ملال دو روز متوالی
صالح تسبيحی
www.salehtasbihi.com
اين داستان را پس از دو روز متوالی نوشتم. دو روز کمابيش متوالی. (روزهای بين اين دو روز از فرط ملال به حساب نمیآيند) دو روزی که خبر دادی از مرگ دو تا آدم. آدمهايی که نمیشناختمشان. بنابراين آنها هم تا لحظهی آخر به ياد همه افتادهاند بجز من. مرگ آدمها، بخصوص اگر نشناسمشان بيشتر تکانم میدهد. ديگران را نمیدانم. تو را هم نمیدانم. ميان اولی و دومی يک راهرو کشيدهاند. راهرويی از خيال. اينکه چرا راهرو، از آن روست که نه آنها مرا میشناختند و نه من آنها را. پس يک حجم خالی ميان من زنده و دوتا آدم مرده کشيده شده. با درهایی که مدام بسته میشوند و باز میشوند. وقتی خبر دومی را دادی نيمه شب، از فرط تلخی پناه بردم به خيال.
پشت دری که به راهرو باز میشود. تا داستان را شروع نکرده بودم نمیدانستم که پشت درهای راهرو چه خبر است. نمیدانستم که بناست خيال کنم پزشکم. يا پزشکی تو. که مرگها تکانم ندهند آنقدر. که حرفها برايم ساده شده باشند. که فشار خواب و بيداری به درم برده باشد از حس و حال آدم عادی.
بیربط با همه چيز بايد گفت که طبق يک افسانهی باطل شدهی قديمی، آدمها لحظهی مرگ ياد کودکیشان میافتند.
باری، نه آدمهای اين داستان با آدمهایی که خبر مرگشان را دادی ارتباط دارند، نه در کودکی آنقدر بيمار شدهام که کاملا مرده باشم. غمباد کردن ما از اين خبرها از دردسر آشناييمان با مردهی مرحوم نيست. به نظرم، از ايستادن سر جملهای است که اغلب کودکها میگويند و نمیشنويم. جملهای که طنيناش میپيچد در راهرو و از خوابمان میپراند. جملهای که در بيداری نمیشنويم هيچگاه.
کودک نشسته بود، به يادش داشتی. همين هفتهی پيش بود که جايی بند نمیشد. تمام همين راهرو را گذاشته بود روی سرش. بوی تند الکل و دارو بينیات را میسوزاند. اين سوزش خاطرهها را پررنگتر میکند. مادرش که حالا نشسته آن روز ايستاده بود. حالا منتظر است بيايند کودکش را بگيرند و ببرند اتاق عمل. آن روز ايستاده بود تا کودک دست از دويدن و سرک کشيدن بردارد. اگر میتوانستی در سرش رسوخ کنی میتوانستی حدس بزنی که شلوغی و آبرو ريزی کودکش را بيشتر دوست دارد تا سکوت کور نشستهای که نامش کودک بود و هيچ نشانی از آن بچه نداشت. حيف که نمیتوانی. نمیتوانی رسوخ کنی و فکر مادر را بخوانی. پروندهاش را ورق زدهای. وضعش خوب نيست. پيشروی ادامه دارد. سلولهای تيز بزرگ کودکیاش را خوردهاند، چشمش را فرو دادهاند.
حالا نشسته، نمیدود ديگر. راهرو همهمهای خاموش دارد. پشت دری بسته زنی جيغ میکشد. آرام، پشت دری ديگر مردی مینالد از پيری. راهرو، شلوغی کودک را کم دارد. خوابزدهای. چند شب است که درست نخوابيدهای؟ نه خودت میدانی و نه کودک و نه مادرش. اگر با همان صدای کودکانهاش صدايت نمیکرد حواست جمع نمیشد. ايستادنت از خواب نيست. خودت خوب میدانی که خوابزدگی بيتابت میکند بيشتر. تندتر راه میروی.
