سيدرضا شکراللهی
http://www.khabgard.com


سال ۱۳۸۲ برای ادبيات در وب، خوشبختانه يا بدبختانه سال بسيار خوبی بود. چرا خوشبختانه و چرا بدبختانه؟ بخش «خوشبختانه»‌اش را تا جايی که حافظه‌ام ياری کند، مرور می‌کنم تا برسم به «بدبختانه»‌اش:

:: اول اين که سه مسابقه‌ی داستان‌نويسی اينترنتی برگزار شد که يکی از آن‌ها، يعنی مسابقه‌ی «بهرام صادقی»، تا چندماه بزرگ‌ترين رويداد فرهنگی روی وب محسوب می‌شد. چون خود من دبير اين مسابقه بودم، کمی بيش‌تر تحويل می‌گيرم و اين توضيح را هم اضافه می‌کنم که برگزاری اين مسابقه نشان داد وبلاگ‌نويسان خيلی بيش‌تر از آن چه که بعضی‌ها فکر می‌کردند، به حضور ادبيات داستانی در وب توجه می‌کنند. دو مسابقه‌ی ديگر هم بود، مسابقه‌ی «صادق هدايت» که سال دومش بود و بازتاب چندانی البته در فضای وب نداشت و ديگری جايزه‌ی «والس» که تازگی‌ها به سرانجام رسيد و البته بازهم نتوانست به اندازه‌ی مسابقه‌ی بهرام صادقی فراگير شود و جلوه کند؛ ولی خب مهم اين بود که هرسه برگزار شدند.

:: دوم اين که بالاخره بعضی از اين نويسندگان و مترجمان ايرانی با وبلاگستان آشتی کردند و وبلاگ‌نويس شدند. البته سال گذشته، به‌تجربه فهميدم که تقريبا همه‌ی اهالی قلم در ايران، حتا کوچک‌ترين خبرها و تحليل‌های ادبی در وبلاگ‌ها را پی‌گيری مي‌کنند؛ اما از ميان آن‌ها بعضی پا را گذاشتند وسط ميدان و وبلاگ‌نويس شدند. از آخرينش مثال می‌زنم که «اسدالله امرايی» باشد؛ مترجم خوب ادبيات. «منيرو روانی‌پور» را هم که همه می‌شناسيد. معروف‌ترين‌شان هم که همان «عباس معروفی»‌ست. «رضا قاسمی» هم هرچند وبلاگ نمی‌نويسد، ولی در سال گذشته، يکی از فعال‌ترين سايت‌های ادبی را به نام «دوات» اداره کرد. اسم «احمد غلامی» را هم که شنيده‌ايد؛ نويسنده و منتقد و دبير جايزه‌ی ادبی مطبوعات که وبلاگش البته چند وقتی‌ست دارد خاک می‌خورد. به سراغ نسل جديد اگر بيايم، فکر می‌کنم نتوانم همه را نام ببرم. از «محمدحسن شهسواری» گرفته که «پنجره‌ی پشتی» وبلاگ خود من را راه انداخت تا «حسن محمودی» که دات‌کام شد و بر و بچه‌های ديگر داستان‌نويس که اگر بخواهم اسم همه را ببرم، هم حوصله‌ی شما سر می‌رود، هم حوصله‌ی خودم.

:: سوم و شايد از مورد بالا مهم‌تر، وبلاگ‌نويسی شمار زيادی از منتقدان و روزنامه‌نگارن ادبی در سال گذشته است. اين که می گويم مهم، به‌خاطر اين که حضور اين جماعت باعث شد، جای خالی خيلی خبرها و تحليل‌ها در مطبوعات نشريات چاپی کشور، توسط همين وبلاگ‌ها پر شود و البته ديگران هم به‌اعتبار موقعيت اجتماعی و بيرونی نويسندگان آن‌ها، توجه خاصی به اين وبلاگ‌ها داشتند.

:: چهارمين مورد که به‌نظرم شيرين‌ترين بخش ماجراست، انتشار آثار ادبی فارغ از سانسور بود. از رمان «آهستگی» ميلان کوندرا گرفته تا آخرين رمان عباس معروفی، «فريدون سه پسر داشت». از آثار غيرقابل‌چاپ «جلال‌ آل‌احمد» گرفته تا متن کامل رمان «بوف کور» صادق هدايت؛ و خيلی آثار ديگر که خود من برجسته‌ترين آن‌ها را يک‌جا در صفحه‌ای به نام «ضدسانسور» جمع کردم و الان هم به عنوان بخشی از خوابگرد در دسترس همه است.

