دريا در تاکستانها
«کنيزو» (انتشارات نيلوفر، 1367) مجموعه نه داستان کوتاه «منيرو رواني پور»، داستان نويس معاصر، است که همگي در فاصله سالهاي 67 - 63 نوشته شده اند.
دنياي داستانهاي کنيزو، دنياي زن سرگشته اي است که بيهوده در مناسبات دنياي مدرن، مي خواهد گذشته اش را بازيابد. زبان به کار رفته در بيشتر داستانها شاعرانه است و پر احساس. کلمات روانند و تکرار چند باره بعضي از آنها به حرکت آرام موجهاي دريا مي ماند. و به اينها بيفزاييد، استفاده مکرر نويسنده از فلاش بک را که از قهرمانهايش انسانهايي درونگرا و فرورفته در خاطرات قديم ساخته است.
افسانه ها و رسوم جنوب در فضاي داستانها حضوري فعال دارند، به ويژه دريا که سايه حضورش در بيشتر داستانها مشهود است. دريا خدايي خاموش است، خدايي که با خشم و لطفش تمام زندگي ساحل نشينان را تحت سلطه دارد.
حضور دريا و درهم آميختن گاه به گاه رؤيا و واقعيت و فضاي پر ابهام، بعضي داستانهاي مجموعه را به کارهايي از «مارکز» نزديک مي کند.
سه داستان ابتدايي کنيزو از زبان يک دختر بچه جنوبي روايت مي شوند. نخستين نشانه هاي سرگشتگي اينجاست. در يک داستان دختربچه که به تازگي از ده آمده، راوي زندگي روسپي شهر است، زني که چشمان آهوي مادربزرگ را دارد و نفرين اهالي را پشت سر. در داستان دوم دختربچه از دوستش مي گويد، دختري که تا ديروز با آنها بازي مي کرد و امروز به بهايي اندک، او را به همسري مردي ميانسال درآورده اند. نويسنده اعتراض مي کند، برعليه سنت مي شورد، نه با صراحت که در درون ماي خواننده.
در سه داستان بعدي قهرمان زني جوان است (همان کودک داستانهاي اول؟ شايد). زني که در خاطرات گذشته اش غرق شده. زني تنها که تلاشش براي باز آفريني گذشته ها به کابوس مي انجامد. او، رؤياها و کابوسهايش براي ديگران قابل درک نيستند. و اين گونه است که در دنياي خيالي خويش به موجودي حتي وحشت آور تبديل شده.
و سه داستان آخر، روايت زني در پايان خط است.
يکي از پايان زني مبارز و روشنفکر مي گويد. کسي که در بستر بيماري مي فهمد که هيچوقت سادگي زندگي و عشق را درک نکرده.
يکي از جمعه خاکستري مي گويد، بيهودگي تلخ و ملال انگيز تنهايي يک زن نويسنده.
و يکي از زبان مرده اي روايت مي شود. مرده اي که هيچگاه نفهميدندش و اکنون به همدمي سوسکها رسيده است.
داستانهايي که شايد قرار است پاياني بر سرگشتگي زن باشند. زني که در ابتدا سنت را برنمي تابد و در پايان پوچي دنياي مدرن. و چنين انساني شايد چاره اي جز مرگ نداشته باشد.
داستان زير از همين کتاب انتخاب شده است.
***
دريا در تاکستانها
نمي آيد... ديگر نمي آيد... اين چراغها که تک تک روشن مي شوند و اين پنجره که روبه کوه و جنگل باز مي شود و رنگين کماني که دوده گرفته است و لابلاي ابرها گم شده...
نمي آيد... تلفن هم زنگ نمي زند و هيچ کس روبه رويت نمي نشيند با لبخند کودکانه و چشماني که سبز است که ليموئي است که يشمي است و رگه هاي سرخ دارد و رگه هاي سرخ...
صدايش هم همينطور بود... خسته، خسته و رگه دار... بيخوابي کشيده و غريب... انگار مي خواست تو را نگه دارد... انگار تکيه به صدايش داده بودي تا نيفتي... تنه درختي که خط خورده بود و تو از ساعت پنج... هر روز بعد از ظهر... به آن تکيه مي دادي... تا نيفتي تا نيفتي.
تلفن را برمي داشت وقتيکه دلتنگ مي شد و مي خواست کسي را پيدا کند و حرفي بزند. شماره مي گرفت، قطع مي کرد شماره مي گرفت... حرف مي زد... بي حوصله مي شد و دوباره شماره مي گرفت... انارستانهاي يزد، کوچه باغهاي شيراز... کوههاي مهاباد...
