نویسنده: امین انعامی
aminwr@yahoo.com


مرد چاق سيگارش را روشن کرد و پکی به آن زد، تاکسی پر از دود شد، بعد با صدای کلفتش گفت: «همه چيز گرون شده، گرونيه آقا! گرونی... حتی همين يه نخ سیگار هم برای مردم، خيلی تموم می شه.» معلوم نبود طرف صحبتش کيست. شايد می خواست با يکی از مسافرين سر صحبت را باز کند، شايد هم با راننده. راننده از جوانکی که صندلی جلو نشسته بود، با صدا و لهجه ی نامفهومی پرسيد: «شما کجا می ريد؟»

پيرمردی کنار پسرک نشسته بود؛ بين راننده و او. سرفه ی سنگينی کرد و گفت: «من يک نفر را می شناختم... آره... يه آقای فريدون نامی بود... خدابيامرزدش، مرد خوبی بود... برای نون شب زن و بچه اش، کليه اش را فروخت...» خانمی صندلی عقب نشسته و بچه اش را روی پايش نشانده بود. به نظر می آمد، گوش نمی کند، ولی بعد از تمام شدن حرف پيرمرد، آهی کشید و گفت: «پدرجان، اين روزها، خيلی ها از اين کارا می کنن...» من نمی توانستم چهره ی زن را ببينم، چون مرد چاق، بين ما نشسته بود. فقط بچه ی کوچکش را می دیدم که سرش را روی صندلی جلو گذاشته و به خواب رفته بود... معلوم بود پيرمرد، توجهی نکرده است. سرش را که به یک طرف افتاده بود، تکان داد و گفت: «یادش بخیر... آره، مرد خوبی بود... چنین است رسم سرای درشت.» راننده ی تاکسی، با همان لهجه ی غلیظش گفت: «پدر من... نه...، کِی بوده که پشت ما به زین باشه، همه اش که زین سوار ماست، داداش من.»

سیگار مرد چاق، هنوز زیر بینی من بود. سرم را به طرف در چرخانده بودم تا دود کمتری استشمام کنم. دود سیگارش، بوی تندی میداد. مرد چاق، پک دیگری زد و گفت: «همه اش از گرونیه، کدوم آدم دوست داره کلیه اش رو بفروشه؟... درد مردم، گرونیه... خود من... ریه هام رو باید عمل کنم، ولی با کدوم پول؟ هر وقت هم تو این هوای آلوده میام بیرون، با یه عالمه ترس و نگرانی میام...» سیگار را دوباره به طرف دهانش برد. راننده جلوی من بود، از آینه نگاهی انداخت و گفت: «فکر می کنم از سیگار باشه، آقا. باجناق ما هم یکی از ریه هاش رو بالای سیگار داد... درد بدیه...» راننده، از جیب پیراهنش که از لکه های روغن، سیاه شده بود، پاکت مچاله ی سیگارش را در آورد و با لبانش، سیگاری را بیرون کشید. بعد رو به جوانک که کنار پیرمرد، طرف در نشسته بود، گفت: «کجا تشریف می بردید؟»

پیرمرد روی صندلی جابجا شد، جای بدی گیرش آمده بود. صندلی تکانی خورد. کودک از خواب پرید و ناله ای کرد و بعد با صدای بلند گریست. زن، بچه را گرفت و آرام کرد. من داشتم با آستر پاره شده ی در بازی می کردم. از شیشه ی کثیف ماشین، دیدم که زن دارد بیرون را نگاه می کند. انگار به مقصد رسیده بود و داشت حاضر می شد. ماسک سفیدی به صورتش زد و یکی به صورت کودکش. تاکسی ایستاد. زن، اسکناسی به راننده داد و بچه را بغل کرد و از ماشین خارج شد. با باز شدن در، مقداری از دود سیگار راننده و مرد چاق که هوای داخل تاکسی را سنگین کرده بود، بیرون رفت و به دود و دم بیرون از ماشین و هوای شهر پیوست و یکی شد. در بسته شد و ماشین حرکت کرد.

