تهيه کننده در زير کاناپه
پيشتر در همين ستون زندگينامه «چخوف»، بزرگترين داستان کوتاه نويس تاريخ ادبيات، را آورده بوديم.
انتشارات توس مجموعه کامل آثار چخوف را تجديد چاپ کرده است، با حروفچيني و چاپي جديد. مزيت عمده چاپ جديد، گردآوري تمام داستانهاي چخوف (و نمايشنامه هايش) است که بر حسب سال انتشار مرتب شده اند. در حاليکه در چاپ قديم، منتخبي از آنها موجود بود. و البته همين امر شمار جلدهاي مجموعه را از پنج تا به هفت جلد افزايش داده، و صد البته بهاي کتاب را!
تمام ترجمه ها متعلق به زنده ياد «سروژ استپانيان» است، و براي عالي بودن کارش کافي است که بگوييم که مرحوم استپانيان يک چخوف ايراني بود. گويي روح چخوف در وجودش راه يافته بود.
اين امر بيش از هر چيز در لحن ترجمه ها يافت مي شود. طنز گزنده چخوف که در بدو امر شيريني خاص خود را دارد، اما گويي در روح مخاطب چنان نقشي بر جاي مي گذارد که تا مدتها گزندگي اش باقي مي ماند. طنز چخوف و کلمات خاص او که در شخصيت پردازي هاي فوق العاده وي به خوبي آشکار است. توصيف يک انسان با جنبه خاصي از روحيه وي، به علاوه نيش و کنايه هاي بي شمار به آداب اجتماعي، بورژوايي و جهل مردم که مشخصات جدا نشدني آثار چخوفند.
داستان زير از جلد دوم مجموعه آثار چخوف انتخاب شده است، سال 1885.
***
تهيه کننده در زير کاناپه
(داستاني از پشت صحنه)
کمدي «تعويض لباس» بر صحنه بود. هنرپيشه اي جوان و خوش بر و رو به اسم کلاوديا ماتويينا دولسکايا کائوچوکوا که تمام وجود خود را با شور و اشتياق به هنر مقدس بازيگري تئاتر وقف کرده بود، دوان دوان وارد رختکن خود شد، لباس مخصوص کولي ها را از تن درآورد تا در يک چشم به هم زدن لباس مخصوص سوارکاران را بپوشد. اين بازيگر خوش قريحه از آنجا که مايل نبود لباسي که مي پوشد چين و چروک اضافي داشته باشد تصميم گرفت سراپا لخت شود و لباس سوارکاران را بر تن برهنه ــ و به قول معروف روي جامه حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالي که تنش از خنکاي اتاق رختکن اندکي مي لرزيد مشغول صاف کردن چين هاي شلوارش شد. اما ناگهان صداي يک آه به گوشش رسيد. چشم هايش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فراداد. صدا بار ديگر آه کشيد و به نجوا گفت:
ــ خدايا از سر گناهانم بگذر... آه...
هنرپيشه جوان حيرت زده به پيرامون خود نگريست اما ــ هيچ چيز شبهه انگيزي نديد. با وجود اين از سر احتياط تصميم گرفت به زير يگانه مبل رختکن يعني کاناپه اي که در گوشه اتاق قرار داشت نگاهي بيفکند. و تصور مي کنيد چه ديد؟ آنجا، اندام بلند يک مرد، درازکش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهيد، نيم تنه لباس اسب سواري را روي شانه ها انداخت و با صدايي خفه فرياد کشيد:
ــ تو کي هستي؟!
از زير کاناپه زمزمه اي لرزان به گوش رسيد:
ــ منم... من... نترسيد، منم... هيس!
هنرپيشه جوان وقتي زمزمه تودماغي را که به فش فش روغن در ماهيتابه داغ مي مانست شنيد به آساني به هويت مردي که زير کاناپه مخفي شده بود پي برد. او کسي جز اينديوکف تهيه کننده و اجاره دار تئاتر نبود. خانم هنرپيشه مانند گل صد توماني سرخ شد و با لحني اکنده از خشم گفت:
ــ شما؟! چطور... چطور جرأت کرديد؟ پيرمرد پست فطرت! پس در تمام اين مدت، همين جا قايم شده بوديد؟ فقط همين را کم داشتم!
