الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو April 2, 2004
مسابقه‌ی داستان نويسي

پونه ابدالی


پله ها را سلانه سلانه بالا رفت. در راهروي باريک و دراز قطار، آدم‌ها با ساک‌هاي رنگارنگ و بقچه و چمدان به دنبال شماره‌ی كوپه‌هايشان مي‌گشتند، همزمان با يک دختر جوان سبزه رو وارد كوپه شد، دختر چشم‌هاي ريز قهوه‌اي رنگي داشت. تر و فرز ساک بزرگش را جا به جا كرد و در كوپه را بست و پرده را كيپ تا كيپ كشيد، مرد جواني از پشت قاب پنجره با سبيل‌هاي پر پشت مشكي و اخم‌هاي گره كرده سري براي دختر تكان داد، دختر سبزه رو خنديد.
بعد از دقايقي قطار سوتي زد و روي ريل‌ها لغزيد، كسي نبود تا از پشت قاب شيشه اي برايش دستي تكان دهد. دختر سبزه رو بلند گفت: «راحتيم امشب، كسي ديگه نمي‌آد، راحت مي‌خوابيم.»
دستش را دراز كرد و كيسه‌ی كشمش را جلوي صورتش گرفت: «حواستون نيست انگار! نيم ساعته دارم نگاتون مي‌كنم، بفرماييد كشمش برداريد.»
ــ «از كجا اينقدر مطمئنيد؟ شايد كسي اومد»
دختر سرش را بالا انداخت و گفت: «شوهرم 3 تا بليط خريد، گفتن چهارميش يه خانم تنهاست، نمي‌خواس كسي باشه تو كوپه»
دكمه هاي مانتواش را تند و تند باز كرد، از لابلاي لباس پر چين و گلدارش بوي دارچين مي‌آمد: «تنهايي هيچ وقت مسافرت نمي‌رم، حالا هم چون حال مادرجونم بد شد، يكهويي شد سفرم، راستش خودمم هم نمي‌خوام، هي توي دلم هول ميافته كه نكنه چيزي بشه.»
دختر خنديد، ملحفه‌ی گل و بته داري از توي كيفش در آورد، روي صندلي پهن كرد، كفش‌ها را يک به يک از پا در آورد، دستها را زير سر متكا كرد: «تو شوهر نكردي؟»
نگاهش را از روي تپه ها گرفت، نور مهتاب چهره اش را روشنتر كرده بود: «نه!»
دختر لبخند كمرنگي زد، خودش را جا به جا كرد و گفت: «قربون دستت هر وقت خواسي بخوابي اين پنجره را باز كن قلبم مي‌گيره جاي دربسته بخوابم.»
سرش را تكان داد: «باشه...»
نگاهش را به آسمان دوخت، ماه بي صدا دنبالشان مي آمد، از ميان ساک آبي رنگ كنار دستش پاكت نامه اي بيرون كشيد، نور كم رنگ چراغ خط‌هاي ريز را نمايان مي‌كرد:
«ماه‌ها طول كشيد تا به خانواده‌ام بقبولانم كه نويسنده بودن هم يک شغل است، سرشان را تكان مي‌دهند كه يعني آره فهميديم، اما بعد از چند روز صدايشان در مي‌آيد كه مي‌خواهي چه كني آخر؟ ما نگران تو هستيم، من به خنده بهشان مي‌گويم من يک نويسنده ام. ولی بعد از چند روز همان آش و همان كاسه!»

دختر آرام آرام تكان مي‌خورد، به زن خيره ماند، چشم‌هاي ريزش چقدر سرزنده و شاد بود وقتي كه كشمش تعارف كرده بود، چقدر از ساده بودنش خوشش آمده بود و از اين آرامشش كه اينطور راحت خوابيده:
« ــ باز از تهران اومدي اخلاقت عوض شد؟
ــ چطوري شدم مگه؟ مامان گير دادي ها!
ــ دختر پس فردا هزار حرف پشتت در ميارن كه دختر فلاني.. آخر كه چه اينهمه رفتن و آمدن؟
پيش خودش فكر كرد، راست مي‌گويد بنده خدا، از آنجا كه مي‌آيم پر مي‌شوم از حسرت، حسرت نبودن در پايتخت»

