علیرضا کشاورز
alirezakeshavarz1982@yahoo.com
خدا را ديدهای وقتی که غروبها، کلاه حصيری پارهاش روی سر، در خيابانهای غبارگرفتهی شهر قدم میزند؟ با قدمهای لرزانش کوچهها را آهسته طی میکند و نگاه بیتفاوتش از روی شيشهها و آدمها میلغزد؛ از سربالايیهای تند شهر مسيرش را میکشد تا خانههای دودزدهی روی تپهها و از آنجا سرازير میشود تا کنار رودخانه. جايیکه کمی میايستد و به دهها پل سنگی قدکشيده روی عرض رودخانهی شهر خيره میشود و دست آخر از روی يکی از پلها میرود به سمت ديگر شهر و در جمعيت در هم فشردهی کوچههای آن سوی رود گم میشود. خودش است؛ خداست با آن کلاه حصيری قديمی و قدمهای آهستهاش...
هيچ وقت تا آن سوی رود به دنبالش نرفتهام. چند باری تا کنار رودخانه قدم به قدمش گذاشتهام و ديدهام که چطور گاهی سر راهش میايستد تا به چيزی خيره شود. بازی بچهای با يک تکه چوب، چانه زدن مغازهداری يا التماسهای گدايی به عابران. ولی نديدهام که چيزی بگويد يا در نگاهش حالتی باشد. میگذرد بیآنکه کسی کلاهی برايش بردارد يا از دور دستی برايش تکان دهد. و هر غروب مثل روزهای قبل، اگر سر راهش بايستی، خدا را میبينی که آهسته از کوچههای شهرت میگذرد.
اولين بار از پشت شيشه ديدمش که لحظهای نگاهم را به دنبال خودش کشاند تا از ديدرسم خارج شد. برگشتم و به تو نگاه کردم و گفتم که عوض شدهای و سخت میشناسمت. صورتت چاق شده بود و جای بريدگی روی لب پايينت که هميشه دهانت را موقع حرف زدن به يک سمت میکشيد، سر جايش نبود. حس میکردم که روبرويم تنها يک غريبه نشسته است؛ و تو گفتی که اين خاصيت شهری است که هر غروب خدا از کوچههايش قدمزنان میگذرد. میدانستم که میخواهی پيدايش کنی و به دنبالش بدوی تا تعبير خوابهايت را از او بپرسی. خواستم بگويم که لحظهای پيش از پشت شيشه گذشت. ولی اين را هم میدانستم که هر وقت میخواهی چيزی از او بپرسی، وقتی به او میرسی که ديگر از روی پل گذشته و در شلوغی آن سمت شهر گم شدهاست. اين بود که سکوت کردم و تنها به دنبال خطوط شباهتی گشتم که تو را به خاطراتم پيوند میدادند. خطوطی که زير نگاههای من هر لحظه رنگ پريدهتر میشدند. نمیخواستم برايم بيشتر و بيشتر برايم غريبه شوی؛ سرم را برگرداندم و به قاب خالی پنجره خيره شدم.
هر بار که خدا با آن کلاه حصيری کهنهاش از پشت شيشههای اتاقم میگذرد، میخواهم به دنبالش بدوم و از پل رد شوم و قدم به قدمش تا انتهای شهر بروم. دوست دارم ببينمش که وقتی هوا رو به تاريکی میرود، به خانهاش میرسد و در را پشت سرش میبندد. میخواهم يک بار هم من از پشت شيشههای اتاقش بگذرم و او را ببينم که به من چشم میدوزد و مردد میماند که در را برايم باز کند يا نه. میدانم که تو را آنجا پيدا خواهم کرد، و تعبير خوابهايم را هم. ولی هميشه ترسيدهام از سکوت و نگاه پيرمردی که با کلاه حصيری کهنهاش، هر غروب از ازدحام کوچههای شهر میگذرد و من بايد قدم به قدم به دنبالش تا انتهای شهر بروم.
فروردين 1383
