(داستان پنجم از مجموعه ي چارسال شب)

نويسنده: صالح تسبيحي
S.Tasbihi@khazzeh.com


روي شكم خوابيده و صورت به صورت ديوار داده، نفس هاي سرد و زنانه اش نقش هاي بي شكلي به ديواره مي پاشند و هنوز شكل نگرفته محو مي شوند. ناله اي آرام نفس هايش را مي شكافد: آ آ آ... هايي ممتد و منقطع كه با نفسش گره خورده و گويي از ستيغ سرد كوهستاني پايين حنجره اش بلند است.
نقش ماهي مي كشد روي ديواره ي چسبيده به صورتش، ديواره ي نزديک و تاريک در قهقراي شبي كه مي شكند هيبت بلند نورهاي بيرون از اتاق را و تكه تكه بر اندام نحيف زن مي ريزد. اتومبيلي مي غرد، چراغ و حركت، نورهاي بزرگ و كوچک مي سازند و هيولاهاي بي خاطره را لحظه اي در آمد و شد تيره ي شبانه خود به رخ روشنايي مي كشند. هيكل هايي كه هزار دست و هزار دندان براي خنديدن و بلعيدن گشوده اند و سقف بر آسمان اتاق ساييده، بر دستان آرام و متحرک زن كه بر ديوار مي چرخد فرو مي روند و در آن كوچک و نابود مي شوند و باز صدا مي ماند و سكوت آ آ آ آ....

بر مي خيزد، مي چرخد تا بلند شود كه دستش به قابي نقره اي مي خورد و تصوير از بالاي ميز كوچک كنار تخت بر زمين مي افتد.
شكستگي مشبک شيشه ي قاب كه زن با پا كنارش مي زند از مركز عكس خندان شروع شده و از دستان پت و پهن افسري جوان كه او را در آغوش گرفته و مي خندد، مي گذرد و در مرتع ناپيداي پشت سرشان در قاب فرو مي رود.
پا كشان بسوي جامه ي صورتي آويخته مي رود و آن را به سوي خود مي كشد، كورمال كورمال يقه اش را مي يابد و لبخندي كج و بي اختيار بر لبانش مي خشكد.

دست در آستين مي كند و باز اتومبيلي ديگر مي غرد و نور بلند خود را از ميان كركره هاي كشيده، بر اتاق كاملا تاريک مي پاشد و مي گذرد كه زن كمربند صورتي روي لباس را محكم مي كند و دست بالا مي كند و با پنجه قايق هاي كاغذي آويخته از بند را تكان مي دهد، يكي را، محكمتر مي گيرد و مي كشد، از گيره جدا مي كند و در دست مي گيرد.
سكوت و ناله و قايق و قاب شكسته، هجوم سرد پوست و خاطره اي خالي از خود. کورمال كورمال به سوي ديگر اتاق مي رود، نوري با هيبت و گذرا باز از ميانه ي كركره مي آيد و مي رود و زن روي صندلي جلوي آينه مي نشيند. روي در روي ديوار، قاب خالي آينه مي خندد. دو تكه ماتيک صورتي را به لبان خود مي برد، دور تا دور دهانش را نقش ماهي مي كشد، دو دايره دور چشمانش مي كشد و روي ديوار خالي از آينه، قايقي كج و معوج را بر نقش هاي رنگ و رو رفته ي ديگري كه بارها و بارها همانجا كشيده نقش مي زند. با حركتي سريع ماتيک را به دهان مي برد و نيمي از آن را مي بلعد، به سوي در مي رود. دستگيره را مي چرخاند، در را به سوي خود مي كشد، به جلو محكم هل مي دهد، آ آ آ آ ي آرامش بلند مي شود و جيغ مي شود. به در مي كوبد، نوري ديگر بر ديواره مي پاشد و نقش زن را در سايه بلند مي كند، به سقف مي رساند و در زمين فرو مي كند.

قايق كاغذي را به در پرتاب مي كند و جيغ مي زند، دختر بي جان در آغوش پدر آرميده و مي خندد و او جيغ مي زند، چاي عنابي در شيشه ي استكان مي ريزد و دستاني پهن در موهايش مي سرد. درهايي كه بسته مي شوند يكي پس از ديگري و افسر جوان با جامه اي سياه پشت درهاي بسته گم مي شود و زن، از اعماق سرد درونش جيغ مي زند. دو مرد و يک زن سفيدپوش سراسيمه فرا مي رسند، چراغ هاي راهروي پشت اتاق را روشن مي كنند. زن سفيدپوش خوابزده با ناخن هايي قرمز و اندامي فربه در را مي گشايد، زن صورتي قايق ها را به سويشان پرت مي كند و به گوشه اي از اتاق، بسوي تاريكي سرد ديوارها و خاموشي، دويده و كز مي كند و مي لرزد.

دو مرد سفيدپوش به اشاره ي زن چاق به سوي تاريكي مي روند و دستان نحيف زن را مي گيرند، به سوي تخت مي كشانند و او باز جيغ مي كشد، تقلا مي كند و قايق هاي كوچک و بزرگ كنار تختش به زمين مي افتند و مي شكنند.
زن چاق سوزني بلند را بر سر سرنگ مي گذارد، نورهاي شكسته از پنجره به درون مي ريزند و در نور زرد و سو سو زننده راهرو كه در آستانه ي اتاق جاده باز كرده، بر پشت زن چاق سوار شده و به اندام آرام شونده ي زن صورتي مي نشيند.

آستين هاي زن بي هوش را پايين مي كشند، دو مرد سفيدپوش از اتاق خارج مي شوند، زن چاق قاب هاي شكسته را از زمين جمع مي كند، عكس افسر جوان. كودک را روي ميز كنار تخت مي گذارد، عكس خندان كودكي كه لثه هاي صورتي و دندان هاي ريزش را به رخ مي كشد. قايق هاي كاغذي را به گوشه اي از اتاق هل مي دهد و در اتاق را پشت خود بسته و قفل مي كند. نور راهرو در پايان صداي قدم ها خاموش مي شود و شب بر اندام كم جان و از هوش رفته ي زن، بر جامه ي صورتي كهنه، بر ديوارهاي سرد اتاق و بر دستان آويزان از دوسوي تخت مي نشيند.


تير 82