چشم‌هايش را بهم فشار داد، گوشه‌ی چشم‌ها پر شد از چين‌هاي ريز، سرش را به صندلي تكيه داد، قطار سوت زنان ميانه‌ی دشت را چاک مي‌داد و مي‌رفت:
«آن‌ها هنرمندان بزرگي هستند، لابد! دست كم هر كدام از آثارشان سيصد هزار تومان مي‌ارزد. كمتر هنرمندي مي تواند اينطور گل كند. آيا آن‌ها انسان‌هاي بزرگي هستند؟ مي‌دانم كه در مغز هر كدامشان كلي ايده هاي بكر هست، اما اين را هم مي‌دانم كه نقاش جواني كه امروز ديدم، نمي‌دانست نقش آن سرباز نيزه به دست مو فرفري كه روي تابلويش با هنرمندي برجسته شده بود، چيست و كيست و از كجاست؟ يعني پس مي‌شود، بعضي چيزها را ندانست و هنرمند شد، ديروز خبردار شدم كه «مهتاب» گالري گذاشته است در تهران، هم دانشكده اي قديمي، آن دختره‌ی خرفت بي هنر كه مدعي بود موقع كشيدن فلان تابلو چند سانتي هم از زمين فاصله گرفته و در حالت عجيبي بوده! چقدر از اين ژست‌هاي تهوع آور مسخره بدم مي‌آيد. اما واقعاً چرا تكرار مي‌شود اين بيهودگي‌ها؟ اين اداهاي مسخره؟ من، يک دختر شهرستاني معمولي كه صاف صاف روي زمين راه مي‌روم و حالت‌هاي عجيبي هم ندارم، كي مي‌توانم سري درآورم ميان محافل هنري تهران؟ چقدر حسوديم مي شود به آن‌ها»

ليلا مدتي به خط‌هاي تايپ شده‌ی تر و تميز روي كاغذ خيره ماند، رد قرمزي سفيدي چشمش را خط خطي كرده بود، چشم‌هايش را بست، احتياج به خواندن نداشت، با آن كلمات ريز سياه روزهاي زيادي زندگي كرده بود. ماه ناپديد شده بود، صفحه‌ی آسمان از گوشه‌ی نامعلومي روشن و روشن‌تر مي شد:
« ــ سلام
ــ سلام خانم بفرمائيد؟
ــ ببخشيد..... ا.. من سعيدي هستم.
ــ امرتون؟
ــ آقاي صفارزاده هنوز نيامدن؟
ــ نه! كاري داشتين؟
ــ قرار بود نظرشون را راجع به داستان من بگن.
ــ آه خانم سعيدي، عزيزم آقاي صفارزاده چند روزي به تهران سفر كردن برا شركت در... حالا چه عجله اي داريد؟
ــ عجله؟ داستان من يک ماهه که دست ايشون مونده...»

ليلا لبخندي زد، صفحات ريز ريز مي‌شد:
«حس حقارتي كه از ديدن آن‌همه آدم موفق به من دست مي‌دهد، لحظه به لحظه روحم را مي‌خورد، حسادت نمي‌كنم، اما نمي‌توانم پا به پاي آن‌ها پيش بروم، داستان‌هاي نامفهوم و گنگ چپ و راست جايزه مي‌گيرند و شعرهاي هجو چاپ مي‌شوند، مجله هاي اينترنتي و سايت‌هاي جورواجور آنقدر حرف براي گفتن دارند كه من در برابرشان هیچم. اين حس حقارت است كه كم كم در من رشد مي‌كند، اگر مي‌خواهم راه به جايي ببرم يا بايد شاگرد يک آدم معروف مي‌بودم يا دست کم پدرم معروف مي‌بود يا شاید مادرم. اما من هيچ يک از آنها نبودم براي همين تمام آن نوشته هايي كه به جاهاي مختلف فرستاده مي‌شد هيچگاه چاپ نمي‌شدند...»

ليلا گردنش را مالشي داد، دختر سبزه رو غلتي زد و پشت به او خوابيد، از ساک آبي رنگش بسته بيسكوئيتي درآورد و قسمتي از آن را گاز زد:
"...نمي‌دانستم اين احساس‌هاي متناقض عاقبت باعث پيدايش نفرت مي‌شود، اين احساسي بود كه هرازگاهي قلقلكم مي‌داد اما تا بيدار نشده بود نمي‌دانستم چقدر تلخ و خطرناک است. چقدر دوست داشتم يک نويسنده باشم، تمام زندگيم، فكر و ذهن و هوش و حواسم درپی آن بود؛ چقدر خواندم، چقدر نوشتم، هنوز كاغذهاي تلنبار شده روي ميز مرا وسوسه مي كند و همزمان نفرتم را برمي انگيزاند...»

