتاه و سه مجموعه شعر است. او در سال 1988، در چهل و نه سالگي بر اثر سرطان درگذشت.
کارور هرگز رماني ننوشت، چرا که به قول خودش هميشه در شرايطي نوشته بود که مي ترسيد صندلي زير پايش را ببرند و ديگر نتواند بنويسد. در زندگي توام با سختي وي، هيچ وقت فکرش آنقدر آسوده نبود که بر روي کاري طولاني چون نوشتن رمان تمرکز کند.
هرچندکه در نوشته هايش حديث نفس نمي گويد، اما انسانهاي داستانهايش بي شباهت به او نيستند. آدمهايي که تنها وقت مي گذرانند، در پوچي و تکرار هر روزه غلت مي زنند و تنها براي زنده ماندن، نه بيشتر، تلاش مي کنند. آدمهايي که حتي نمي توانند به درستي سخن بگويند و از بيان احساسات ابتدايي خود عاجزند.
جهان داستاني کارور ما را مي ترساند، سياهي و سکون آن هراسي عجيب در خود دارد. با آنکه در بيشتر داستانهايش حادثه اي خاص اتفاق نمي افتد، گويا هر لحظه انتظار اتفاقي ناگوار را مي کشيم و در پايان تلخي هراس، تنهايي و سردي انسانها در وجودمان ته نشين شده است.
بي گمان سبک خاص نوشتن کارور عامل مهمي در ايجاد چنين حسي است. کلماتي که بي هيچ احساسي در پس خود، با سردي و ايجاز تمام بر ذهن ما مي نشيند. رئاليسمي که حاصل وسواس کارور در دهها بار بازنويسي و تغيير کلمات داستان هايش است. به عنوان مثال به فراز زير از داستان «حمام» او توجه کنيد:
«در تقاطعي، پسري که جشن تولدش بود، بي آنکه نگاه کند از پياده رو به خيابان قدم گذاشت و فوراً اتومبيلي به او زد. پسر به پهلو افتاد، سرش توي جوي آب بود، پاهايش توي خيابان طوري حرکت مي کرد انگار دارد از ديوار بالا مي رود.»
«کليساي جامع و چند داستان ديگر» (انتشارات نيلوفر، 1377) مجموعه اي از داستانهاي کوتاه ريموند کارور است که به همت «فرزانه طاهري» ترجمه شده اند. داستانها از سه کتاب معروف او «مي شود لطفاً ساکت باشي؟»، «وقتي از عشق حرف مي زنيم، از چه حرف مي زنيم» و «کليساي جامع» انتخاب شده اند. همچنين خانم طاهري دو مقاله خواندني از کارور و مصاحبه «پاريس ريويو» با او را نيز ترجمه کرده و به کتاب افزوده است که براي آشنايي با کارور و آثارش بسيار مفيد است.
داستان زير از همين مجموعه انتخاب شده است.
***
پدر
نوزاد توي سبدش کنار تخت بود، شبکلاه و لباس خواب سفيد پوشيده بود. سبد را تازه رنگ زده بودند و دورش روبانهاي آبي روشن بسته بودند و تويش دورتادور، پتوي آبي گذاشته بودند. سه خواهر کوچولو و مادر که تازه از جا بلند شده بود و هنوز حالش به جا نيامده بود و مادربزرگ همگي دور بچه ايستاده بودند و تماشايش مي کردند که چطور خيره نگاه مي کند و گاهي مشت بسته اش را به دهانش مي برد. نه لبخند مي زد نه مي خنديد، اما گاه به گاه پلک مي زد و وقتي يکي از دخترها چانه اش را ناز مي کرد زبانش را از لاي لبهايش بيرون مي داد و تو مي برد.
پدر توي آشپزخانه بود و مي توانست صدايشان را بشنود که با بچه بازي مي کنند.
فيليس گفت: «کداممان را دوست داري، ني ني؟» و چانه اش را قلقلک داد.
فيليس گفت: «همه مان را دوست دارد، اما از همه بيشتر بابا را دوست دارد چون بابا هم پسر است!»
مادربزرگ بر لبه تخت نشست و گفت: «دستهاي کوچولوش را نگاه کن! چه تپل است. واي، انگشتهاي کوچولوش را ببين! درست مثل مامانش.»
مادر گفت: «چقدر نازه! چه سرحال و سالمه، بچه ناز کوچولوي خودم.» و خم شد و پيشاني بچه را بوسيد و پتوي روي دستش را ناز کرد. «ما هم دوستش داريم.»
آليس جيغ زد: «اما به کي رفته؟ شبيه کي شده؟» و همگي به سبد نزديکتر شدند تا ببينند بچه به کي رفته.
کارول گفت: «چشمهاش قشنگ است.»
فيليس گفت: «چشم همه بچه هاي کوچولو قشنگ است.»
مادربزرگ گفت: «لبهاش به پدربزرگش رفته. لبهاش را نگاه کنيد.»
مادر گفت: «نمي دانم... گمان نکنم.»
آليس جيغ زد: «دماغش! دماغش!»
مادر پرسيد: «دماغش مگر چطور است؟»
دختر جواب داد: «شبيه دماغ يکي است.»
مادر گفت: «نه، نمي دانم. گمان نکنم.»
مادربزرگ زير لب گفت: «لبهاش...» دست بچه را از زير پتو درآورد و انگشتهاش را از هم باز کرد، گفت: «اما انگشتهاي کوچولوش...»
«به کي رفته؟»
فيليس گفت: «شبيه هيشکي نيست.» و همگي باز به سبد نزديکتر شدند.
کارول گفت: «من مي دانم! من مي دانم! به بابا رفته!» بعد دقيقتر به بچه نگاه کردند.
فيليس گفت: «ولي آخر بابا به کي رفته؟»
آليس تکرار کرد: «بابا به کي رفته؟» و همگي يک دفعه برگشتند و به آشپزخانه نگاه کردند که پدر در آن پشت ميز نشسته و پشتش به آنها بود.
فيليس گفت: «خوب، هيشکي!» و کمي گريه کرد.
مادربزرگ گفت: «هيس،» و رويش را برگرداند و باز به بچه نگاه کرد.
آليس گفت: «بابا به هيشکي نرفته!»
فيليس، درحالي که چشمهايش را با يکي از روبانها پاک مي کرد گفت: «اما بايد به يکي رفته باشد.» و همه بجز مادربزرگ به پدر نگاه کردند که پشت ميز نشسته بود.
پدر روي صندلي چرخيده بود و صورتش سفيد بود و بدون حالت.
ترجمه: فرزانه طاهري