اينديوکف کله طاسش را از زير کاناپه بيرون آورد و فش فش کنان جواب داد:
ــ عزيز من... عمر من! عصباني نشويد عزيزم! مرا بکشيد! فکر کنيد مار هستم، زير پايتان له ام کنيد ولي شما را به خدا قسم مي دهم سر و صدا راه نيندازيد! من تن لخت شما را نديدم و نمي بينم و دلم هم نمي خواهد ببينم. عزيز من، خوشگل من آنقدر نمي بينم که حتي لازم نيست خودتان را بپوشانيد! به حرف من پيرمرد که پا بر لب گور دارم گوش بدهيد! من از ترس جان به زير کاناپه پناه آورده ام! نزديک است قالب تهي کنم! مگر نمي بينيد که از ترس، موي سرم سيخ شده است؟ مي دانيد، پريندين شوهر گلاشا جان از مسکو برگشته و حالا تمام تئاتر را زير پا گذاشته است و در به در دنبال من مي گردد تا بکشدم. مي ترسم! وحشتناک است! آخر گذشته از رابطه اي که با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به اين قاتل جانم بدهکارم!
ــ اين حرف ها اصلاً به من مربوط نيست! همين الآن گورتان را از اينجا گم کنيد وگرنه... وگرنه خدا مي داند که چه بلائي به سرتان مي آورم... پست فطرت رذل!
ــ هيس!.. عزيزم هيس! التماس تان مي کنم، جلو پاي تان زانو مي زنم! چه جايي مناسب تر از رختکن شما؟ هرجايي که مخفي شوم حتماً پيدا مي کند ولي جرأت نخواهد کرد به اينجا بيايد! خواهش مي کنم! التماس تان مي کنم! حدود دو ساعت پيش بود که ديدمش! در جريان پرده اول نمايش، پشت دکورها ايستاده بودم، يک وقت ديدم که از سمت لژ به طرف صحنه مي آيد.
خانم بازيگر وحشت زده پرسيد:
ــ پس در تمام مدت نمايش درام همين جا افتاده بوديد؟ و... و هر دفعه هم که لباس عوض مي کردم مرا ديد مي زديد؟
اينديوکف گريه کنان جواب داد:
ــ دارم مي لرزم! سراپا مي لرزم! واي مادر جان، دارم مي لرزم! آن مردکه لعنتي مي کشدم! پيش از اين هم يک بار در نيژني به طرف من تيراندازي کرده بود... قضيه آنقدر مهم بود که حتي روزنامه ها چاپش کرده بودند!
ــ آه... رفتار شما غير قابل تحمل است! بيرون! من وقت ندارم، الآن بايد لباس بپوشم و روي صحنه بروم! بيرون، وگرنه... فرياد مي کشم، داد و بيداد راه مي اندازم... چراغ روميزي را به سرتان مي کوبم!
ــ هيس!.. اميد من... ساحل نجات من!.. اگر بيرونم نکنيد پنجاه روبل به حقوقتان اضافه مي کنم. پنجاه روبل!
هنرپيشه جوان تن برهنه خود را با لباس هايي که دم دستش بود پوشاند و به سمت در دويد تا هوار بکشد. اينديوکف از زير کاناپه بيرون خزيد و چار دست و پا از پي او راه افتاد و پاي زن را اندکي بالاتر از قوزک پا گرفت و هن هن کنان گفت:
ــ هفتاد و پنج روبل! از اينجا بيرونم نکنيد! هفتاد و پنج روبل به اضافه نصف درآمد تئاتر!
ــ دروغ مي گوييد!
ــ خدا لعنتم کند اگر دروغ بگويم! قسم مي خورم! از زندگي ام خير نبينم اگر دروغ بگويم... هفتاد و پنج روبل و نصف درآمد!
هنرپيشه جوان لحظه اي دچار ترديد شد و از در فاصله گرفت. آنگاه با صدايي آلوده به گريه گفت:
ــ من که مي دانم دروغ مي گوييد!
