وحی
علیرضا کشاورز
alirezakeshavarz1982@yahoo.com
میدانم، چيزی جا مانده. از دستت افتاده، يا وقتی که ايستادی تا چمدان هايت را از اين دست به آن دست بدهی، روی نيمکت سنگی سردی جا گذاشته ای. شايد هم روی طاقچه ی پنجره ای که برای آخرين بار با فشار دو دست، خودت را در مقابلش بالا کشيدی تا آخرين چشم اندازت را دورتر و دورتر ببری. می دانم که همه ی چمدان ها را بارها زير و رو کرده ای؛ ولی باور کن چيزی که فراموش می کنی با خودت برداری، ارزش بازگشتن را ندارد. ارزش درهم ريختن دوباره ی تمام آن خاطرات پوسيده را. مگر قرار نشد که ديگر از آن خيابان نگذريم و کليد در قفل آن در نيندازيم و پرده های غبارگرفته ی پشت پنجره ها را کنار نزنيم؟ فراموش که نکرده ای؟ باور کن، نمی خواهم بشنوم. نمی خواهم بگويی چه چيزی جا گذاشته ای. مرا هم وارد سلسله ی وسواس هايت نکن. من ديگر به آن خانه برنمی گردم.
بيا همين جا را، وجب به وجب اين زمين را بکنيم و بگرديم. باور کن اين مهم نيست که پيدايش می کنيم يا نه. بگذار اين خاک ها را آنقدر زيرورو کنيم که از ياد ببريم روزی چيزی جا گذاشته ايم. بگذار تا غروب، گود کنيم و دوباره پر کنيم و بعد تنها نفس نفس خستگی من بماند و هرم هيجان تو. بيا فراموش کنيم اسم هايمان را هم. من هميشه «من» باشم و تو، «تو». بيا کوچه هايی را که از آن ها گذشته ایم، از ياد ببريم، يا چهره های خسته و صدای خشک مردم شهر را؛ بيا به سادگی، فراموش کنيم. کلمات را رها کنيم تا من تنها حرارت نفسی را که از ميان دندان هايت می دمد، حس کنم؛ و غروب که بيايد، وقتی خلاء کاملی که من خوب می شناسمش در رگ هايت جريان پيدا کرد، ديگر از ياد برده ايم که به دنبال چه چيزی می گردی. آن وقت، می توانيم آسوده به خنکی ساده ی غروب خود را تسليم کنيم و بنشينيم، و دانه دانه، خاطراتمان را از لابلای چين های خاکستری رنگی که تمام اين سال ها را به زير جمجمه هايمان مکيده اند، بيرون بکشيم و رها شويم از سنگينی خسته کننده شان.
... و صبح که رسيد، و چيزهايی را که با خودت آورده ای، يکی يکی در گودال هايی که با دست خودمان عرق ريزان در دل خاک کنده ايم، مدفون می کنيم. و بعد، تو خسته و خوشحال می نشينی به تماشای من که گودالی می کنم بزرگتر از همه؛ به اندازه ی يک عمر، يک انسان، به اندازه ی پیچيده ترين و پرشاخ و برگ ترين خاطره. و تو را آهسته، خيلی آهسته، در بغل می گيرم و داخل گودالی که با دست های خودم کنده ام، می گذارم، و می نشينم به تماشای چشم ها، صورت و دست هايت که يکی يکی ناپديد می شوند.
و من، کنار خاک تازه می ايستم و ساعت ها بی صدا می گريم. شايد آن وقت من هم چيزی داشته باشم که جا مانده باشد. آخر، می دانی، هميشه بايد چيزی جا بماند.
مرداد 1382









