مادرش می گويد: «نيامد! چه کار کنم؟ به دوستانش زنگ بزنم؟»
خيره شده ام به خط پر پيچ و تاب دود که از دهانم بيرون می زند. آن قدر دنبالش می کنم که محو شود. حرفی ندارم برای گفتن. از واکنشش می ترسم يا خاصيت سن است؟ هرچه باشد خوب می دانم که از آن کله ی داغ چيز زيادی نمانده است. چطور است صادق باشم؟ می خواهی زنگ بزن، می خواهی هم نه! آن وقت ديدنی است، چنان بغض می کند که تنها تلنگری برای شکستن آن کافی است. اين زن هميشه اشکش دم مشکش است، حرفی بزنم، گريه می کند، خاموش باشم، باز هم گريه می کند! چه سراسيمه دور و نزديک می شود. سيگار را آرام بالا می آورم. راستی چه شد که عاشقش شدم؟

داد زدم: «ولی ما قرار گذاشته بوديم.»
خيره شده بود به گل های روميزی. صدايش خش دار بود: «می دانم، خوب يادم هست. اما خيلی وقت پيش بود، نه؟ خودت را جای من بگذار، بچه های مردم را که می بينم... قرار بود، اما...»
اما چه؟ رنگ عادت گرفتم؟ يا دلت برای شستن کهنه ی بچه لک زده؟ چقدر احمق بودم! از همان کافه نشينی های نامزدی بايد می فهميدم. چند ساعت آسمان به ريسمان بافته بودم؟ حرف زده بودم و بودم، واقعا که در گفتن اراجيف يد طولايی داشتم، گفته بودم و بند ناف فيزيک کوانتوم را به حرکت جوهری ملا صدرا گره زده بودم و تو تنها بزوار سرت را تکان داده بودی، صد رحمت به بز! لااقل تا آخرش ساکت می ماند، نه مانند تو که بعد اين همه، نه برداشتی و نه گذاشتی و گفتی: «تا به حال دقت کرده ای که چقدر پره های بينی ات با حرارت تکان می خورند؟»
همين طور به حرف هايم گوش می دادی، نه؟ نگفتم که هيچ گاه حاضر نيستم پدر باشم؟ نگفتم که جاودانگی را در فرزند نمی جويم؟

سيگارم نصف شده. همان طور به نيمه رسيده، روی جاسيگاری فشارش می دهم. صدای خفه ای می دهد. لم می دهم روی کاناپه. چقدر سفت است! چند بار خواسته ام عوضش کنم؟
مادرش دفتر تلفن را باز کرده است و يکی يکی به فاميل زنگ می زند. چهره ی مستأصلش هر لحظه پريشان تر می گردد. به من بود تنديسی، نه، تنديس نمی تواند حجم اضطرابش را نمايان سازد، شايد فيلم بهتر باشد، آری، فيلمی از او می ساختم و عنوانش را می گذاشتم: «الهه ی اضطراب». لبانش روی هم فشرده شده، و خم ابروهايش، اخمی دلپذير را در صورتش نقش کرده. نگاهم از روی تاب موهايش پايين می رود، امتداد بازوانش را می گيرم تا به نوک انگشتان کشيده اش برسم که شماره ها را پی در پی فشار می دهد. کمی آرام تر لطفا! مبادا آن پوست لطيف نوازشگر، وه که چه لذتی داشت لغزيدن انگشتان کشيده اش روی پوستم، بخراشد، پينه ببندد.

زنم آماده بود برای گريستن، با صدايی خفه گفت: «آن موقع فکر می کردم که روزی عوض می شوی! خواهش می کنم، يک بار که شده از حرفت کوتاه بيا، خودخواهی را کنار بگذار!»
خودخواه بودم؟ حيف که سرش را بلند نمی کند تا خوب داد بزنم. لامصب، مهره ی مار دارد! چنان مظلوم نمايی می کند که دلت نمی آيد مخالفت کنی. چاره ای نداشتم، دوباره رفتم بالای منبر. گفتم و گفتم، که تغيير ناپذيرم، که اين يکی را نمی توانم کوتاه بيايم.
آرام سرش را بالا آورد و با چشمان درخشانش خيره شد به من. ديگر دست خودم نبود. ياد جلسات بحث دانشجويی مان افتادم. همان طور می نشست و خيره می شد به من. نگاه تحسين برانگيزش سرشار از غرورم می کرد. می گفتم و می گفتم و ناخودآگاه تمام بشريت را مخاطب قرار می دادم:
با شمايم پدرها و مادرها، خودخواهم يا در اوج ديگر خواهی؟ فکر می کنيد بزرگ کردن يک کودک آنقدر ساده است؟ به آينده اش، آينده ی آن فرزند ناتمام هنوز متولد نشده، فکر کرده ايد؟ چه خواهيد کرد اگر روزی، خسته و تلخ و افسرده، گوشه ای در خود فرو رود و شما را، ما را، محکوم کند؟ چه پاسخی داريد؟ می گوييد که حاصل لحظه ای لذت، آنی غفلتی؟ می گوييد که خواستيم رنگ تازه ای به ديوارهای ملال آور و يکنواخت زندگی مان بزنيم؟

