رديف کاجهاي نقرهاي و آن سنگ...
آبنوس مصلحی
salute_salute3@yahoo.com
وقتش نيست ديگر. يعني اگر هم بوده، تمام شده و ورق برگشته، ديگر چه فايده که آدم هي برود و بيايد و مرثيهي اين و آن را گوش بدهد که بدبختيهاي خودشان را تا کوه قاف به هم وصل ميکنند و سرت را ميخورند. بعد هم که نگاه ميکني ميبيني وقتش نيست. رديف به رديف کاجهاي نقرهاي و قبرها و زمينهاي خالي و تک و توک چند نفري هم اين ور و آن ور دنبال کس و کارشان. تو هم که دلت حتا يک ذره نميسوزد که راه افتادهاي فاتحهاش را بخواني، فاتحهاش که يک وقت جان ميدادياش و حالا جان داده است. بعد هم صدا ميافتد به زر زر کردن که چرا آمدهاي اصلا؟ آنوقت هم که تو را گذاشت و رفت، نه خبري، نه هيچي، انگار که تا آن روز، چراغ روي ميزش بودي يا شايد هم ورق چرکنويس دفترش. معلوم هم نيست کسي را پيدا کرده بود که اينطور خانه و زندگياش را خالي کرد و هيچ چيز نماند که ردش را بگيري جز شمارهاي در شهرشان که آن هم عوض شده يا... ميداني؟ ذهنات خرابت ميکند.
حالا هم تو آمدهاي دنبالش. چون اصلا از اول هم تو بودي که دنبال آن قد بلند و موهاي تيرهي ژوليده افتادي. دنبال آن نگاه برهوت که نه اين نزديک را ميجست و نه آنقدر دور را که سايه بزني روي چشمهايت با کف دستت و آن دورها را ديد بزني بلکه شايد دردش را بفهمي. حالا هم تو آمدهاي دنبال سنگهاي خاکستري، سياه، سفيد... اصلا دنبال چه آمدهاي؟
دسته گل بخري يا دست خالي بروي يا نروي، اصلا همينجا بماني... ميبيني که يک چيزي مثل... مثل گذشتهات، چه ميدانم، مثل خاطراتت زير نفست مينشيند و هلت ميدهد. سنگش سفيد است. از آنها که بايد بالايش شعر بنويسند و کبوتر بکشند و جوان ناکام حک کنند که بعد او بلند شود از آن زير و همهشان را هوارکش کند که: اين مسخرهبازيها براي چه؟
مسخره... هميشه مسخره بودي، آنقدر که هنوز هم اين بالا، سنگ سفيدش را که نگاه ميکني، فکر کني هميشه مسخرهات ميکرد، چون نه از هگل ميفهميدي نه از کانت، هيوم را هم هيچوقت دوست نداشتي. و آن نور نارنجي که افتاد توي اتاقش و برايت دو خط از بارکلي خواند و تو ريسه رفتي که: ول کن اين مزخرفات را. و آن نگاه برهوت تو را کاويد و تمام ذهن خالي مسخرهات را آماج تيرگياش کرد... و انگار دفتر را بست که دفتر دوست داشتن تو را ببندد که هيچ چيز حاليت نميشد جز مسخرگي، جز خنديدن، جز بچه بودن، دويدن، دوست داشتن...
هيچ چيز حاليت نميشد جز دوست داشتن... چه کم بود؟
دست خالي زانو ميزني، دست ميکشي روي فرو رفتگي اسمش و آنقدر زنوارانه دلت تنگ ميشود که گريه بيقراري ميکند.
گريه... بعد يک سال که نبود و نبوديد و گذشت و کسي هم نگفت که پس چي شد، گل ميخواهد چکار؟ آنوقت هم که بويش را ميکشيد توي نفسش، هنوز فکرش جاي ديگري بود. نگاهت ميکرد و ميگفت: «بو رو حس ميکنم. شايد حس من واقعي نباشه. شايد اين حس ساختهي ذهن من باشه. ميبيني؟ اونوقت تو هم ساختهي ذهن من ميشي. شايد تو واقعا اينقدر نرم و دوست داشتني نباشي، شايد صرفا يه خاطرهاي...» و تو را گيج ميکرد و گريهات ميگرفت که کاش هيچ چيز نبود، نه حتا گلي، که اينطور احمقانه وجود تو را هم زير سؤال ببرد.
حالا که گريه فقط يک تظاهر است. شايد هم راهي است براي شفا دادن، يا مثلا وفاداري. يا مثلا: سلام، يادت هستم. که دروغ بزرگي است. مگر نه اينکه سرت را انداختي مثل گاو پايين و گذشتهات را هم ريختي زير خاکستر؟ مگر نه اينکه تمام وجودت را با گند نفرت خمير کردي؟ کو؟ ديدي هيچ جا نرفته بود جز همين زير خاک؟ ديدي زير سنگ سفيد که ميخوابيد تو هنوز آن بيرون نفريناش ميکردي که ولت کرده؟ ولت کرده بود و گردنش را به کمربند قهوهاياش چسبانده بود، آن بالا، آويزان خوابيده بود که دنيا چقدر تنگش بود.
نه ديگر وقتش نيست... دفتر را بستهاي، خاکش هم بلند شده، رفته هوا، تمام شده. مسخرگي نکن، راهت را بگير و برو. حالا آن زير تنها استخوانهايش ماندهاند. قلبش هم که تو ميخواستي سهم جک و جانورها شد. همه چيز را تو ميخواستي. يقهی لحظهها را تو ميچسبيدي و به زور تقسيمشان ميکردي. پس نميزد، نگاهت ميکرد و تو، مسخره، بچگانه، چه ميدانم، يک طور حريصانه، هنوز ميخواستياش. چه چيزش را؟
خوابت نگيرد اينجا، سرت را نچسبان به سنگ، خبري نيست. صدا نميآيد. از زندهاش که هيچ؛ مردهاش هم بدتر. بلند ميشوي که گفته باشي باز هم آخرش من آمدم اينجا. من آمدم دستت را بگيرم از زير سردي خاک بگويم خداحافظ، چون تو باز هم جلوتر از من رفتهاي و راهت را هم مثل هميشه طوري انتخاب کردهاي که سختم باشد، مثل هميشه که من کنه ميشدم بهت چون... چون به گمانم، دوستت داشتم. حالا هم که دير است، لابد اينها را ميدانستي. من که هيچوقت هيچ چيز را ندانستم. باقيش هم بگذار دلم خوش باشد که خودم بلند شدم، دستت را زير سرما ول کردم، راهم را کج کردم از لاي کاجها و شمشادها، دور شدم. خوبيش اين است که اگر هم بخواهي دنبالم بيايي، ديگر همانجا ميماني...









