مي آيند تو، در را که باز مي کنند نور از بالاي در مي پاشد توي تاريکي اتاق، آرام و يکنواخت تا سطح صورتم پايين مي آيد. مي آيند تو و گويي که تازه ته مايه مستي از نگاه هايشان پريده باشد، مبهوت به من خيره مي شوند. به من، به تن برهنه ام، به دستانم که بي کوچکترين حرکتي آغوشم را باز کرده اند براي هر بيگانه اي، به نگاه سرگردانم که نه ته مايه مستي دارد و نه شرمزده است، به نگاهم که از آنها رو برمي گرداند و در طرح گچبري سقف مي گردد و مي چرخد.

کنار تخت مي آيند، دو تايشان زير بازوهايم را مي گيرند و تن خسته ام را بلند مي کنند. آن يکي لباس هايم را جمع مي کند و مي گويد: «احمق... » بغض فروخورده اش مجال نمي دهد براي آنکه دنباله حرفش را بگيرد. مي داند که جوابي ندارم، مي داند که مدتي است جوابي ندارم. مي دانستند که امروز خواستند بيايم. گفتند برايت خوب است، گفتند: «مي رقصيم، شلوغ مي کنيم، بهتر مي شوي.»
نگاهشان کردم، دوستان دانشجويم، دوستان مهربانم، به اجبار حاضر شدم، خودم را رها کردم، سپردم دستشان، گذاشتم تا مرا با خود ببرند. همراهشان به اين مهماني، به اين ضيافت، به اين خوان گسترده آمدم تا برقصم، تا بنوشم، تا داد بزنم، تا شاد شوم.

از در اتاق مي گذريم، عجيب است، ديگر صداي نوار نمي آيد. همه ساکتند، و در دو سويمان ايستاده اند. دود هال بزرگ را پر کرده، تکيه داده ام به شانه شان، و نگاه سرگردانم روي صورتهاي ايستادگان مي چرخد. روي صورتهايشان که چون رديف مجسمه هاي معبدي کهن، خاموش و دور و هراسناک ايستاده اند. روي نگاههايي که ديگر مست نيستند، روي نگاههايي که نمي دانم چند تايشان تن برهنه ام را کاويده اند.

جلو آمد و به رقص دعوتم کرد. نگاهش کردم. گيلاسي را پر و تعارف کرد. نگاه کردم. گيلاس نزديک دستم مانده بود، آنقدر که عرق دستش را ببينم، آنقدر که حسش کنم. آنقدر که بخندم به او که از بين اين همه دختر جمع مرا انتخاب کرده بود. نگاهش کردم که لبه خيس گيلاس را روي پوستم کشيد. خيره شدم به رد خيس آن که او دستم را کشيد و بلندم کرد.
حتم دارم که نگاهش، در پس ما ريشخند کننده و حريص بر من خيره مانده. سرم را برنمي گردانم، رهايم در آغوش اين دوستان. رهايم تا نگاهها را پشت سرم باقي گذارند. تاريکي بيرون پخش مي شود روي پوستمان، روي صورتهايمان. تاريکي مي آيد تا حايلي باشد بين ما و تمام آن نگاه ها، تمام آن زمزمه ها. هر چند که شما هيچ وقت از چنين حايلي خوشتان نيامده است. شما دوستان عزيز، که بلندم کرده بوديد. يادتان هست؟ يک ماه پيش بود، يا يک سال پيش؟ که نگذاشته بوديد پوست زبر فرش را روي گونه هايم بکشم، نگذاشته بوديد که آن صداي بلند لحظه برخورد در سرم بپيچد، نگذاشته بوديد که گلهاي روي فرش بچرخند و بچرخند و ...

گفت: «چرا نمي رقصي؟» نگاهش کردم. همه مي رقصيدند، چهره هاي رنگ به رنگ، چهره هاي گاه به گاه. هوايش برايم سنگين بود. همه در هم مي لوليدند، و او دور و نزديک مي شد. دستم را گرفته بود و مي چرخيد. گفت: «برقص ديگر!» نگاهش کردم، دستش را نگاه کردم که آرام روي پوستم کشيده مي شد. نگاهش را مي ديدم که عجيب بود، که نزديک بود، و صدايش را مي شنيدم که کنار گوشم نجوا مي کرد، از تفريحي کوچک مي گفت. نگاهش کردم که مرا کشيد دنبالش. همه در هم مي لوليدند، دوستانم هم شايد.

ناراحت نشويد دوستان من، مرا به دنبال خود نکشيد، حتي نمي خواهم که از اينجا برويم، تنها در همين تاريکي باشيم خوب است. سکندري مي رويم، رهايم مي کنند، زمين به صورتم نزديک مي شود، دستش را روي زمين مي گذارد، اما من با صورت به زمين مي خورم.

با صورت به زمين خوردم. صداي برخوردش در سرم پيچيد. صداي بچه ها دور بود. يکي داد زد: «بلندش کنيد.» زبري فرش اتاق پوستم را خراش مي داد. بلندم که کردند، خنديدم. شرط را برده بودم. ايستاده بودم و مانند يک مجسمه سقوط کرده بودم. بچه ها هيچ کدام باور نمي کردند، همه شان پيش از اين در آزمايش شکست خورده بودند.

درد در سرم مي پيچد و مزه خون در دهانم. شور است، از گوشه چشمان به دوستانم نگاه مي کنم. تصوير محوشان با خون در آميخته. درد در تمام تنم پخش مي شود.

من تنها نگاه مي کردم، در طرح گچبري سقف درون تاريکي مي گرديدم و مي چرخيدم. نگاه کردم، حتي وقتي درد آمد. نگاه کردم، درست مانند پيش از آن که لبانش را به پوست صورتم کشيد. نگاه کرده بودم که آرام دکمه هاي لباسم را باز کرده بود، نگاه کرده بودم که آرام روي تخت خوابانده بودم. نگاه مي کردم که رعشه هاي تنم با درد آمد. نگاه مي کردم که بلند شد، لباسش را پوشيد و رفت. دراز کشيدم، دستانم از دو طرف باز بود، آغوشم را گشوده بودم. به گچبري سقف نگاه مي کردم که دوباره در باز شد و دوباره درد آمد. مي آمدند و مي رفتند و من در طرح گچبري مي چرخيدم.

مزه خون زير زبانم است. مي خواهند بلندم کنند. دوست دارم فرياد بزنم که رهايم کنند. اما نمي توانم. صدايم در نمي آيد. توان ندارم که اين يک بار نگاه نکنم. کاش رهايم بکنند، کاش بگذارند که آنقدر روي زمين بمانم تا تنم متلاشي شود، تا بخشي از زمين شوم. زمين هميشه نگاه کرده است، هميشه خاموش بوده است. حس مي کنم که بلندم مي کنند، اما ديگر جز سياهي خون چيزي نمي بينم.