خوش آمدهای
علی وکيلی
ali.vakili@gmail.com
خوش آمدهای اما چه دير. دير است برای آنکه کنار آتش نيمسوز هيزم بنشينيم و يکی دو پيکی با هم بزنيم و غرق کنيم خيالاتمان را در صدای فروريختن موجها که وقت شب عجيب در سکوت دنيا خودش را به رخ میکشد. حالا ديگر نه وقتی مانده و نه رغبتی. حتا ديگر شببيداریهايم را هم ترک کردهام. ذهنم ديگر نمیکشد که شبها را تا صبح بيدار بمانم و فکر کنم و بنويسم و ساعتها کنار اين ساحل مهگرفته راه بروم. همين است ديگر عاقبت عجله داشتن در همه چيز حتا در لذتی که بايد آهسته و هميشه برد از نشستن کنار ساحل و پيکها را بالا رفتن و از هر دری گفتن. دير آمدهای و شايد هم از سر اجبار و دلتنگی که تو را سردرگم کرده است حالا که میخواهی از کسی جدا شوی. آمدهای که پناهی بيابی ميان خاطرات گذشتهات و نه در کنار من که خودت هم خوب میدانی مرا برای پناه دادن به کسی نساختهاند. من از وقتی که يادم میآيد تقديرم اين بوده که تنها پيشگوی خوبی باشم برای بدبختیها. سالهاست که هر صفحهی سياه سرنوشت هر کسی را پيشاپيش میبينم و آنوقت مردد میمانم ميان گفتن و طرد شدن و يا سکوت و در خود ريختن. که نتيجهی هر دو راه برای او يکسان است، برای ديگران و عذابی که میکشم به يک اندازه است برای خودم. آمدهای و میگويی که بايد جدا شوی از او و من هيچ شگفتزده نمیشوم و تنها خودم را ملامت میکنم که چرا آن سال به تو نگفتم که عاقبتت همين است. هيزم ديگری در آتش میاندازی و به تلاطم نور روی موجها نگاه میدوزی. کاش نمیآمدی و خلوت مرا دوباره بر هم نمیزدی. من برای اين بازیها ديگر پير شدهام. اما باز هم خوش آمدهای؛ حتا اگر گوشهی چشمانت چروکهای ريزی افتاده باشد که مرا تا اعماق اين سالها ببرد و برگرداند و در تمام آنچه بايد کشيده باشی تا به اين نقطه برسی سهيم کند. تو را که آنقدر عاشق بودی که من نمیتوانستم آنچه را که میديدم برايت بگويم مبادا که دلت را شکسته باشم.
بی هيچ ارادهای برمیخيزيم به قدمزدن روی شنهايی که برای تو هم به اندازهی من آشنا هستند. راه میرويم دوباره و تو آرام از هر دری حرف میزنی. چقدر صدايت برايم آشنا است. آشناتر از تمام دردها و عذابهايی که سالهاست مثل لعنتی با خودم کشيدهام. شايد به اين خاطر که هر دو از يک جنس هستند. از جنس نقصانی که در تمام لحظهها رنجم میدهد. میگويی که با او زندگی کردهای و اين جدا شدن را سخت میکند. کاش میدانستی که وقتی با کسی زندگی نکردهای جدا شدن از او دشوارتر است. نمیگويم اين را تا تو فرصت بيشتری برای گفتن داشته باشی؛ اين سبکت میکند؛ حالا خوب میدانم که نگفتن آنچه پيشاپيش میبينی بهتر است از گفتنش. قسمت بد وقتی که مقدر شد ديگر راه فراری برايت نمیگذارد. درد جدايی را اگر حالا میکشی فرق چندانی ندارد با چند سال قبل که آن زمان هميشه در حسرت زندگی که با او نکردهای میماندی و حالا در پشيمانی از زندگی که با او کردهای. راه پس و پيشی نداشتی. برايت مقدر شده بود اين سهم از رنج و بايد سنگت را تا بالای تپه میکشيدی به تنهايی؛ دير يا زود... دقيقهها میروند و گم میشوند. تو کمکم به توجيه منطقی خوبی برای اين اتفاق رسيدهای. میگذارم ادامه دهی تا باز هم سبکتر شوی. توجيهها زيبا هستند و آرامشزا. هديهای از سوی خدا. راهی برای گريز. از پدرت، از مادرت و از لجبازی آنها مايه میگذاری و حق با تو است که برای بردن باری به اين سنگينی به دنبال شريکی بگردی. راه را درست میروی جز آنکه باز هم به خطا به من پناه آوردهای که چند روزی بيشتر نمیتوانم در کنار تو و رنجهايت روی اين ساحل قدم بزنم.
تويی که میپنداری که سفرت به پايان رسيده و من خوب میدانم که تازه آغاز راهی است که بايد بروی تا نهايت رنجهايت. جدا شدهای تنها برای اينکه فردا کس ديگری را ببينی و بپنداری با او تا نهايت دنيا را فتح میکنی و دوباره در همين دوری بيفتی که در اين چند سال افتاده بودی. دوباره نگاه کنی، دوباره حرف بزنی و کسی ادعا کند که خوب میفهمد و تو ادعا کنی که خوب میفهمی او را. و يادگارها کمکم در اتاقهايتان تلنبار شود و خاطرهها در ذهنهايتان و روزی حلقهای شايد و بعد که تا استخوان همديگر را خورديد وا میمانيد به تماشای آنچه ديگر باقی نمانده است و حسرت میخوريد و خشمگين میشويد و میافتيد به جويدن خودتان تا جايی که کفهی نفرت از کفهی مملو از عشقتان بالاتر میرود و چارهای نمیماند جز پناه بردن به خاطرهای، اتاقی يا دوستی که پيوندتان میزند به گذشتههايی که آن ديگری سهمی از آنها نداشته است تا آهسته فراموش کنيد سالهای به هدر رفته را. در عمق چشمانت تمام سالهای عمرت را تا نهايت رج میزنم؛ من اگر هنری داشتم سرنوشت خودم را تغيير داده بودم تا به حال. پس تنها گوش میدهم به دلتنگیهايت که مرا هميشه به ياد غربتی میاندازند که سالهاست اسيرش شدهام.
امشب عجيب شبيه اين دريا شدهای.
31 مرداد 1383