اما حالا ايستادهای. حواست جمع نمیشد اگر کودک صدايت نمیکرد. میرفتی سراغ مريض ديگر. سر ساعت هم روپوش بلندت را در میآوردی و سراغ زندگیات میرفتی. سراغ يک خواب راحت با چشمان بسته بعد ساعتها بيداری. بيداریای که حال توی آن هستی. ايستادهای محض حرف کودک. جملهاش آنقدر محکم کوبيده شد به سرت که خواب از سرت پريد. روحت هم از حرفهای بعضیها خبر ندارد. نمیدانی که بعضیها خيال میکنند برای پزشک، حرف ديگر عادی شده. ديگر هيچ جملهای تکانش نمیدهد. نمیدانی. آنقدر حرف کودک تلخت کرد که خيال کردی کاش پزشک نبودی. که نه حرفی تکانت دهد و نه مرگی شوريدهات کند. همکارهايت از اين در میآيند بيرون و از آن در میروند تو. حواست جمعشان نيست. روزی هزار نفر اينجا میميرد. زير دستشان. آنوقت خبر نداری بعضیها برای مردن دو تا آدم چه الم شنگهای راه میاندازند. به خيالشان پزشکها بیخيالند نسبت به مردن. خيالی که روحت هم از آن خبر ندارد. تو تنها محو کودکی. که سرش را انداخته پايين و نشسته. حالش، چه به حرفش میآمد. به هوا میآمد. به مهتابی کم سويی که بالای سرش روشن و خاموش میشد. رنگ چشمان بستهاش، فکر میکنی، چه به جامهی بدون بوی بيمارستان میآيد. آن روز که کودک وضعش بهتر بود و میدويد، هوا آفتابی بود. اگر نبود هم تو اينطور به خاطرش میآوردی. شايد آفتابی بودن نشان میدهد که خاطره خوش بود.
کودک نمیدود. مادرش منتظر است. دکترها و پرستارها میآيند و میروند. انگار از همه مريضترند. درمانشان دردهای مريضهاست. اين هم از آن فکرهاست که تو از آن خبر نداری. آخر تو خودت دکتری مثلا. هوا آفتابی نيست امروز. خورشيد نيست. جا مانده در خاطرهی دويدن کودک. در خاطرهی راهروی روشن. همين راهرو. پرستار آمپول به دست از کنارت میگذرد و نمیفهمی. پروندهی کودک را میبری و میدهی دست مادرش. چشمهای بستهی کودک را میبينی. در پروندهاش نوشته که با پيشروی سرطان، سيستم دفاعی بدن باز ايستاده. بعد از سيستم گرمايی - سرمايی و هزار مرض و زهرمار ديگر، مريض کور شده رفته. در ادامه کر میشود. لال میشود. بناست ذره ذره بميرد.
داشتی رد میشدی. انگشتت را گرفت. صدايت کرد. ايستادی. تا حالا. که ديگر صدايت نمیکند. روبرو را نگاه میکند. برای دويدن چشم میخواست که نداشت. باور ديدن، درک بيداری. که نداشت. مادرش سر خم کرده در چادر. بیتاب است اما چرت میزند. دو سه روزی است نخوابیده. مثل تو. که سه روز پشت هم کشيک بودی. که شبها مدام سند و سرم عوض میکردی. صورتت بيدار است: نتراشیده و پکر. پايين لولهی سرمی سرد را میماند که تا نيمهی آن بالا آمده. همانقدر خالی و مغشوشی. بناست کودک را ببرند اتاق عمل.
با حرف کودک بيشتر به هم ريختی. با نور مهتابی نيم سوخته. حالاست که بپاشی از هم. داد بکشی سر تصوير پرستاری که انگشت گرفته روی بينی. يعنی سکوت.
حالاست بپاشی از هم. حالا که می آيند و کودک را میبرند. میگذارند روی تخت چرخدار.
بیاختيار دنبالشان رفتی. پشت کوری کودک ايستادی. پشت در اتاق عمل. پشت اتاق عمل منتظرتر ماندهای از مادرش.
مادرش سر به ديوار داده و رفته به خواب.
گوشهات سنگين میشوند. نشستهای. دکمههای روپوش بلند را باز کردهای. اين، اينجا يعنی «من شيفتم تمام شده» يعنی لولهی سرم خالی خاليست از آب و خون. در گيجاگيج خواب و بيداری، ميان گشودن و بستن درهای سبز و شيشهای اتاقها و راهرو، ميان رفت و آمد کند و بيمار آدمها، صدای کودکانهاش طنين میاندازد و از خوابت میپراند. صدايی که وقت گذشتن انگشتت را گرفته بود و گفته بود «آقايه دکتر، آقايه دکتر، منو بيدار کن. خوابم. بيدارم کن. میخوام بازی کنم» میپری. نه، میپاشی از هم. درجا. بیصدا. کسی نمیفهمد که کودک کورشده چه گفته بود. وقتی که انگشتت را گرفت و خواست بيدارش کنی. کسی نفهمید کوری به خواب رفته و با بينايی بيدار میشود.
