شام غريبان


آيا تقصير ما بود؟ شايد! اين ظهر عاشورا هم مانند تمام اين سالها دوست دارم آن غريبه مقصر باشد، اما نمی شود. او از شوخی ما و حسنی هيچگاه خبر نداشت، وگرنه او را کنار نمی کشيد (هر چند هرگز ندانستيم که به او چه گفت) و حسنی دنبالش نمی رفت.

ظهر عاشورا در ذهنم پيوند خورده است با صدای گريه حسنی، ميان کلمات مداح و چنان بلند که مرز گريه و خنده را در ذهنت به هم می ريخت. مرزی که حتی در چهره اش نيز نامعلوم بود، نمی دانستی چشمان سرخش را باور کنی يا دهان بازش را.

برای ما اين دهان باز، اين يادگار بيماری مبهم دوران کودکی، بزرگترين تفريح بود. هر روز صبح در راه دبيرستان، نزديک دبيرستان دخترانه بين راه، شاهد اجرای بی نظير يک کمدی کهنه بوديم.
ما به انتظار می نشستيم و کنارمان حسنی که با کيف کوچکی در دست، دنبالمان آمده بود. شهين که می گذشت، حسنی را از مخفيگاهمان روانه می کرديم. درسش را خوب فرا گرفته بود، می رفت جلو و با آن نيش باز کاشته شده بر صورتش، با چشمانی خمار می گفت: «شهين خانومی، زن من ميشی؟»
شهين سرخ مي شد تا برای ما، با آن دماغ کوفته و گونه های قرمز، بيش از هر چيز يادآور دلقکی باشد که آن نمايش کم داشت. برای ما که با خنده دور می شديم.

اما آن روز ظهر نخنديديم. شهين آن سوی کوچه ايستاده بود و حسنی قبل از آنکه بتوانيم جلويش را بگيريم، دويد پيشش. تکرار همان نمايش بود که مرد غريبه را به سويش کشاند.
شايد تقصير ما بود که بی حرکت نگاه کرديم. نفهميديم چه گفتند، رفتند تا بعد از ظهر شهاب برايمان خبر بياورد. حسنی را قبل از رفتن به خانه شان ديده بود. گفته بود: «حسني کجا؟» سرش را که بالا آورده بود، چشمانش سرخ بود. داد زده بود: «خدا باهام قهر می کنه. خدا منو نمی بخشه.»

«خوب بخورين، خدا می بخشدتون، می رين پيش امام حسين!» نمی دانستيم چه کسی يادش داده بود. هيچ وقت هم نفهميديم که چه رازی در آن گوسفندان بود، که قبل از ظهر عاشورا ساعتها روبه رويشان روی سنگی می نشست و به چشمانشان خيره می شد. گاهی حتی تکه ای علف در دهانش می گذاشت و جويدنشان را تقليد می کرد. می خنديد، يا شايد فکر می کرديم که می خنديد، درست مانند وقتی که سر گوسفندان را می بريدند و روبه رويشان می ايستاد و خيره بر تشنج اندامشان زير لب تند و هيجان زده می گفت: «خدا بخشيدشون!»

آيا تقصير ما بود؟ بايد دنبالش می رفتيم؟ شب خبرش که پخش شد، کوچکترين حرفی نزديم. خيره به شعله شمعهای شام غريبان، به حسنی فکر می کرديم که رگ گردنش را بريده بود و همه مطمئن بوديم می خنديد، حتی وقتی که خاکش می کردند.

على عسگرى