پايان يک ديکتاتور
ياداشتي درباره رمان «سور بز»




سور بز
نوشته ماريو بارگاس يوسا
ترجمه عبدالله کوثري
نشر علم، 1381




1_ ماريو بارگاس يوسا




ماريو بارگاس يوسا (Mario Vargas Llosa) متولد پرو است، و تا امروز که به مرز هفتاد سالگي نزديک مي شود، نزديک به پانزده رمان از او منتشر شده است. مجموعه آثاري که او را در کنار فوئنتس و مارکز نماينده ادبيات نوين آمريکاي لاتين قرار داده است.
به لطف «عبدالله کوثري» يوسا و جهان داستاني اش براي خوانندگان فارسي زبان آشناست. سياست، خشونت، جنسيت دغدغه هاي فراموش نشدني يوسايند که با استادي تمام در بطن روايتي اغلب درهم تنيده از گذشته دور، نزديک و حال، و با موشکافي دقيق درونيات شخصيت هاي داستان جاي گرفته اند.

و درباره «سور بز» (The Feast of the Goat):
کتابي که فکر نوشتنش به بيست و شش سال پيش باز مي گردد، وقتي که يوسا به جمهوري «دومينيکن» براي ساختن فيلمي سفر کرده بود، و از زبان مردم آنجا داستانها از ديکتاتوري «تروخيو» شنيده بود.
تحقيقات دامنه دار يوسا به نوشتن «سور بز» انجاميد. يوسا خود مي گويد: «به واقعيتهاي اساسي وفادار مانده ام. اما بسياري از جزئيات از تخيلم سرچشمه مي گيرد، در هر صورت اين يک رمان است، و رمان کتاب تاريخ نيست!»
ولي رمان با استادي تمام، از خلال روايتي چند لايه آخرين روزهاي عمر «رافائل تروخيو» ديکتاتور مقتدر و سفاک «جمهوري دومينيکن» را مرور مي کند.



2_ اورانيا
«اورانيا. پدر و مادر چندان لطفي در حق اش نکرده بودند، نامش آدم را به ياد سياره اي در آسمان يا فلزي معدني مي انداخت، به ياد همه چيز مگر زني بلند بالا و خوش سيما با پوست آفتاب سوخته و چشم هاي درشت و سياه کم و بيش غمگين که از توي آينه به او نگاه مي کرد. اورانيا! واقعاً که چه اسمي.» (سور بز، صفحه 7)

اورانيا کابرال، دختر آگوستين کابرال، کابرال عقل کل (لقبي که تروخيو به کابرال داده بود)، رئيس سناتورها!، يار قديمي تروخيو که يک روز بي دليل و ناگهاني، به شيوه «محاکمه» اثر «کافکا» مغضوب تروخيو شد، عناوينش از او گرفته شد و خانه نشين گشت.
اورانيا، وکيل 48 ساله ساکن نيويورک، در 14 سالگي درست چند روز پيش از مرگ تروخيو، کشور را ترک کرده است و امروز به آن بازگشته است، بازگشتي که خودش هم هنوز دليلش را نمي داند، بازگشت به کشور و هوايي که از آن متنفر بود.

«برگشتن ات کار درستي بود؟ ... يعني اين نشانه ضعف است؟ نتيجه احساساتي شدن در سن بالا؟ فقط و فقط کنجکاوي. تا اين را به خود ثابت کني که مي تواني در خيابان هاي اين شهر که ديگر شهر تو نيست بگردي، در سرتاسر اين کشور غريبه سفر کني و نگذاري اندوه، دلتنگي، نفرت، تلخ کامي و خشم را در تو بيدار کند. نکند آمده اي تا هلاکت پدرت را به چشم ببيني؟ آمده اي تا ببيني ديدار تو بعد از آن همه سال، چه تأثيري بر او مي گذارد؟» (سور بز، صفحه 9)

بعدها از فصول اورانيا مي فهميم که دليل آمدنش هيچ کدام از اينها نبوده است. او آمده است تا با خود کنار بيايد، براي اينکه بار گران گذشته را رها کند. خاطراتي که در تمام اين سالها رهايش نکرده اند، تا او به مطالعه، به پيشرفت علمي، و دلمشغولي هايي که مطمئناً در هيچ کدام آنها مردي حضور نداشته است، فرار کند.
او حتي نيامده است تا از پدرش، پدري که پس از سکته مغزي بدل به مجسمه اي ناتوان و خاموش گشته، انتقام گيرد. پدري که پس از غضب ناگهاني تروخيو تصميم گرفته بود وفاداري خويش را اثبات کند. پدري که بکارت دختر 14 ساله اش را تقديم ديکتاتور کرده بود.



3_ رافائل لئونيداس تروخيو مولينا (Rafael Trujillo)




رافائل تروخيو، کودک فقير دومينيکني، که در آموزشگاه هاي نظامي آمريکا به مدارج عالي دست يافت و با حمايت آمريکا به رأس ارتش دومينيکن راه يافت.
يوسا در روايت چند لايه خويش، بخشي را به تروخيو اختصاص داده است. مرور يک روز زندگي ديکتاتوري که در 1931 با کودتا در جمهوري دومينيکن، کشور کوچکي واقع در درياي کارائيب کنار هائيتي و بيخ گوش کوبا، به قدرت رسيد و در طول سي سال قدرت از يک انسان به هيولايي بدل شد که چاره اي جز ترورش باقي نماند. يک روز، در واقع آخرين روز زندگي ديکتاتور، يعني سي ام ماه مه 1961.

