روبان مخملي قرمز
روبان مخملي قرمز
در باز شد و با يک روبان مخملي قرمز که به موهايش بسته بود وارد کلاس شد. از همان لحظه فهميدم که هيچ چيز به اندازه يک لکه قرمز در کلاسي سرد با در و ديواري آبي که تمام شاگردانش با روپوش آبي روشن نشسته باشند گرما ندارد، و گرمايش آنقدر زياد بود که آن سال نه تنها درس، بلکه توپ پلاستيکيم را هم فراموش کردم و اگر مسخره کردن پسرهاي هم کلاسيم نبود، دل به دريا مي زدم و پابه پاي دخترها لي لي بازي و کش بازي مي کردم.
طبق معمول شروع کرد:
«اين دختر خانم تازه به کلاس ما اضافه شده، از همه تون مي خوام که باهاش دوست بشين و نگذارين که...»
و من بي توجه به معلم نگاهش مي کردم: «خدا کنه جاش نزديک من باشه... ناقلا چه روباني بسته...»
مدتي که گذشت اوضاع عوض شد، يواش يواش فوتبال و فوتباليست ها را فراموش کردم. آن لکه قرمز کار خودش را کرده بود و ديگر همه چيز برايم بي ارزش شده بود، همه چيز به غير از آن روبان مخملي قرمز.
تازه به محله ما آمده بودند. خانه شان سر کوچه ما بود. روبروي بقالي اصغر آقا، طبقه دوم. نوشابه مي خريدم و مي نشستم دم در بقالي، اما تمام هوش و حواسم به خانه آنها بود. اگر شانسم مي زد و توي در پپسي يک پپسي ديگر در مي آمد، نانم توي روغن بود و يک ربعي هم اضافه مي نشستم که گاهي هم مي ديدمش. ولي چند روزي که گذشت او خودش هم ديگر مي دانست که چه ساعتي بايد روي بالکن باشد.
اول پرده تکان مي خورد، در باز مي شد و بعد مي آمد روي بالکن.
بعضي وقتها دستي تکان مي داد و گاهي هم حرفي مي زديم، حرفهاي مربوط به درس.
«مشقتو نوشتي؟»
«ديکته چند شدي؟»
«حساب تا صفحه چند بود؟»
صحبتمان بيشتر از دو سه جمله نمي شد، تازه از روي بالکن و آنهم در مورد درس، و بعد او مي رفت، در بسته مي شد و آخر سر پرده مي افتاد.
درسم بد نبود ولي خوب هم نبود. اگر زور مي زدم چهارده پانزده را مي گرفتم، اسمم آخرين اسم دفتر کلاس بود و اين خودش شانسي به حساب مي آمد، ولي بعضي وقتها هم مثل آن روز بختم کله مي کرد و معلم از آخر دفتر شروع به پرسيدن مي کرد. تمام سعيم اين بود که جلوي او کنفت نشوم که بالاخره شدم، ولي چندان هم بد نشد، کلي خنديديم و بعد او براي اولين بار از روي بالکن آمد پايين.
«چه فصلي را دوست داريد؟»
انشاء داشتيم و اين صداي ملايم معلممان بود، آره ملايم بود، کاملا يادم هست، هنوز صدايش را حس مي کنم. فکر مي کرد وقتي که در مورد فصلها حرف مي زند بايد حتما صدايش را نازک کند. گل سرخ گفتنش از همه خنده دارتر بود. آنقدر صدايش را پايين مي آورد که به گوش هم نمي رسيد. حداقل يک روز در ميان هم در باب گل سرخ چيزي مي گفت.
«يک صفحه کمتر نباشه!»
دوست داشتنمان از يک صفحه نبايد کمتر مي شد، البته اگر بيشتر دوست مي داشتيم طبيعي بود که نمره بيشتري مي گرفتيم. پاييز را دوست داشتم، به دو دليل و هر دو موجه. يکي به خاطر صداي خرد شدن برگهاي زير پايم، و ديگر اينکه وقتي يک لکه قرمز در اواسط پاييز هميشه جلوي چشمهايت باشد و تمام گرمايش رو به تو، چه فصلي غير از پاييز را مي شود دوست داشت! با اين دو دليل بايد صفحه را پر مي کردم. ولي هر چقدر اين طرف آن طرف زدم نشد: «آمدن سرما، رنگ برگها، مخصوصاً برگهاي قرمز، آش پختن مادرم و آن گوجه فرنگي هاي سرخي که تويش مي ريخت. و خاطره يک روز پاييزي که ماشينمان پنچر شده بود....» خوب يادم است که هر کاري کردم نشد، نتوانستم صفحه را پرش کنم. يک صفحه خيلي بود، هر چند درشت درشت نوشته بودم و يک خط در ميان ولي نتوانستم پرش کنم، خيلي زياد بود، آنهم در حاليکه جوابش فقط يک لکه قرمز و يک صداي کوچک بود.
انشاء را که خواندم همه ساکت نشسته بودند و معلم در حاليکه گوشه لبش را مي جويد توي چشمهايم نگاه مي کرد که يک دفعه صدايش در کلاس پيچيد.
«گمشو... پدرسگ مسخره کرده.»
عصرش دم در بقالي اصغر آقا بودم، با يک شيشه پپسي و منتظر که پرده اتاق کنار برود. بالاخره پرده تکان خورد و از پشت شيشه پايين را نگاه کرد، ولي در بالکن باز نشد. نگرانيم بيشتر شده بود. نمي دانستم بايد چکار کنم. کلافه شده بودم. همه اش چشمم به بالا بود و منتظر که بيايد روي بالکن که ديدم در پايين باز شد. آمد، با همان روبان مخملي قرمزش، و من از آمدنش چقدر کيف کردم. فاصله پله ها از بين رفته بود و بعد از آن ما مي توانستيم به هم نزديک تر باشيم و خدا مي داند که در آن لحظه چقدر از انشاء خودم راضي بودم.