راننده، با همان لهجه ی خاصش از جوانک پرسید: «ببخشید، شما کجا می خواستید برید؟... اون آقا و این پدر، مقصدشون این طرف است، دور بزنم؟» جوانک، سرش را اندکی پایین آورد و این به نشانه ی تأیید بود... مقدار زیادی از راه، در سکوت طی شد. راننده و مرد چاق، ته سیگارهایشان را بیرون انداخته بودند و هوای داخل ماشین، قابل تحمل تر شده بود. او حالا جای زن نشسته و جا برای من باز شده بود. من داشتم، یکی یکی، یادگاری های روی در تاکسی را می خواندم. آدم هایی با نام های احمد، رضا، افشین و جملاتی مبهم و یک جمله ی مفهوم که با خطی زشت، روی کثیف ترین قسمت در تاکسی نوشته شده بود: «دوستت دارم...» از خود پرسیدم: «چه کسی را؟» راننده، افکارم را بر هم زد. با من صحبت می کرد: «راستی، آقا، شما کجا می رید؟» خواستم مقصدم را بگویم، ولی مرد چاق با صدایی بلند نگذاشت: «آقا همین جاست، مرسی.» ماشین ایستاد و مرد چاق به سختی پیاده شد و با برداشتن دو قدم، وارد خانه اش شد. اندکی بعد، پیرمرد گفت: «من هم پیاده می شوم، پسرم... یه کم پیاده روی خوبه.» جوانک لحظه ای پیاده شد تا پیرمرد پایین بیاید و بعد سوار شد. پیرمرد داشت با خودش آرام می خواند: «رستم آن است که پیاده رود بر جنگ...» از شیشه ی عقب، پیرمرد را تا آخرین لحظه که تبدیل به نقطه ی سیاهرنگی شد، نگاه می کردم.

راننده همچنان از جوانک می پرسید که کجا توقف کند و جوانک پیوسته می گفت: «برو...» از من هم سؤال می کرد و من هم به بهانه ای مقصدم را نمی گفتم تا ببینم جوانک مرموز، کجا پیاده می شود. کجای این شهر بزرگ. می دانستم که از خانه، کیلومتر ها فاصله گرفته ام و هر جا پیاده شوم، باید تاکسی دیگری بگیرم. پس برایم فرقی نمی کرد... من هم همچنان می گفتم: برو...

بعد از چند ساعت، راننده خسته شد و گفت: «آقا آخر خطه... پیاده شین، من رو مسخره کردین؟ کدوم تاکسی تا این جا میاد که من اومدم؟ پیاده شین.» جوانک چند بار با اصرار پرسید: «این جا آخر خطه؟» و راننده با جواب هایی محکم تأیید کرد. جوانک پیاده شد، من پیاده شدم و تاکسی به سرعت برگشت و آن هم نقطه ای شد از شهر. شهری که اگر تاکسی دیگری ما را جلوتر می برد، خود نقطه ای می شد، شهری که در یک نقطه جا می گیرد!

عجب هوای دلپذیری بود، هوای سبکی که آدم را با خود بالا می بُرد. جوانک گفت: «پس این جا آخر خط است. از این جا، شهر، چقدر کوچک است.» گفتم: «جای خوبی ما را آوردی!» جوانک به شهر نگاه می کرد: «تو که به این جا آمدی، دیگر نمی توانی به آن شهر، به خانه ات برگردی، باورکن!... باید راه را ادامه داد، آنقدر که دیگر شهر را نشود دید، شاید هم بشود به اندازه ی یک نقطه دید.» حرف های عجیب ولی بسيار آشنایی می زد، انگار سال های دور، یک نفر این حرف ها را در رؤیا، در یک خواب خوش به آدم زده باشد. با تردید گفتم: «ولی دیگر کسی ما را از این جلوتر نمی برد... شهر، ما را حتی به اندازه ی یک نقطه هم نمی بیند.» جوانک راه افتاد: «پس ما هم پشتمان را به شهر می کنیم و از پاهایمان کمک می گیریم.»