رديف کاجهاي نقرهاي و آن سنگ...
August 11, 2004
داستانی از آبنوس مصلحی
وقتش نيست ديگر. يعني اگر هم بوده، تمام شده و ورق برگشته، ديگر چه فايده که آدم هي برود و بيايد و مرثيهي اين و آن را گوش بدهد که بدبختيهاي خودشان را تا کوه قاف به هم وصل ميکنند و سرت را ميخورند. بعد هم که نگاه ميکني ميبيني وقتش نيست...
وقتش نيست ديگر. يعني اگر هم بوده، تمام شده و ورق برگشته، ديگر چه فايده که آدم هي برود و بيايد و مرثيهي اين و آن را گوش بدهد که بدبختيهاي خودشان را تا کوه قاف به هم وصل ميکنند و سرت را ميخورند. بعد هم که نگاه ميکني ميبيني وقتش نيست...
ملال دو روز متوالی
July 30, 2004
داستانی از صالح تسبيحی
اين داستان را پس از دو روز متوالی نوشتم. دو روز کمابيش متوالی. (روزهای بين اين دو روز از فرط ملال به حساب نمیآيند) دو روزی که خبر دادی از مرگ دو تا آدم. آدمهايی که نمیشناختمشان. بنابراين آنها هم تا لحظهی آخر به ياد همه افتادهاند بجز من. مرگ آدمها، بخصوص اگر نشناسمشان بيشتر تکانم میدهد...
اين داستان را پس از دو روز متوالی نوشتم. دو روز کمابيش متوالی. (روزهای بين اين دو روز از فرط ملال به حساب نمیآيند) دو روزی که خبر دادی از مرگ دو تا آدم. آدمهايی که نمیشناختمشان. بنابراين آنها هم تا لحظهی آخر به ياد همه افتادهاند بجز من. مرگ آدمها، بخصوص اگر نشناسمشان بيشتر تکانم میدهد...
ميراث مرگ
July 16, 2004
داستاني از علي عسگري
پدر پدربزرگ است، يا خود اوست؟ يقين دارد که پدر پدربزرگ است که هيچگاه او را نديده، حتي پدربزرگ را هرگز نديده و اکنون در کالبد خود او بيل را برداشته، زمين را ميکند. بدن خود اوست با آن صورت کشيده و اندام لاغر و انگشتهاي بلندي که دور دستهي بيل حلقه شدهاند...
پدر پدربزرگ است، يا خود اوست؟ يقين دارد که پدر پدربزرگ است که هيچگاه او را نديده، حتي پدربزرگ را هرگز نديده و اکنون در کالبد خود او بيل را برداشته، زمين را ميکند. بدن خود اوست با آن صورت کشيده و اندام لاغر و انگشتهاي بلندي که دور دستهي بيل حلقه شدهاند...
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم
July 02, 2004
اين نوشته به بهانهي نقد آقاي شکراللهي نگاهي دارد به وضعيت ستون داستان و اينکه اينجا چه خبر است؟!!
جمعهي سياه
June 25, 2004
داستاني از پونه ابدالي
سوز سردي ميآمد، شاخهي پهن نخلها تکان ميخورد، پرندهها يکباره خوانده بودند و بعد سکوت، انگار که شهر را خاک مرده پاشيده باشند. قباد با موتور سيکلت سياه رنگش با کلاه و دستکش، چهار شانه و پت و پهن با موهاي مجعد خرمايي، ميدان را دور زد و زير نور چراغ فلورسنت پاساژ تازه تأسيس ايستاد...
سوز سردي ميآمد، شاخهي پهن نخلها تکان ميخورد، پرندهها يکباره خوانده بودند و بعد سکوت، انگار که شهر را خاک مرده پاشيده باشند. قباد با موتور سيکلت سياه رنگش با کلاه و دستکش، چهار شانه و پت و پهن با موهاي مجعد خرمايي، ميدان را دور زد و زير نور چراغ فلورسنت پاساژ تازه تأسيس ايستاد...
لوح محفوظ
June 11, 2004
داستاني از صالح تسبيحي
... پيرزن بودم که زاده شدم، جواني کردم، دادم، گرفتم. آخر عمري رفتم سامره و کاظمين و نجف و کربلا زيارت، آينه آوردم محض تبرک بگذارند توي قبرم. از دستم افتاد قبل از مردن شکست. حالا لاي همان آينهي شکسته که روي صورت پير و بيدندان گذاشته ميلغزم.
... پيرزن بودم که زاده شدم، جواني کردم، دادم، گرفتم. آخر عمري رفتم سامره و کاظمين و نجف و کربلا زيارت، آينه آوردم محض تبرک بگذارند توي قبرم. از دستم افتاد قبل از مردن شکست. حالا لاي همان آينهي شکسته که روي صورت پير و بيدندان گذاشته ميلغزم.
آفتاب دم مردن
May 27, 2004
داستانی از صالح تسبيحی
گفتم مرگ چه شکلی است؟ گفتی اگر چشمانت را ببندی و از پشت پوست زل بزنی به آفتاب، نور تاريک می کشدت از درد کمر. دردی که زود از ياد می بری...
گفتم مرگ چه شکلی است؟ گفتی اگر چشمانت را ببندی و از پشت پوست زل بزنی به آفتاب، نور تاريک می کشدت از درد کمر. دردی که زود از ياد می بری...
يک مصاحبه
May 12, 2004
داستاني از پونه ابدالي
دنياي من از دنياي آنها فاصله ميگرفت. آنها نگران يبوست بچه و مهماني شب جمعه و خيانت شوهرانشان بودند و من، كمكم ديگر حرفهاي آنها را نميشنيدم، همين كر شدن فاصلهی بين من و دوستان دوران كودكيام را بيشتر و بيشتر ميكرد...
دنياي من از دنياي آنها فاصله ميگرفت. آنها نگران يبوست بچه و مهماني شب جمعه و خيانت شوهرانشان بودند و من، كمكم ديگر حرفهاي آنها را نميشنيدم، همين كر شدن فاصلهی بين من و دوستان دوران كودكيام را بيشتر و بيشتر ميكرد...
تا انتهای شهر
April 30, 2004
داستانی از عليرضا کشاورز
خدا را ديدهای وقتی که غروبها، کلاه حصيری پارهاش روی سر، در خيابانهای غبارگرفتهی شهر قدم میزند؟ با قدمهای لرزانش کوچهها را آهسته طی میکند و نگاه بیتفاوتش از روی شيشهها و آدمها میلغزد...
خدا را ديدهای وقتی که غروبها، کلاه حصيری پارهاش روی سر، در خيابانهای غبارگرفتهی شهر قدم میزند؟ با قدمهای لرزانش کوچهها را آهسته طی میکند و نگاه بیتفاوتش از روی شيشهها و آدمها میلغزد...
نازنين
April 16, 2004
داستانی از علی عسگری
مسخره نيست؟ چهل سال خاطره را محصور کرده ايم درون چند تا عکس و يک آلبوم کهنه ي قديمي. نگاه کن، خوب نگاه کن، با همه ي زنداني بودنشان تنها نفس هاي اين اتاق تاريکند...
مسخره نيست؟ چهل سال خاطره را محصور کرده ايم درون چند تا عکس و يک آلبوم کهنه ي قديمي. نگاه کن، خوب نگاه کن، با همه ي زنداني بودنشان تنها نفس هاي اين اتاق تاريکند...
مسابقهی داستان نويسي
April 02, 2004
داستانی از پونه ابدالی
ماهها طول كشيد تا به خانوادهام بقبولانم كه نويسنده بودن هم يک شغل است، سرشان را تكان ميدهند كه يعني آره فهميديم، اما بعد از چند روز صدايشان در ميآيد كه ميخواهي چه كني آخر؟...
ماهها طول كشيد تا به خانوادهام بقبولانم كه نويسنده بودن هم يک شغل است، سرشان را تكان ميدهند كه يعني آره فهميديم، اما بعد از چند روز صدايشان در ميآيد كه ميخواهي چه كني آخر؟...
خوشبختانه ما بدبختايم
March 19, 2004
سيدرضا شکراللهی -- اوضاع ادبيات در وب، در سالی که گذشت
وحی
March 10, 2004
داستانی از عليرضا کشاورز
می دانم که همه ی چمدان ها را بارها زير و رو کرده ای؛ ولی باور کن چيزی که فراموش می کنی با خودت برداری، ارزش بازگشتن را ندارد. ارزش درهم ريختن دوباره ی تمام آن خاطرات پوسيده را...
می دانم که همه ی چمدان ها را بارها زير و رو کرده ای؛ ولی باور کن چيزی که فراموش می کنی با خودت برداری، ارزش بازگشتن را ندارد. ارزش درهم ريختن دوباره ی تمام آن خاطرات پوسيده را...
3x4
February 26, 2004
داستانی از فرشيد سلطانی
نقشه ام کامل است.. شروعش با چنگال های پلاستيکی غذايمان است و با قرمز لخته شده لای ملافه های سفيد تمام می شود..
نقشه ام کامل است.. شروعش با چنگال های پلاستيکی غذايمان است و با قرمز لخته شده لای ملافه های سفيد تمام می شود..
اتوبوس
February 10, 2004
داستانی از آبنوس مصلحی
جايش را محکم کرد. تمام تنش از خيسی، سرما و گرسنگی می لرزيد. نگاهی به قسمت مردانه کرد. پسری شايد 23-24 ساله يک وری نشسته بود و نگاهش می کرد...
جايش را محکم کرد. تمام تنش از خيسی، سرما و گرسنگی می لرزيد. نگاهی به قسمت مردانه کرد. پسری شايد 23-24 ساله يک وری نشسته بود و نگاهش می کرد...
1+68
January 28, 2004
فرشید سلطانی - به خانه که می رسم پدر را می بينم که معشوقه اش را می بوسد
عکس يک دره کنار تلفن است
مادر در عکس...