و آنروز باران مي باريد، نم نم، شاخه هاي درختها خيس بود و آسمان ابري بود و او دوباره دلتنگ و... شماره مي گرفت، قطع مي کرد و مي گرفت... تا کسي آن طرف... در يک شهر، شهري پر از تاکستان گوشي را برداشت و گفت اينجا طوفان است، طوفان تاکستانها را با خود مي برد و خوشه هاي انگور مي بارد و انگورهاي ياقوتي سياه مثل دانه هاي درشت تگرگ به پنجره مي خورند... آي باد... باد تاکستانها را با خودش مي برد... گفت که تنهاست، گفت که باد حالا همه پنجره ها و همه درها را باز کرده و تاکستانها...
بو... بوررررر...
باد نمي گذاشت که صدايش را بشنود. باد که روي تمام سيمهاي تلفن ضرب گرفته بود. و او تلفن بدست ترسيد. دور و بر آن شهر تاکستان بود و از دريا فاصله زيادي داشت... اصلاً آنجا دريايي نبود که او بترسد. باد نمي توانست کشتيها را آنجا غرق کند و هيچ جاشوئي هم نبود که با بادباني کلنجار برود... بادباني سفيد و خيس...
مي ترسيد...
غرق مي شود... غرق مي شود. دريا وقتي طوفاني شد هيچ کس را نمي شناسد.
نشست روي کاناپه صورتي نگاهش خيره به تلفن. پشنگه هاي آب بود و موجهاي کوتاه و بلند دريا که به ديوارهاي خانه مي خورد. کتابها را خيس مي کرد، گلدانها مثل آدمهاي زنده روي آب بالا و پايين مي رفتند و گوش ماهيها... در گوش هم مي خواندند... هوو... ووو...
جائي، جائي دور تاکستانها در دريا غرق مي شدند و جاشوئي که صدائي رگه دار داشت روي قايقي ايستاده بود و نمي دانست با بادباني که خيس بود و سفيد چه کار کند...
چطور دوباره آن شماره را پيدا کند پيدا کند و بگيرد و بگويد که درست وسط قايق بايستد پاهايش را کمي از هم باز کند و بادبان را محکم بکشد به طرف خود با دست محکم بگيرد و نترسد... نترسد.
چه شماره اي بود؟ نام شهر به يادش مانده بود و حالا عقربه ساعت زل زده بود به او و نگاهش مي کرد. ايستاده بود روي شش.
گوشي را برداشت و شماره هائي را که در ذهنش مي گريختند گرفت. انگشت اشاره اش که سرخ شد و ورم کرد، عقربه ساعت روي يازده ايستاد و پشت پنجره تاريک شد و صدا آن طرف گفت... باد خوابيد و من فکر مي کردم چطور شماره شما را پيدا کنم...
و هر روز و روزهاي بعد او دلش مي خواست که بشنود... طوفان همه بادبانها را به هوا مي برد... اما گويا آن طرف هوا روشن بود و آفتابي.
شنبه مي آيم... دوشنبه ديگر حتمي است... سه شنبه، چهارشنبه و يک روز آمد که جمعه بود.
صبح با خروس خوان بوي شور دريا همه جا پيچيد و آفتاب که بالا مي آمد روي سطح آرام آب که همه شهر را جنگل و کوه را در خود مي گرفت پولکهاي نقره اي ساخت. برگهاي توت برق مي زدند و آب بالا مي آمد، بالا مي آمد و زمزمه گنگ گوش ماهيها دوباره شروع مي شد... هو... هووووو...
در را باز کرد و او را ديد. خودش بود. انبوه ريش سياهي که داشت و چشمانش که سبز بود و ليمويي بود با رگه هاي سرخ بي خوابي در آن. و دستهائي که پانزده ساعت انگار پارو زده بود. حلقه حلقه موهاي سياهش درهم پيچ خورده بود و شوره دريا روي پيشاني و گونه هايش.
و او نشست و غُناهشت* دريا بود و موجها که به ديوار مي خوردند و هياهوي ماهيگيران و جاشواني که در دريا گم مي شدند... پرنده ها که سينه به سينه باد تقلا مي کردند و ساحل که اصلاً پيدا نبود. کسي غرق مي شد. کساني غرق مي شدند. دست و پا مي زدند و زن نشسته بود و نگاه مي کرد. نگاهش مي کرد و بوي شور دريا، بوي ماهيها توي هوا مي چرخيد و مي چرخيد...