ــ به خاک سياه بنشينم اگر دروغ بگويم! خدا ذليلم کند اگر دروغ بگويم! خيال کرده ايد اينقدر رذلم!
زن جوان سرانجام رضايت داد:
ــ بسيار خوب... فقط قولتان را فراموش نکنيد... حالا برگرديد زير کاناپه.
اينديوکف آه بلندي کشيد و فس فس کنان و هن هن کنان به زير کاناپه خزيد. دولسکايا - کائوچوکوا نيز با عجله مشغول تعويض لباس شد. از اينکه مرد غريبه اي زير کاناپه اتاق رختکنش دراز کشيده است احساس وحشت و ناراحتي مي کرد، اما از درک اين حقيقت که گذشتش صرفاً از عشق و علاقه اش به هنر مقدس بازيگري ناشي مي شود چنان به اشتياق آمده بود که لحظه اي بعد وقتي نيم تنه را از روي شانه هايش به زير مي انداخت نه تنها درشتگويي نکرد که همدردي هم کرد:
ــ کوزما آلکسي يويچ، عزيزم مي ترسم لباستان کثيف شود! آخر من هر آشغالي که به دستم مي رسد مي چپانم زير کاناپه!
نمايش به پايان رسيد. تماشاچيان، هنرپيشه خوش قريحه را هلهله کنان يازده بار به روي صحنه فرا خواندند و دسته گلي که روي روبانش نوشته شده بود: «هرگز ترک مان نکنيد!» تقديمش کردند. همين که هلهله تماشاچيان فروکش کرد زن جوان به طرف اتاق رختکن خود راه افتاد اما پشت دکورها با اينديوکف روبرو شد. تهيه کننده با موي ژوليده و لباس مچاله و غبار آلود، دست هايش را به هم مي ماليد و به قدري خوشحال بود که در پوستش نمي گنجيد؛ همين طور که به زن جوان نزديک مي شد با خوشحالي گفت:
ــ هه ــ هه ــ هه!.. تصورش را بکنيد!.. نه، پيش از هر کاري به ريش من پير خرفت بخنديد! فکرش را بکنيد، يارو اصلاً پريندين نبود! هه ــ هه ــ هه!.. مرده شوي ريش دراز و بورش را ببرد که پاک گيج و منگم کرده بود... آخر مي دانيد، پريندين هم ريش بور و دراز دارد... و من خنگ، يارو را عوضي گرفتم! هه ــ هه ــ هه... متأسفم که بي جهت مزاحم شما شدم، خوشگلم...
ــ ولي قولي را که به من داده ايد فراموش نکنيد...
ــ فراموش نکرده ام عزيزم، عمر من... ولي يارو که پريندين نبود! قرار و مدار من و شما بر سر پريندين بود، نه هر کسي... و حالا که يارو پريندين نبود دليلي نمي بينم وفاي به عهد کنم. البته يارو اگر خود پريندين بود وضع کاملاً فرق مي کرد ولي مي بينيد که عوضي گرفته بودم... مردکه احمق الدنگ را به جاي پريندين گرفته بودم!
دولسکايا - کائوچوکوا با لحني آميخته به خشم، اعتراض کرد:
ــ رذل! رذل و بي شرم!
ــ اگر يارو خود پريندين مي بود شما حق داشتيد متوقع باشيد... ولي پريندين نبود! يارو شايد کفاش يا ببخشيد خياط بود و شما مي فرماييد که بنده بايد بابت چنين آدمي پول بدهم؟ عزيزم، من آدم شرافتمندي هستم... مي فهميد...
و در حالي که به راه خود ادامه مي داد، دست هايش را در هوا تکان داد و اضافه کرد:
ــ باز اگر يارو خود پريندين مي بود البته وظيفه داشتم وفاي به عهد کنم ولي من چه مي دانم يارو کي و چکاره بود!.. يک مرد مو بور... او که پريندين نبود!..
آنتوان چخوف
ترجمه: سروژ استپانيان