:: و اما پنجم، راه‌افتادن چندين نشريه و سايت ادبی و يا غالبا ادبی در سال گذشته بود. بازهم نمی‌توانم همه را اسم ببرم، ولی اين موارد در ذهنم است: «ادبکده»، کتابخانه‌ی «بانی‌تک»، «ماندگار»، «سبزينه»، «۷سنگ»، «گردون ادبی»، «فروغ»، شکل جديد «با شما نيستم»، «آهوی سه‌گوش»، و همين «کاپوچينو»ی جديد که با همه‌ی تلخی‌اش، هميشه يک بخش ادبی هم دارد، هرچند لاغر و گاه ضعيف!

:: ششم اين که در سال گذشته، خيلی از وبلاگ‌نويس‌ها که قبلا فکر می‌کردند، داستان‌نويس مادرزادی هستند، در اثر بخشی از اتفاقات فوق بالاخره فهميدند که داستان‌نويسی شوخی‌بردار نيست. يواش يواش از حجم داستان‌هايشان کم کردند و شروع کردند به خواندن و نوشتن هرچيزی جز داستان کوتاه. آن‌ها هم که فکر کردند اشتباهی آمده‌اند، خب وبلاگ‌شان را تعطيل کردند که اين البته برای شخص من چندان خوشايند نبود.

:: نزديک بود مهم‌ترين مورد سال گذشته را فراموش کنم؛ بله، ابتذال در وبلاگستان. سال گذشته اين موضوع توسط يک عنصر نفوذی در وبلاگستان طرح شد و شاخه‌های گوناگونی پيدا کرد. اما يکی از تاثيرات ماندگارش مربوط می‌شود به دنيای ادبيات؛ يعنی درست‌نويسی. هرچند دونفر از وبلاگ‌نويسان مشهور که از بدِ حادثه جزو گردانندگان همين «کاپوچينو» هستند نقش مخالف جدی را بازی کردند، اما طرح و پی‌گيری آن بحث به جايی انجاميد که حالا ديگر حتا مخالفان هم موقع نوشتن کمی دست و پايشان می‌لرزد که به قول «پينکفلويديش» به مبتذل‌بودن متهم نشوند؛ و خب، چه رويداد ادبی در وب از اين مهم‌تر؟!

آيا همه‌ی اين موارد، دليل نمی‌شود که از واژه‌ی «خوشبختانه» استفاده کنم برای اوضاع ادبی وب در سال گذشته؟ معلوم است که می‌شود. اما چرا گفتم «بدبختانه»؟

اگر يک‌بار ديگر برگرديد و به موارد بالا نگاه کنيد، متوجه می‌شويد که بخش عمده‌ای از‌ آن‌ها به‌خاطر فضای بيمار فرهنگی در ايران اتفاق افتاده‌اند. منظورم از بيماری، همان «تيغ سانسور» است که لبه‌ی مربوط به ادبيات آن هميشه خيلی تيزتر و برنده‌تر بوده. اگر نبود اين سانسور، بخش عمده‌ای از موفقيت مسابقه‌ی بهرام صادقی هرگز به‌دست نمی‌آمد و چه بسا اصلا برگزار نمی‌شد. اگر نبود اين سانسور، «بعضی از» همين نويسندگانی که وبلاگ‌نويس شدند، همه‌ی حرف‌هايشان را در کتاب‌ها و نوشته‌ها و مصاحبه‌هايشان می‌گفتند و مريض نبودند که بيايند بشوند وبلاگ‌نويس. فراموش نکنيد که گفتم «بعضی از». اگر نبود اين سانسور، خيلی از منتقدان و روزنامه‌نگاران می‌خواستند جای خالی چه چيزی را پرکنند؟ اگر نبود اين سانسور، چه آثاری قرار بود برای مقابله با سانسور در در وب متشر شوند؟ اگر نبود اين سانسور، شماری از سايت‌ها و نشريه‌های ادبی، می‌خواستند جای مطالب فعلی‌شان چی منتشر کنند؟ و از همه مهم‌تر اين که اگر نبود اين سانسور، به قول دوست نويسنده‌ای، «خوابگرد» به درد لای جرز می‌خورد!

آيا همه‌ی اين موارد، دليل نمی‌شود که از واژه‌ی «بدبختانه» هم استفاده کنم برای اوضاع ادبی وب در سال گذشته؟ معلوم است که می‌شود. پس نتيجه می‌گيريم که خوشبختانه ما بدبخت‌ايم، و بهتر است برای غنای هرچه بيش‌تر و اقبال و سربلندی اوضاع ادبيات در وب، آرزو کنيم سال نوی خورشيدی نيز هم‌چنان توام باشد با سانسور و تيغ و درفش و دست به دعا برداريم که: «يا مخترع الاينترنت و الوبلاگ ـ يا مبتکر السانسور و الدار ـ يا خالق الحکايات و الآثار ـ حول حالنا الی احسن الاوضاع الادب الاينترنتی در سال.»