«پانزده ساعت توي اتوبوس... خرد و خسته آمدم... چرا حرفي نمي زني؟»
حرف!؟! حرف، صداي دريا نمي گذاشت. يک ساعت بود که حرف مي زد، از ته گلو فرياد مي کشيد و اين طوفان و فريادهاي آن زن که معلوم نبود چطور قاطي ماهيگيرها شده و به دريا رفته دست و پا زدنهاي آن زن نمي گذاشت، نگذاشته بود که او صدايش را بشنود. مردي که پيشانيش شوره بسته بود.
«صداي دريا نمي ذاره.»
تا توانسته بود به حنجره و گلويش فشار داده بود تا مرد صدايش را بشنود و او لبخند مرد را ديد که سر تکان مي داد، لبخند کودکي که طوفان مبهوتش کرده بود.
و نگاه مرد را ديد که سر مي خورد روي مبلها که صورتي بود و لباس بلند خودش که صورتي بود و به همه چيز که توي اتاق بود و صورتي...
«از رنگ صورتي خوشت مياد.»
زن در دريا گير کرده بود، رنگ دريا آبي بود، خاکستري بود و سبز بود و زن دست و پا مي زد.
«دست و رومو بشورم... خسته ام.»
وقتي مرد از دستشوئي بيرون آمد با حوله اي صورتي در دست، شوره پيشانيش پاک شده بود و موهايش شانه خورده و صاف رو به عقب خوابيده بود.
مرد کنار در اتاق خواب ايستاد. حوله را از همانجا روي تخت پرت کرد و خنديد.
«از رنگ صورتي خوشتون مياد و نارنجي.»
اشاره کرده بود به روتختي.
دريا آرام مي شد، زن مرده بود و داشت باد مي کرد. شکمش از آنهمه آب که خورده بود بالا مي آمد، ورم مي کرد و چهره اش کبود مي شد و ماهيهاي کوجک مي آمدند به چشم و لب و چانه اش نک مي زدند و مي رفتند. مرد خميازه مي کشيد. و زن به قايقي فکر مي کرد که بادبان نارنجي داشت و خيلي وقت مي شد که به گل نشسته بود. تخته هايش از هم در رفته بود و پاروهايش شکسته بود و کف قايق پر بود از گوش ماهيهاي پير مرده که با هم حرف نمي زدند.
«لباستون قشنگه.»
زن خنديد و خودش را ديد که توي دريا از هم مي پاشد، تکه تکه مي شود.
«مال خودم نيس تو حراجي خريدم. همونجا که لباسهاي مرده ها را مي فروشند.»
مرد اخم کرد و انگار محکم به مبل چسبيد.
و زن حالا که ديگر دريا عقب نشسته بود و رفته بود دور دور و همه جا خشکي بود و گسار و ماهيها له له زنان دنبال کاسه اي آب مي گشتند، مي توانست حرف بزند و مي دانست که مرد صدايش را مي شنود.
«هرچه صورتيه مال مرده هاس... همه اينارو که مي بيني دست دومه... مال يه زنه، زني که زياد هم جوان نبود.»
و زن حرف زد حرف زد حرف زد و مرد مثل دريا عقب نشست عقب نشست و دور دور شد. زن با دندانهاي فشرده به هم و دستي لرزان تنها سيگاري را که مانده بود روشن کرد و پاکت خالي سيگار توي دستش مچاله شد.
اشک روي گونه هايش سر مي خورد.
«... سيگارم تمام شده.»
مرد بلند شده بود و روبه در پس پس مي رفت مثل دريا وقتي که غروب مي شود.
«... الان ميرم... براتون مي خرم.»
و ديده بودش از پشت پنجره که توي جنگل گم مي شد... مي دويد و گم مي شد.
نمي آيد... نمي آيد و تلفن هم هيچ صدائي نمي کند. طوفان همه سيمها را برمي دارد و مي اندازد وسط دريا و گردباد همه صداها را توي دريا قاطي مي کند. و مردي با چشمان ليموئي با چشمان سبز و رگه هاي سرخ دارد با بادباني سفيد کلنجار مي رود، دارد غرق مي شود و در آب فرو مي رود و باد مي کند و ماهيها مي آيند به چشمان ليموئي اش چشمان سبزش تک مي زنند و روي لبخند کودکانه اش دم تکان مي دهند.
پي نوشت:
*: صداي دريا.