تروخيو، رئيس، ولي نعمت، ژنراليسيمو، پدر ملت جديد، اما مردم زير يوغ او لقب بهتري برايش دارند: بز. خوي بز گونه اش به علاقه جنسي او برمي گردد، به ازالت بکارت دختران جوان دومينيکني، نه براي لذت و يا انتقام، براي آنکه ثابت کند هنوز مرد است، براي اثبات خوي نرينگي خويش.
تروخيو، در هفتاد سالگي همچنان شيک پوش و منظم بود، و نگاه نافذش هنوز از شخصيت خشن و باهوشش خبر مي داد، هوشي که در پي بردن به نقاط ضعف ديگران براي سوء استفاده خود فوق العاده بود.
تروخيو، ديکتاتوري که چون تمام ديکتاتورهاي ديگر قدرت بدني (او هيچگاه عرق نمي کرد!) و جنسي خويش را نمادي قرار داده بود بر قدرت واقعي خويش (او عاشق کام گرفتن از زنان زير دستانش بود.) اما در هفتاد سالگي طبيعت براي او برنامه هاي ديگري داشت.

«با نگراني ملافه ها را وارسي کرد: آن لکه نحس خاکستري کتان سفيد را آلوده کرده بود. باز تراوش کرده بود. نفرتي تمام وجودش را گرفت... گندش بزنند! اين دشمني نبود که بتواند شکستش بدهد، مثل صدها، بلکه هزارها دشمني که باهاشان روبه رو شده بود و در طول ساليان دراز مقهورشان کرده بود، خريده بودشان، ترسانده بودشان، کشته بودشان. اين يکي درون او بود، گوشت گوشتش، خون خونش بود.»(سور بز، صفحه 28)

«خدا و تروخيو»، اين عبارت تابلوهاي بزرگ نئوني در طول خيابانهاي پايتخت دومينيکن شايد بهترين توصيف براي تروخيو بود، براي او که در طول سي سال اراده، شخصيت و تمام انسانيت مردم دومينيکن را از آنها گرفته بود. آنها را به بازيگران نمايشنامه اي بدل کرده بود که خود کارگردانيش مي کرد. زير دستانش براي به دست آوردن دل او (نه براي تملق يا فريبکاري، بلکه با ارادت تمام!) تن به هر کاري مي دادند. و تروخيو چونان که خودش را نيز تسخير کرده باشد، خويش را هنوز ناجي کشور محسوب مي کرد.



4_ سور بز:
«روز سور بز، سي ماه مه
روز شادي و عيش مردمه
مي ريزن بيرون همه از خونه
کوچه و بازار پر هياهو، پر همهمه» (سور بز، صفحه 6)


بخشي از رمان درون اتومبيلي مي گذرد که روز سي ام ماه مه 1961 انتظار اتومبيل تروخيو را مي کشد تا او را ترور کنند. توطئه اي که علاوه بر شمار زيادي از کارگزاران سطح بالاي حکومت، حمايت CIA را نيز همراه دارد.
آدمهايي که همگي روزي تروخيست بوده اند، هرکدام مهره اي براي حکومت سي ساله تروخيو به شمار مي آمده اند و اکنون همگي دست به دست هم داده اند تا تروخيو را از بين ببرند.
انسانهايي له شده که هر کدام به گونه اي شرافت خويش را در حکومت تروخيو از دست دادند، حکومتي که خود روزي درون آن به سرکوب ديگران پرداخته بودند و حال کوزه گر به کوزه افتاده است.
آنها انتظار مي کشند و ما به گذشته هر کدام سفر مي کنيم تا از خلال اين سير در گذشته، تمام دومينيکني ها را ببينيم که چگونه به غير انساني بدل شده اند. و انتظار پايان مي يابد و تروخيو کشته مي شود.



5_ و پس از تروخيو...
تروخيو مي ميرد، ولي جهنم واقعي پس از تروخيوست!
رامفيس تروخيو، پسر تروخيو که قساوت پدر را به ارث برده، اما ذره اي از انضباط او را ندارد، در طي يک دوران شش ماهه انتقالي، قبل از آنکه از دومينيکن تبعيد شود، به جاي پدر مي نشيند.
در طي اين دوره، او هر کسي را که مظنون به دست داشتن در قتل پدرش است، پس از شکنجه به قتل مي رساند. توصيف يوسا از صحنه هاي شکنجه بسيار تأثير گذار است. او خود درباره تحقيقش براي اين شکنجه ها گفته: «چطور بگويم، تهوع آور بود!»

«دو سه هفته اي که گذشت، يک روز به جاي ذرت کوبيده بدبوي هميشگي، قابلمه اي پر از تکه هاي گوشت براشان آوردند. ميگل آنخل بائس و مودستو دياس غذا را با يک نفس بلعيدند، با هر دو دست غذا مي خوردند و وقت نفس کشيدن نداشتند. کمي بعد زندانباني به سلولشان آمد. روبه روي بائس دياس ايستاد: ژنرال رامفيس تروخيو مي خواست بداند آيا خوردن گوشت پسرش حالش را به هم نزده؟ ميگل آنخل که روي زمين نشسته بود گفت «برو از قول من به آن حرامزاده کثافت بگو آن زبان خودش را قورت بدهد و خودش را مسموم کند.» زندانبان زير خنده زد. رفت و کمي بعد برگشت، از همان دم در سر پسري را که از موهاش گرفته بود به آنها نشان داد. ميگل آنخل دياس چند ساعت بعد در آغوش مودستو مرد، سکته قلبي کرده بود.»(سور بز، صفحه 526)

علي عسگري