فضا
«بهترين بچه عالم» (نشر شولا، 1378) از آن مجموعه هايي است که خواندنش را به همه توصيه مي کنم. به چند دليل:
1 ـ داستان هاي کتاب کوتاهند، خيلي کوتاه، بيشتر در حد يک يا دو صفحه. آنقدر کوتاه که بتوان در فراغتي که امروزه به همان کوتاهي است، يکي از آنها را تمام کرد.
2 ـ به دليل کوتاهي اغلب در نهايت ايجازند. به راحتي مي توان به لايه زيرين نثر نقب زد و خطوط نانوشته داستان را خواند. خلاصه گويي نمي گذارد که سرسري از روي کلمات داستان عبور کني.
3 ـ پاره اي از داستانها درخشانند، به معناي واقعي درخشان. استحکام، ايجاز و عمق داستان مي تواند تو را حيرت زده کند. گاه چنان تصوير مانايي در ذهنت به جاي مي گذارد که به رؤياهايت نيز راه مي يابد!
4 ـ فضاي بيشتر داستانها واقعيت زندگي انسان امروز است (البته اين ويژگي آنهاست، نه امتياز يا نقص!). انسان امروز با همان زندگي ملال آور و سرد و با همان تنهايي و درماندگي اش.
5 ـ «اسدالله امرايي» مترجمي تواناست. اين توانايي را مي توان به وضوح در کتاب ديد، چه در نثر پاکيزه آن و چه در تغيير لحن نثر از داستاني به داستان ديگر. مقايسه ترجمه وي با ترجمه هاي مترجمان ديگري که در کتابهاي مشابه است، اين توانايي را به اثبات مي رساند.
6 ـ تنها با 1000 تومان مي توان چاپ جديد اين کتاب را از نمايشگاه امسال خريد! اگر به نمايشگاه امسال سر زده باشيد، مي دانيد که چه ويژگي مهمي است!
***
فضا
زن زيبايي بر لبه بام يکي از مجتمع هاي مسکوني بلند مرتبه نيويورک ايستاد. درست لحظه اي که مي خواست خود را از آن بالا پرت کند، مردي که به بام آمده بود تا حمام آفتاب بگيرد او را ديد.زن حيرت زده از لبه بام پاپس گذاشت.مرد حدود سي تا سي و پنج ساله مي نمود و موهاي بوري داشت. لاغر بود، بالاتنه بلند و کشيده اي داشت و پاهايش به نظر کوتاه و نحيف مي آمد. مايو سياهش توي آفتاب مثل ساتن برق مي زد. ده قدم بيشتر با زن فاصله نداشت. زن به او خيره شد. باد طره هاي بلند مويش را به بازي گرفته بود. موها را با دست از صورتش کنار زد و آنها را يکجا نگه داشت.باد دامن نيلي و بلوز سفيد او را هم به بازي گرفته بود. اما اهميتي نداد.
بادي که مي افتاد توي دامنش موجي در لباس ايجاد مي کرد. مرد متوجه شد که زن پابرهنه است و يک جفت کفش پاشنه بلند کنار پاي او روي قرنيز بام جفت شده. زن توجهي به لباس خود نداشت. صورتش را برگرداند. باد دامن او را به ران هاي کشيده اش چسباند. مرد آرزو کرد دستش به او برسد و بکشدش طرف خودش. باد اين بار از سوي ديگر وزيد. خطوط لباس زيرش به چشم مي آمد. مرد داد زد «تو را به شام دعوت مي کنم.» زن رو برگرداند که نگاهش کند. نگاهش خيلي بي پروا بود. دندانهايش کليد شده بود. مرد به دستهاي او چشم دوخت که دامنش را صاف نگه داشته بود که باد به بازي نگيرد. حلقه ازدواج به دست نداشت. مرد گفت: «برويم گپي با هم بزنيم.» زن نفس عميقي کشيد و رو برگرداند. دستهايش را بلند کرد، انگار مي خواست شيرجه برود. مرد گفت: «ببين اگر نگران مني، لازم نيست بترسي!» هوله اي را که روي شانه اش انداخته بود برداشت و مثل لنگ دور کمرش پيچيد. گفت: «مي دانم اوضاع نا اميد کننده است.» خودش هم نمي دانست چه مي گويد. اصلاً مطمئن نبود که زن چيزي حس مي کند. از قوس کمر زن خوشش آمده بود. به نظرش خيلي صاف و ساده از اشتياق موجود يا شهوت بالفعل حکايت مي کرد. دلش مي خواست او را بگيرد. زن انگار مي خواست او را از نااميدي در بياورد، دستهايش را پايان آورد و پا به پا شد. مرد گفت: «گوش کن، من حاضرم تو را بگيرم.» باد دوباره دامن زن را از پشت به رانهاي او چسباند. مرد گفت: «همين الان حاضرم. عروسي مي کنيم، بعد به ايتاليا مي رويم، به بولونيا. غذاي خوب مي خوريم. تمام روز را مي گرديم. شب هم گراپا مي خوريم، دنيا را مي گرديم و کتابهايي را که فرصت نداشتيم بخوانيم مي خوانيم.» زن برنگشت و از لبه قرنيز پاپس نگذاشت. پشت سرش ساختمانهاي صنعتي شهر لانگ آيلند قرار داشت، رديف بي پايان خانه هاي کوئينز. چند تکه ابر در دوردست به چشم مي خورد. مرد چشم هايش را بست تا فکر کند از چه راه ديگري مي تواند زن را منصرف کند. وقتي چشم باز کرد ديد که بين پاهاي او و قرنيز فضايي هست، فضايي که حالا ديگر هميشه بين او و دنيا مي ماند. در لحظات طولاني که براي آخرين بار جلوي چشمش بود، فکر کرد چه زيباست. بعد زن رفته بود.
برگردان: اسدالله امرايي