«به بابات گفتي؟»
«گفتم؟! اگه بگم که يه فصل کتک مي خورم.»
«خجالت کشيدي، نه؟»
«اي، يه کمي»
اوايل حرف، حرف روز بود. يا سر من شکسته بود يا مداد رنگي هاي او را دزديده بودند، از اين دو حالت هم خارج نمي شد، تا اينکه رفته رفته کارمان بالا گرفت و ديگر با هم مدرسه مي رفتيم و با هم برمي گشتيم. بعضي وقتها هم پپسي مي خورديم، البته او بستني دوست داشت ولي من به زور نوشابه مي گرفتم، چون پپسي که مي خورديم چشمهايمان برق مي افتاد و بعد با چشمهاي براق مي نشستيم جلوي مغازه و شروع مي کرديم به حرف زدن. گاهي هم شعر مي خوانديم، از همان شعرهاي تبليغاتي صابون عروس و مبليران. تا کم کم با هم اخت شديم، آنقدر که ديگر من مداد رنگي هايش را مي دزديدم تا سر به سرش گذاشته باشم و او با من قهر کند و بعد دوباره آشتي.
تا اينکه در خانه ما صحبتهايي شد که دلم لرزيد، صحبتهاي جدي، خيلي هم جدي. و من بايد جريان را برايش تعريف مي کردم. هر روز که از مدرسه برمي گشتيم مي خواستم بگويم ولي نمي شد. صبحها به خودم مي گفتم «بذار موقع برگشتن بگو» و در برگشت مي ماند براي فردا صبح. به هر حال کار گره خورده بود و هر روز هم بدتر مي شد. اميدم به اين بود که شايد در آخرين لحظه اتفاقي بيافتد و جريان پاک عوض شود، ولي نشد که نشد. مادرم استخاره کرده بود، خوب آمده بود و اين به معني اين بود راه در رو نداريم. کار شدني بود و من هر طور بود بايد همه چيز را مي گفتم.
صبح توي صف کنار هم ايستاده بوديم و ناظم حرفهاي هميشگي خودش را تکرار مي کرد، باد پرچم را تکان مي داد و چقدر نوار پايين پرچم قشنگ بود.
«من مي گم امروز موقع برگشتن بستني بخوريم.»
«اصلا حرفشو نزن، پپسي مي خوريم چشمامون برق بيفته.»
اعتراضي نکرد. من هم حرفي نزدم تا اينکه وراجي هاي ناظم تمام شد و صف راه افتاد رو به کلاس. وقتي رسيديم صدايش کردم و گفتم: «راستي، ما گوسفند خريديم ها!»
نگاهم کرد ولي جوابم را نداد. موقع برگشتن هم بستني خورديم.
گوسفند را سر بريدند، خونش هنوز جلوي در حياط بود که نوبت به پخش کردن گوشتها رسيد. کارش با من بود، مي دانستم. هميشه دعا مي کردم: «خدا هيچکس رو بچه کوچيک خونه نکنه!» دعاي اشتباهي بود چون بالاخره يک نفر بچه کوچک خانه مي شود ولي اين حقيقتي بود که کارهاي به درد نخور به گردن من مي افتاد، مثل نمکدان آوردن يا صداي تلويزيون را زياد کردن. ولي آن روز بايد مي رفتم، از روز قبل نقشه اش را کشيده بودم. براي همين هم استثنائاً بدون غر زدن رفتم دنبال پخش کردن گوشتها.
اولين ظرف را بردم براي آنها. هنوز جلوي در حياط خون بود. پايم را گذاشتم روي خونها و رفتم بيرون. وقتي پشت سرم را نگاه کردم، روي موزائيک ها جاي پاي قرمزي مي گذاشتم، رد قرمزي که هر چقدر جلوتر مي رفتم محوتر مي شد. جلوي در خانه آنها که رسيدم ديگر هيچ لکه اي باقي نبود. زنگ زدم. در باز شد. خودش آمد، چقدر هم قشنگ شده بود. ظرف را از دستم گرفت و برد. ايستادم تا ظرف را پس بگيرم. برگشت، مادرش تشکر کرده بود. ديگر وقتش رسيده بود، کمي اين پا آن پا کردم، بعد نگاهش کردم، چشمهايش برق مي زد، مثل کسي که تازه پپسي خورده باشد.
«مي خواستم يه چيزي بهت بگم.»
بغض کرده بودم، نمي توانستم، اشکم درآمد. بغضم ترکيد. سرم را انداختم پايين و گفتم: «ما از اين خونه مي ريم.»
ما از آن خانه رفتيم، خيلي وقت است، آنقدر زياد که دو سه ماه ديگر بچه ام مي رود مدرسه، هجده سالي مي شود. تا ديروز چند وقتي بود که در خانه ما صحبتهايي مي شد، صحبتهاي جدي، خيلي هم جدي. تا اينکه يک دفعه دلم لرزيد، خيلي هم لرزيد.
ديروز وقتي ميني بوس بچه ام را از مهد کودک آورد، از پشت پنجره خانه همسايه روبرو، چشمهاي پسر کوچکي به دخترم خيره بود، چشمهايي که برق مي زد. دختر کوچولوي من يک روبان مخملي به موهايش بسته بود، يک روبان مخملي قرمز.









