اين ديوار سرد و گچی
مريم راستي
Mariam_rasti@yahoo.com
من از روز اول که به اين خانه آمديم گفتم. چند بار هم گفتم. گفتم تخت را بايد بگذاری وسط اتاق. نه اين جور. اين جوری که تو گذاشتی و يک طرف آن را به ديوار تکيه داده ای خوب نيست. این ديوار سرد است، دست بزن ببين. و او دست گذاشته بود به ديوار و خنديده بود به من. بعد هم بی تفاوت رفته بود. شب موقع خواب هم به او گفتم ولی باز او فقط نگاهم کرد و بی خيال طبق عادت هميشگی اش لباس هايش را درآورد و رفت و روی تخت دراز کشید و گفت: اصلا تو که اين جا نمی خوابی. اين جا جای من. و همين شد ديگر. حالا شب ها که می آيد ديگر حتا لباس هايش را هم در نمی آورد. همين طور صاف می رود و می خوابد جای هميشگی اش. بعد يک جوری که من نفهمم سينه و پاهایش را می چسباند به ديوار. گاهی حتا آهی هم از لذت می کشد. و من حرصم می گيرد، که چرا اين ديوار، اين ديوار سرد و گچی، آوار شده روی همه ی زندگی من.
A story by Maryam Rasti, I told you from the first day we came to this new house. And not only once but a couple of times. I said that the bed should be placed in the middle of the room, not like this...