مادر کودک هنوز خواب است. کسی نخواسته که بيدارش کند انگار. چرا؟
صدای چرخهای تخت اتاق عمل روی زمين کشيده میشود. در انتهای راهرو تخت را میبرند. تن کودک، نحيف روی آن آرميده. نمیبينی درست. با آن چشم خوابزده. اگر پارچه را تا گردن کودک انداخته باشند، سرطانش کنترل شده و اگر نه، پارچه را میکشند روی صورت. میروی سوی انتهای راهرو. مادرش خوابست هنوز. کسی نخواسته بيدارش کند.
میروی دنبال تخت. اين سالها بريدن زياد ديدهای. بريدن حجم مجروح زندگی بر لبهی تيز مرگ. بريدن پوست تازه جوانهايی لب تخت تابوت. عروسهايی در جامهی عروسی مرده. پس چه بود که به دنبال کودکت میکشيد. حرف کودک يا خاطرهاش؟ همان که باعث شد به جايش بياوری. همان حرف غريبی که آشناترت کرد با خود. حرفی که سرنوشت کودک را آنقدر مهم کرده بود برای تو. مهمتر از همهی مرگها و زنده ماندنهايی که هر کدام به نوبهی خودشان مشغولت میکردند و از کنارشان میگذشتی. که مجبور بودی به گذشتن.
ميان اين دو روز متوالی از خبر مرگها ضعيف شدم. آنقدر که با بادی، سرما زد به سر و صورتم. اينجا که خانهی ماست، میدانی، جز بيمارستانی کوچک چيز ديگری نيست. نه درمانگاه و نه مطب پزشک. تا سه چهار روز مجبور شدم به رفتن و آمپول زدن. اين وقتهاست که آنقدر مشغول میشوم به سر درد و سرگيجه که يادم میرود حالم از مرگی گرفته است. باقيش هم که خوابم. میگويم روزهای متوالی ملال بيخود نيست. باری، روز آخر زدن آمپول، در راهرو صدای شيون زنی از جا پراندم. مردها و زنهای سر گردان در راهرو و اتاقهای بیمارستان لحظهای برگشتند به سمت صدا. باز رسيدند به کار خودشان. من بودم که بايد میرفتم سمت بخش تزريقات. اتاق تزريقات که کنار سردخانه بود. در انتهای راهرويی که میرسيد به اتاق عمل. اين شيون و زاریها آنجا عادی بود. برای بيمارستانی که سردخانه دارد، صدای سرد پيچيده در راهرو، بيش از اينها معمولی مینمود. از کنار در سردخانه میگذشتم. زنی ميانسال نام موهومی را صدا میکرد و پرستارها زير بغلش را گرفته بودند که تو نرود. زن جيغ میزد و میگريست. چهرهاش خواب آلود بود و خسته. از کنار در سردخانه که رد میشدم، لای در محض فضولی چشم چرانيدم به مردهها. چيزی نديدم. تنها پزشک جوانی ديدم که تا ديد دارم سرک میکشم آمد و در را بست.
زن را برده بودند. پيش از آنکه پزشک جوان در را ببندد، ديدمش که ايستاده و زل زده بود به صورت مردهای. مردهای که تن نحیفش تا روی بينی پوشيده بود با پارچه. پارچه را کنار زده بود و زل زده بود به صورتش. به چشمهای باز کودک. اين که میگويم کودک به اين خاطر است که اندامش نحيف بود. اگر نه، آنقدر زود متوجه شد دارم میپايمشان که آمد و در را بست. صورت نخراشيده و خسته و خوابی داشت. صورتی که از فرط سردی سنگ شده بود. وقتی از تزريقات لنگان باز میگشتم، از جلوی در سردخانه که میگذشتم، پزشک جوان را ديدم که بيرون میآمد. دکمههای روپوشش باز بود و تنش از خستگی نزار بود. فکر کردم، با آن بوی مخلوط الکل و دارو که به بوی کافور میماند، واقعا مرگ آدمها برای اين پزشکها چه اقليمی درست کرده! با خبر دادن از آن دو مرگ آنقدر تکان خوردم که دلم میخواست پزشک شوم. گفتم قبلا. تا از مرگ آدمها بگذرم.
فروردین 83