مادرش داد می زند: «بلند شو تو هم ديگر! برو دفتر تلفن خودش را از اتاق پيدا کن، زنگ بزنيم به دوستانش...»
نگاهش می کنم. نمی دانم که چقدر ابله به نظر می آيم. سيگار ديگری از پاکت بيرون می کشم. با نفرت به پاکت و من می نگرد. پک اول را که می زنم، جانم آرام می گيرد. خوب می دانم که به چشم هوو به اين سيگار نگاه می کند، حق هم دارد. چه هوويی رشک برانگيزتر از اين؟ آرام است، بی ادعا و در دسترس. هر وقت که بخواهی مصرفش می کنی، می توانی تا نيمه بکشی و بعد رهايش کنی تا بميرد. نه مسؤوليتی در قبالش داری، نه عذاب وجدانی. خنده ام می گيرد. مسؤوليت، عذاب وجدان؟ خيلی وقت است که آسوده ام، آسوده ی آسوده!

با داد بيرون رفتم. در را کوبيدم روی اشک های زنم. از درخواستم رنجيده بود. آخر چه گناهی داشتم؟ احمق بود، يک احمق به تمام معنا، بيرون آوردن يک تکه گوشت، يک توده سلول بی مغز و بی شعور را قتل می انگاشت! آخر چرا عاشقش بودم؟ قبل از ازدواج قرار گذاشته بوديم، وگرنه چرا اين همه صبر کردم؟ چرا در برابر فشار پدر و مادر و اطرافيانم آن همه مقاومت کردم تا بتوانم کسی را بيابم که از فرزند نخواستن من نرنجد. حاضر باشد با تمام ديوانگی هايم زندگی کند!

زنگ تلفن است. مادرش در اتاق وسايلش را زير و رو مي کند. داد مي زند: «جواب بده ديگر!» نه ول کن نيست، با انگشت پايم گوشی را بلند می کنم و دوباره می گذارم. صدا قطع می شود و نفس راحتی می کشم. اما فاجعه ی بعدی در راه است! داد می زند: «نمی بينی منتظرم! ديگر شورش را درآورده ای! به تو هم می گويند پدر؟...»
پدر! چه کلمه ی منحوسی!
زنم گفت: «خواهش می کنم! تو صبر کن، مطمئن باش وقتی که به دنيا بيايد، عاشقش می شوی. با هر حرکتش قند در دلت آب می شود. عاشق بابا گفتنش می شوی!»
اولين بار که «بابا» گفت، نزديک بود بالا بياورم. يادم افتاد که با چه فضاحتی تن به اين خفت داده بودم! بابا، پدر، ولی نعمت، خدای روی زمين!

دوباره زنگ تلفن! خوشبختانه اين بار خودش برمی دارد: «... کجا... نه... آخر چرا؟... چه کار کرده؟... تا کی؟... پدرش هم؟...»
گوشی را که می گذارد، رنگی بر صورت ندارد. نگاهش می کنم، امان از اين حس خود ابله انگاری! نمی دانم چه بايد بگويم، به هر حال مطمئنم با هر کلامی گريستنش شروع می شود. انتظارم به درازا نمی کشد: «دستگير شده!... دزدی...» و شروع می کند.
ــ «آرام بگير. کجاست؟...»
نمی گويد. گريه می کند. ميوه ی زندگی ما را باش، چه گنديده از آب در آمد!
ــ «بايد برويم کلانتری...»
چه خوب که ميان گريه گاهی هم حرف می زند! حريصانه آخرين پک سيگار را می زنم و روی جاسيگاری له اش می کنم. می روم که حاضر شوم. راستی چرا قرار است تحويلمان بدهند؟ حتما دله دزدی کرده است بدبخت!
از لای در مادرش را می بينم که همان طور بی حرکت روی زمين نشسته است. خيره شده است به تلفن و حرفی نمی زند. می گويم: «پس چرا بلند نمی شوی؟ بايد شازده را تحويل بگيريم.» نگاهش را بالا می آورد و خيره می شود به من. چنان نفرتی در آن موج می زند که جرأت حرف زدن ندارم. اما گويی خاموشی هم سودی ندارد: «همه اش تقصير تو بود! لعنتی! تو مثلا پدرش بودی...» ديگر نمی تواند ادامه دهد. يک بارهم که شده گريستنش مفيد بود!
تقصير من بود؟ نه حوصله ی دفاع دارم و نه انگيزه ای. بگذار خودش را اين گونه تسلی دهد.
لباسم را پوشيده ام. سرک می کشم. حاضر شده است. بی حرفی، راه می افتيم و در را می بندم.