آسمان روشن شده بود، دختر سبزه رو بيدار شد و خودش را كش و قوسي داد:
« اِ... تو نخوابيدي هيچ؟»
لیلا نگاهش کرد و خنديد: من معمولاً شب‌ها نمی‌خوابم!
دختر دستی لابه لای موهايش برد و چشم‌های ريزش را به ليلا دوخت: وا چه حرفا. پس کی می‌خوابی؟
ليلا ايستاد و کمرش را مالشی داد: روزها.
دختر کيف دستي‌اش را کناری کشيد و دستش را به جستجوی چيزی در آن کرد: پرستاری؟
ليلا شوخی‌اش گرفت و گفت: نه.
دختر ابروهايش را بالا انداخت و با نگاهی پرسش‌گر به ليلا چشم دوخت. ليلا طول کوتاه کوپه را با قدم‌های کوچک پيمود: من نويسنده ام. و شيرينی اين حرف را زير دهانش مزه مزه کرد. دختر سر آخر آينه کوچکی از کیفش بيرون کشيد و به خودش نگريست، با انگشت اشاره ابروهايش را بالا داد، لب‌هايش را ليسيد و آينه را در کيف گذاشت: جدی؟ و چشم‌هايش برق زد. چهارزانو نشست و از پنجره به بيرون نگريست. قطار سوت می‌کشيد و تکان تکان می‌خورد. ــ يعنی تو روزنامه مقاله می‌نويسی؟ ليلا نشست گردنش را به چپ و راست داد و پا روی پا انداخت: ــ نه، کتاب، داستان کوتاه. دختر کيسه کشمش را از کنار صندلی‌اش برداشت و به ليلا تعارف کرد: يعنی داستان واقعی؟ ليلا به جلو خم شد و مشتی کشمش برداشت: ــ نه. دختر گفت: عاشقانه نه؟ و ريز خنديد. ليلا هم لبخندی زد و سرش را تکان داد. دختر گفت: همه‌ی داستان‌ها عاشقانه هستن ديگه. آقا جونم نمی‌ذاش بخونيم، می‌گفت هوايی می‌شين. ليلا سرش را لرزاند و گفت: همه که نه. دختر به کيسه‌ی کشمش‌ها چشم دوخته بود و دانه های ريز و سبز کشمش را برمی‌داشت و تک به تک در دهانش می‌گذاشت: ــ مگه غير از همين چيزای عاشقانه چيز ديگه ای هم هست؟ بعد شانه هايش را بالا انداخت و گفت: همش همينطوری‌هاس!
ليلا لبخندي زد، روبروي پنجره ايستاد، چفت بالاي پنجره را باز كرد و آن را گشود، تپه ها و دشت‌ها تند و تند از روبرويش رد مي‌شدند. کاغذها را از روی صندلی برداشت، باد كاغذهاي ريز ريز شده را از دريچه‌ی پنجره مي قاپيد و روي دشت رها مي‌كرد، صفحه اول را اما در دست مچاله كرد:
«بسمه تعالي
سركار خانم ليلا مظفري
با سلام
بعلت تأخير در ارسال بسته پستي از پذيرفتن داستان شما براي شركت در اين دوره مسابقه داستان نويسي معذوريم و...
با اميد به اينكه...»

ليلا بي هوا خنديد، دختر نگاهي به ليلا انداخت، باد كاغذهاي سفيد را با خود مي‌برد، ليلا برگشت دفترچه كوچكي از كيفش بيرون كشيد، با نوک انگشت‌هايش روي دفتر ضرب گرفت. قطار پس از سوت ممتد و پر هياهويي در ايستگاه شلوغ و پر ازدحام ايستاد، دختر ساكش را برداشت، روسريش را كيپ دور گردي صورتش بست، به سمت لیلا رفت و خداحافظي كرد و رویش را بوسید.خندید گفت: موفق باشی. لیلا دستی به شانه اش زد و گفت: ممنون. ليلا مدتي به انسان‌هاي عجول و خنده رويي كه منتظر در ایستگاه ايستاده بودند نگاهي انداخت، مدادش روي دفترچه لغزيد، لبخندي زد، ساک را برداشت و بيرون رفت. طرح داستاني نو در ذهنش جرقه زده بود.



© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools