الف  |  الف

  نسخه چاپي آرشيو May 12, 2004
يک مصاحبه

پونه ابدالی


كيفش را با ظرافتي خاص زير بغل زده بود، اطراف را با نگراني نگاه كرد و روي صندلي نشست، انگشت‌هايي بلند و كشيده با ناخن‌هايي تيره رنگ داشت، موهاي بلوندش را پشت گوش داد و سيگاري از جاسيگاري طلائي رنگش از داخل كيف بيرون کشيد، نور چراغ توي صورتش مي‌خورد، چين‌هاي ريز دور چشم زير پوششي از كرم پودر پنهان بود، سيگار را آهسته گوشه‌ی لب‌هاي پهن و قرمزش گذاشت و آتش زد، دودش را به هوا داد، انگشت اشاره را زير چانه گذاشت و لبخندي زد.

«نگوييد با اسم و سال تولد شروع كنم، من از اين مصاحبه‌هاي كليشه‌اي بيزارم». خنديد، با ناآرامي دكمه‌ي يقه‌اش را باز كرد و دست را دور گردن ماليد: «فكر كنيد اسمم را فراموش كرده‌ام، چيزهايي كه تكرار نمي‌شوند زود فراموش مي‌شوند، خيلي زود.»
لنگه‌ی ابروي چپش را بالا انداخت: «سيگار مي‌كشيد؟» گوشه‌ی پلک راستش مي‌لرزيد، گوشواره‌هايش در هر تكان زير نور چراغ مي‌درخشيد.

«نگفتيد از كدام روزنامه يا مجله آمديد؟ زنان؟ مردان؟ آفتاب؟ مهتاب؟ يا از همين اسم‌هاي مضحک كه ژست‌هاي فمينيستي مي‌آيند و آخر همه‌اشان همجنس‌بازند؟...» خنديد و سرش را به عقب داد: «هيچ فرقي ندارد عزيزم، فقط احساس كردم شما را جايي ديده‌ام» برگشت و نگاهی به پشت سر انداخت و کناره‌ی ناخن را جوید، سرش را به نشانه‌ی فهمیدن چیزی تکان داد و با دقت به زیر ناخن‌هایش خیره شد و بعد سرش را به راست متمايل كرد و متفكرانه گفت: «اسم اون حس غريبه و سرد را بگذار بگويم، تنهايي دنياي پر از وهمي است، تاريک و سرد، خيلي سرد، اما...» چشم‌هايش را ريز كرد: «همه دوست دارند وارد اين تاريكي بشوند و در عين حال از آن گريزانند.»
خودش را جابه‌جا كرد و تكه‌اي از انتهاي مويش را دور انگشت پيچاند: «اوايلش كمي سخت است بخصوص كنار آمدن با صداها، صداهايي كه در مواقع عادي نمي‌شنوي. انگار هميشه هنگام خواب تير و تخته‌ها قولنج مي‌شكانند، باد كه مي‌آيد و مي‌رود تازه لق‌لق حصير پشت پنجره شروع مي‌شود و وقتي نفست در سينه حبس شده صداي لعنتي پاي سوسک روي روزنامه‌ها...» اشکی ناگهانی کاسه‌ی چشم‌هایش را تر کرد، بيني‌اش را چيني داد و گفت: «مي‌دانستم پدر و مادرم دير يا زود مي‌روند و رفتند، برادرها و خواهرها هر يک به سويي و دوست‌ها، تأهل و كار و بچه و هزار مسئوليت جديد كه من نداشتم و آن‌ها داشتند، آن‌ها حسرت من را مي‌خوردند، شوهرانشان به من بدگمان بودند و خودشان گهگداري مثل همين خاله شلخته‌هاي قديمي دوره‌ام مي‌كردند كه چرا شوهر نمي‌كنم، ادامه‌ی ارتباط در گرو تأهل من بود...»

باد زوزه مي‌كشيد و شاخه‌هاي خشک درختان روي شيشه كشيده مي‌شد. اتاق دم كرده بود، نگاهي به پنجره انداخت و با دستمال كوچكي كنار شقيقه‌هايش را پاک کرد: «دنياي من از دنياي آن‌ها فاصله مي‌گرفت. آن‌ها نگران يبوست بچه و مهماني شب جمعه و خيانت شوهرانشان بودند و من، كم‌كم ديگر حرف‌هاي آن‌ها را نمي‌شنيدم، همين كر شدن فاصله‌ی بين من و دوستان دوران كودكي‌ام را بيشتر و بيشتر مي‌كرد. آن‌ها را دوست داشتم، با همه‌ي جانماز آب كشيدن‌هايشان كنار شوهران و دروغ‌هايي كه مي‌گفتند، اما آن‌ها انگار گم مي‌شدند در يک دنياي ديگر، شايد هم اين من بودم كه گم مي‌شدم... نمي‌دانم.»

خنديد و خودش را روي صندلي جابه‌جا كرد. به چپ و راست نگاهي انداخت و گفت: «ساعت‌هاي خالي؟» لب‌هايش را به هم فشرد و سيگار ديگري آتش زد، به روبه‌رو خيره ماند، زير لب گفت: «ساعت‌هاي خالي... آره! چيزي از بازي ذهني شنيده‌اي؟ دنياي آدم را پر مي‌كند از رؤياهاي دست نيافتني، رؤياي صداهاي آشنا، صداي خنده، بوي مرد، نفس زندگي... همين شد سراسر شب‌هاي خالي من...» پاي چپ را روي پاي راست انداخت، مچ تو پر و سفيد رنگش از كنار چاک دامن سبز بيرون زد: «آن دوست‌ها حتي مي‌ترسيدند به مرد غريبه‌اي نگاه كنند، از لرزيدن دلشان آگاه بودند... شوهرانشان نمي‌خواستند آن‌ها با من رفت و آمد كنند، از يک انسان تنها مي‌ترسيدند... رؤياي تجرد رنگين‌تر از زندگي متأهلي است، گول مي‌زند.»
چشمكي زد و خنديد: «فاصله‌ها كه زيادتر شد همگي طي يک توافق دروني ناگفته از هم جدا شديم و من، چشم به راه پيغام‌هايشان بودم تنها روي صفحه‌ي موبايل كه تولدم را تبريک مي‌گفتند. مي‌بيني؟ آن‌ها حتي نمي‌خواستند با من حرف بزنند، از همان زمان بود كه به آن صفحه‌ي جادويي جديد معتاد شدم.»

كمي روي صندلي جابه‌جا شد: «بچه كه بودم مي‌ديدم مادربزرگم با خودش حرف مي‌زند، فكر مي‌كردم علائم ديوانگيست، اما نه علائم بي‌كسي بود... بي‌كسي»
سكوت كرد، در كيفش را باز كرد و جعبه‌ي كوچكي از آن بيرون كشيد و خودش را درون آن نگريست. بعد در جعبه را بست و آن‌را درون كيفش گذاشت، دستش را زير چانه برد و به جلو خم شد: «گاهي صداهايي مي‌شنوي، صداي كسي كه اسمت را صدا مي‌زند، مثل صداي پدر، با اشتياق برمي‌گردي، مي‌خواهي در آغوشش بگيري، ولي او نيست، هيچ كس نيست، تنهايي عين واقعيت است، تلخ و سرد.»
به صندلي تكيه زد، گوشه‌ي پلک را خاراند: «دنياي مجازي آن جعبه روزهاي زيادي را پر كرد. آدم‌هايي كه نمي‌ديدي‌شان اما آنقدر بهشان عادت كرده بودي كه به خاطرش ساعت‌ها به صفحه‌ي مونيتور چشم بدوزي و در انتظار صورتكي باشي تا خندان شود، و دلهره‌اي خفيف داشته باشي كه كيستند و چيستند»
سرش را پايين انداخت. با دكمه‌ي پيراهنش بازي مي‌كرد: «مردهاي اينترنتي... آه تا بفهمند كه تنهايي و در رنجي و يک زني، حرف‌هاي محبت‌آميز و قربان صدقه‌هايشان شروع مي‌شود.» ناگهان چشم‌هايش را بالا آورد و به روبه‌رو زل زد: «آن‌ها را گهگداري ديده‌ام، مردهاي زن مرده، شاعراني كه به دنبال سوژه براي شعرهايشان مي‌گشتند، پسرهاي جوان نو بالغ كه...» خنده‌ي بلندي كرد و سيگار ديگري آتش زد: «زياد طول نمي‌كشد تا همه‌اشان را بشناسي، و شناختن مردهاي متعدد در فرهنگ من يعني...» پک محكمي به سيگارش زد. پلک راستش از لرزشي خفيف مي‌پريد: «ولي دنيايشان متفاوت است، آنقدر از دوست دخترهاي احمقشان مطمئن هستند كه نگران هيچ خيانتي نمي‌شوند، نگران مهماني‌هاي شب تعطيلشان هم نيستند... با هم شراب مي‌خوريم، شوخي‌هاي مبتذل مي‌كنيم، فيلم مي‌بينيم، مي‌خوابيم. گاهي اوقات فكر مي‌كنم كه همه‌ي انسان‌ها به يک نحوي تنها هستند.»

چشم‌هايش برقي زد و گفت: «ديدن يا شناختن مردها! چيزي كه تو را به اينجا كشانده، نه؟ مي‌تواني سرمقاله‌ي اين هفته‌ات را درشت تيتر بزني كه زني از تنهايي فاحشه شد... چطور است؟»
دست‌هايش را روي ميز مشت كرد و دندان‌هايش را به هم سائيد: «همه‌اتان به دنبال سوژه‌هاي دستمالي شده‌ايد، بوي گند مي‌دهيد، زن خوب، زن بد، زن‌هاي خوب خانه‌دار هستند و بچه‌دار و هم‌خوابه‌اي بي‌نک و نال و سر به‌زير. زن‌هاي بد يا مطلقه‌اند يا مجرد، تنها هستند و دوست پسر مي‌گيرند و عاقبت آدم‌هايي مثل تو مي‌آيند و اين سكوت را به هم مي‌ريزند.»

ناگهان آرام شد، خنده‌ي تلخي كرد و سرش را لرزاند و به صندلي تكيه داد و نفسي عميق كشيد: «نمي‌دانم تعيين راه زندگي دست سرنوشت است يا انسان، دوستان غبطه‌ي زندگي آرام من را مي‌خورند و من در حسرت آغوشي هستم بي‌دغدغه. ولي مشكل مي‌داني چيست؟ باور مي‌كني كه آن‌ها مي‌مانند، آن مردها با حرف‌هاي محبت آميزشان، و زود وابسته مي‌شوي و عادت مي‌كني.» چشم‌هایش را روی نوک بینی متمرکز کرد و خندید «ولي آن‌ها مي‌روند، خيلي زود»

با كلافگي سرش را تكان داد و موهايش را مشت كرد و آن‌ها را روي شانه‌ي چپش ريخت، ته‌مانده‌ي سيگارش را در زيرسيگاري انداخت و آرام در كيفش را بست و کاغذها را روی زمین ریخت و خودکار را به گوشه‌ي سالن پرت کرد. روبه‌روي آئينه ايستاد، خنده‌ي بلندي كرد، خنده‌اش بلند و بلندتر شد، صداي خنده‌اش دور اتاق تاريک پيچيد، اشک از چشم‌هايش جاري شده بود، به سرفه افتاد، كمرش را خم كرد و دست را روي زانو گذاشت، راست ايستاد و خودش را در آئينه نگريست، به نيم‌رخ ايستاد و كمرش را صاف كرد و كيفش را بغل زد و از گوشه‌ي چشم راست خودش را نگاهي كرد، خنده‌ي جنون‌آسايش با بغضي در هم شكست، گريست، روي ميز آرايشش خم شد و گريست، دكمه‌هاي پيراهنش را باز كرد و با عجله لباسش را از تنش درآورد و روي تخت انداخت، زير لب گفت: « مصاحبه؟؟» و خنديد.
موهايش آشفته بود، خط سياهي روي گونه‌هايش شيار باز كرده بود. با تنفر دستي روي آئينه كشيد و بعد روي صندلي ولو شد، پيشانيش را روي لبه‌ي ميز گذاشت. شانه‌هايش آرام آرام تكان مي‌خورد.
باد زوزه مي‌كشيد، شاخه‌ي درختان روي شيشه كشيده مي‌شد و اين تنها صدايي بود كه در خانه مي‌پيچيد.


شهريور 1382



© 2002-2003 Cappuccino Magazine | Powered by MovableType | Hosted by PersianTools