داغ دریا
صالح تسبيحي
S.Tasbihi@varagroup.net
وقتی که از کنارت می گذرد، جامه ای زنانه، سیاه و بلند می بینی و عبور، نشانه های سکوت را به خود می خواند و برگها در آغوش هم خرد مي شوند و زير پايش مي شکنند.
من و تو کودکيم، نمي شناسيم. نه مي فهميم و نه مي شناسيم. نه سايه اي را که از بالاي رستنگاه موهايش تا زير گودي چشمانش گسترده و نه نگاه خاموش و شکسته در چشمانش را. خورشيد خاکستري که از درياي ايستاده در چشمان سر برآورده و آفتابي نيست و نمي تابد. من و تو سر خوش مي دويم و او از انتهاي حياط مي آيد که بگذرد. دوره اش دايره اي مي زنيم و مي خنديم و مي آييم بگذريم که چشم در چشمش خالي مي کنيم و آرام مي ايستيم و آرام مي گذرد.
«خانم اصلاني را کار نداشته باشيد، دور و برش نپلکيد، پسرش توي دريا غرق شده بنده خدا، داغداره، عزاداره...» مادر مي گويد.
آرام و شکسته از حياط احاطه شده در ديواره هاي بلند و سيماني مي گذرد و از در ورودي ساختمان وارد مي شود و در پيچ راه پله به صداي گامهاي خود تبديل مي شود و من و تو نمي دانيم دريا داغدار است يا زن.
اندامي لاغر و استخواني پيچيده در جامه اي سياه که در لحظه، از در کوچک، از شکاف ساختمان مي گذرد و سايه به ديوار مي سپرد.
نمي دانيم سراشيب دريا آدمي را که به خود مي خواند، حفره هاي شني و عميقش دهان باز کرده و انتظار مي کشند تا بر پيشاني و چشمان زن، سايه اندازند و جواني بي صورت بالا و پايين رود و آب در نفسش بدود تا برگهاي پاييز زير کفشهاي کهنه زن ناله کنند و بشکنند و دو کودک شاد و نديده به او که مي رسند با گره نگاهي درجا به زمين کوبيده شوند و احساس بي نام ندانستن و نفهميدن را با ترس اشتباه گيرند.
حالا شاديم، مي خنديم و بوي دلمه که از آشپزخانه مادر در طبقه بالا بلند است، از ديواره هاي سيماني ساختمان به پايين مي خزد و به حياط مي پاشد. حياطي احاطه شده در ساختمانهاي بلند و ديوارهاي کشيده و سيماني که چون اعماق دريا با تاريخ خود تنها مانده.
چه ماجرا و ترسي داريم. چه به هم چسبيدني، قدم آهسته برداشتني هر روز. براي گذشتن از جلوي تنها در سفيد ساختمان که مادر مي گفت سالها پيش پسري جوان رنگش زده، جواني که کفهاي سفيد در شنهاي سياه نشسته بر گونه هايش مي لغزند و هر روز و هميشه چکش به ميخهاي پلاکي نقره اي و زنگار بسته مي کوبد. پلاکي رنگ باخته که خطي درشت بر آن حک کرده: اصلاني.
مي دويديم. از ترس. روزي دو بار. يکبار هنگام پايين آمدن از پله ها و گذشتن و روي به حياط سپردن، يکبار هنگام بالا رفتن و قرار به خانه و قوام به مادر سپردن.
آسمان در خود فرو مي رود و خاکستري هاي بلند و تو در تو پشته به هم مي دهند، از هنگامي که مي گذرد تا هنگامي که ناگاه مي ايستد، نگاه در نگاهمان مي اندازد و باز در پيچ راه پله ساختمان سيماني در گام خويش مي ريزد و صدايي متلاطم مي شود که به کناره هاي سنگي راهروي ساحل مي کوبد و با هرمي خيس باز مي گردد و کفهاي سفيد در شنهاي سياه مي پيچند و باز به سنگهاي سيماني کنار حياط مي کوبند و موجهاي بي قرار باز عقب مي نشينند.









