بازی
عليرضا کشاورز
alirezakeshavarz1982@yahoo.com
«خودم زنگ می زنم قرار می ذارم، باشه؟ برنامه ام که جور شد...» به چشمانت زل می زنم. می دانم که دروغ می گويی. بعد از اين همه وقت، پشت چشم هايت را می توانم بخوانم؛ ولی چيزی نمی گويم و تنها خيره می شوم به نقابی که ناشيانه ساخته ای. دلم می خواهد آخرين تصوير تو را در ذهنم حک کنم. می خواهم به تو، و فقط به تو نگاه کنم. ولی دوباره اين سيل خاطرات است که هجوم می آورد و بن کنم می کند تا دورترين روزهای بچگی ام. به ترس کودکانه ای که از بازی مار و پله داشتم. هميشه فکر می کردم به اين که اگر سر يک مار و انتهای يک نردبان در يک خانه و سر ديگر همان مار و پله ي اول همان نردبان در خانه ي ديگری مشترک باشند، و تاس تو را ببرد تا يکی از اين دو خانه، چطور بايد خلاص شوی از تسلسلی که تا ابد رهايت نمی کند. چاره ای نداری. بالا، پايين. بالا، پايين. دير يا زود بايد بازی را رها کنی: در هرصورت باخته ای.
«خوب ديگه، خداحافظ» صدايت مرا برمی گرداند روی زمين، کنار تو. باز هم چيزی نمی گويم. نه، نمی خواهم آخرين کلمه را من گفته باشم. چندان منتظر نمی مانی. در را باز می کنی و پياده می شوی. و من می ايستم به تماشای تمام چيزهايی که با تو دور می شوند و بايد رنگ محو آن ها را برای هميشه به خاطر داشته باشم. می ايستم و فرو می روم در سکوت تمام خاطراتی که از تلنبار نگفته ها پر شده اند. آهسته پشت سرت زمزمه می کنم «خداحافظ». طوری که نشنوی؛ گرچه، ديگر هرگز نخواهی شنيد.
کوچه هايی هستند که آدم ها را مسخ می کنند. کوچه هايی هستند که بی تفاوت به تماشای عبور مردم می نشينند. و کوچه هايی که تحمل حضور کسی را ندارند. و شهر از در هم تنيدن تمام اين کوچه ها سر برمی آورد. کوچه هايی که دنبال هم، روی هم، ضربدری و چهارخانه بافته شده اند تا شهر بتواند مثل يک دستگاه گوارش عظیم، آدم ها را ببلعد و هضم کند، بی آنکه حتی تفاله ای پس بدهد. مثل يک صفحه ي بزرگ مار و پله است که تو را معتاد به بازی می کند. و من، می ترسم از دچار تسلسل شدن بين خانه های اين بازی. برای همين است که هميشه از تاس ريختن نفرت دارم. ترجيح می دهم همين جا بنشينم و رفتن تو را نگاه کنم و بگذارم کس ديگری تاس بيندازد. «خداحافظ». آهسته می گويم تا نشنوی.
ماشين زرد رنگ روشن می شود. سه مرد به کندی سوار می شوند. «بگو می خوای از زيرش دربری ديگه!» نگاهت می کنم تا بازی ات را بخوانم. «از کجا فهميدی؟ ای بابا، دستم روشد!» می خندی، و من حس می کنم بعضی کوچه ها هستند که از اين اندام گوارشی پيچيده جدا باشند. برق خنده در چشم هايت می گويد که بازی نمی کنی. دلم می خواهد کارت هايم را زمين بگذارم و... دلم راضی نمی شود. زير لب زمزمه می کنم «حکم لازم».
تمام اين سال ها زل زده ام به روده های پيچ در پيچ شهری که نمی خواستم مرا ببلعد. مثل گرگ زخم خورده ای که چشم هايش از حدقه بیرون زده و گوش هایش تيز شده اند و با کوچکترين جنبشی از جا می پرد. هر حرکت کوچک اين کوچه های سايه گرفته ديگر برايم آشناست. از آستانه ي خيلی کوچه ها به سرعت گذشته ام تا نوبتم، حتی برای يک ساعت به تأخير افتد. بارها ايستاده ام تا بلعيده شدن آدم ها را از دور تماشا کنم. ولی اين بار فرق می کند. می خواهم چشمم را ببندم و دور شدن تو را نگاه نکنم. نمی خواهم به تماشا بايستم. خوب می دانم که اين خيابان ها، حتی تفاله ات را هم به من برنمی گردانند. ماشين را روشن می کنم و راه می افتم. دهان گشاده ي کوچه ها است که به استقبالم می آيد. نمی دانم کدام يکی از ديگری بيشتر نفرت داريم: من يا کوچه های اين شهر. نمی دانم تمام اين سال ها، من از آن ها گريخته ام يا آن ها از من. آهسته زمزمه می کنم: «خداحافظ».
28 آبان 1382
Story | Alireza Keshvarz - Staring into your eyes I know that all you say are lies. After all this time I can read what is hidden in your eyes; but saying nothing I simply stare into the mask you've unskillfully worn on your face...









