لحظه هاي مشبک پنجره


پنجره مشبک انگاره هاي خارج از خويش را قاب کرده و همواره به تماشا گذاشته:
هيکل ابري سفيد که پايين آمده و زمين خيس بعد از باران آينه هبوط ابر شده و عابران بي اطلاع از تو، تويي که طره هاي سياه افشانده ات روي سفيدي رختخواب پاشيده، آرام و منقطع از قاب پنجره مي گذرند.
طعم ابر و پنجره با هم که درآميخت، تيغ تيز از آن دست افتاد تا اين دست، هجوم هجمه هاي خون را ميزباني کند.
صداي در کوفتن مي آمد از هنگامي که ابر بالاتر بود و زمين کم خيس خورده تر. مادر به در مي کوبيد و صدا مي زد: باز کن... باز کن دخترم.
آغشته هاي سرخ در طره هاي سياه مي پيچد و مادر صدايش را باز به در مي کوبد: باز کن، باز کن دخترم. و پنجره گشوده مي شود و ابر هيکل مبهم خود را به درون چشمان سنگينت مي خواباند و در گشوده مي شود و مادر بهت زده وارد مي شود. صداي بهت مادر در پنجره محو مي شود و تو، تويي که ديگر در خنکاي نور و ابر گم مي شوي.
پنجره ميانه من و عابران را به هم زد.
پنجره به من خيانت کرد، لحظه لحظه در شبکه هاي مشبک.
پنجره باد را دزديد و به شيشه هاي خود کوبيد تا شيشه چشمانم از باد خالي شد.
پنجره، اين حفره بي نام، نامم را در سقف و زمين حايل شد.
روز شد، آفتابي شد، ابر در ابر شد، خيس در خيس، پشت در پشت و اما نگاه در نگاه شد.
نگاه مرد عابر را دزديد و هر روز شيشه هاي مشبکش را سياه تر کرد، تا مرا از پشت پنجره تاريک تر و چشمان جوينده مرد را هر روز پر دريغ تر کند و اين نعش سفيد خالي که روزي تخت بود مرا خوابي، که گشودن کفه هاي رؤيايم را در حضور همواره پنجره گم مي کرد.

صالح تسبيحي