عصيان
January 21, 2004
داستاني از علی عسگری
نوشتن بيرون جهيدن از صف مردگان است. آيا کافکا هنگام نوشتن چنين جمله ای می دانست که روزی کلماتش، پيام آور تيره روزی انسان معاصر خواهند گشت؟
نوشتن بيرون جهيدن از صف مردگان است. آيا کافکا هنگام نوشتن چنين جمله ای می دانست که روزی کلماتش، پيام آور تيره روزی انسان معاصر خواهند گشت؟
تبديل در واحه ي تاريک روشن
January 08, 2004
داستاني از صالح تسبيحي
می آيد. نمی آيد. می آيد. می سرد عرق از گونه ها به گردن. از ميان سينه های زن می غلتد لای پاها. بی تاب ايستاده....
می آيد. نمی آيد. می آيد. می سرد عرق از گونه ها به گردن. از ميان سينه های زن می غلتد لای پاها. بی تاب ايستاده....
بازی
December 23, 2003
داستاني از عليرضا کشاورز
به چشمانت زل می زنم. می دانم که دروغ می گويی. بعد از اين همه وقت، پشت چشم هايت را می توانم بخوانم؛ ولی چيزی نمی گويم و تنها خيره می شوم به نقابی که ناشيانه ساخته ای....
به چشمانت زل می زنم. می دانم که دروغ می گويی. بعد از اين همه وقت، پشت چشم هايت را می توانم بخوانم؛ ولی چيزی نمی گويم و تنها خيره می شوم به نقابی که ناشيانه ساخته ای....
اين ديوار سرد و گچی
December 16, 2003
داستاني از مريم راستي
من از روز اول که به اين خانه آمديم گفتم. چند بار هم گفتم. گفتم تخت را بايد بگذاری وسط اتاق. نه اين جور...
من از روز اول که به اين خانه آمديم گفتم. چند بار هم گفتم. گفتم تخت را بايد بگذاری وسط اتاق. نه اين جور...
بی پایان
November 30, 2003
داستاني از علي عسگري
مرد لاغر ليوان چاي را روي ميز مي گذارد. دستش به ليوان است و با دست ديگر صندلي را عقب مي کشد. دستش مي لرزد و کمي چاي روي ميز مي ريزد، آرام در شيارهاي چوب ميز فرو مي رود و از جايش بخار برمي خيزد...
مرد لاغر ليوان چاي را روي ميز مي گذارد. دستش به ليوان است و با دست ديگر صندلي را عقب مي کشد. دستش مي لرزد و کمي چاي روي ميز مي ريزد، آرام در شيارهاي چوب ميز فرو مي رود و از جايش بخار برمي خيزد...
تار شكسته
November 11, 2003
داستاني از صالح تسبيحي
دخترک با صورتي سفيد و اندامي شل در آغوش پدر كف كرده و مرد چپ و راست به گونه هايش سيلي مي زند و تكانش مي دهد. زن به خود مي آيد و پايش را كه به سر جوان مثله شده چسبيده با حركتي سريع پس مي كشد....
دخترک با صورتي سفيد و اندامي شل در آغوش پدر كف كرده و مرد چپ و راست به گونه هايش سيلي مي زند و تكانش مي دهد. زن به خود مي آيد و پايش را كه به سر جوان مثله شده چسبيده با حركتي سريع پس مي كشد....
چرخه
October 24, 2003
داستانی از علی عسگری
...اما چه؟ رنگ عادت گرفتم؟ يا دلت برای شستن کهنه ی بچه لک زده؟ چقدر احمق بودم! از همان کافه نشينی های نامزدی بايد می فهميدم. چند ساعت آسمان به ريسمان بافته بودم؟...
...اما چه؟ رنگ عادت گرفتم؟ يا دلت برای شستن کهنه ی بچه لک زده؟ چقدر احمق بودم! از همان کافه نشينی های نامزدی بايد می فهميدم. چند ساعت آسمان به ريسمان بافته بودم؟...
چارسال شب 5
October 01, 2003
داستاني از صالح تسبيحي
قايق كاغذي را به در پرتاب مي كند و جيغ مي زند، دختر بي جان در آغوش پدر آرميده و مي خندد و او جيغ مي زند، چاي عنابي در شيشه ي استكان مي ريزد و دستاني پهن در موهايش مي سرد. درهايي كه بسته مي شوند يكي پس از ديگري...
قايق كاغذي را به در پرتاب مي كند و جيغ مي زند، دختر بي جان در آغوش پدر آرميده و مي خندد و او جيغ مي زند، چاي عنابي در شيشه ي استكان مي ريزد و دستاني پهن در موهايش مي سرد. درهايي كه بسته مي شوند يكي پس از ديگري...
توقف گاه تاکسی ها
September 24, 2003
داستانی از امین انعامی
مرد چاق سيگارش را روشن کرد و پکی به آن زد، تاکسی پر از دود شد، بعد با صدای کلفتش گفت: همه چيز گرون شده، گرونيه آقا! گرونی... حتی همين يه نخ سیگار هم برای مردم، خيلی تموم می شه...
مرد چاق سيگارش را روشن کرد و پکی به آن زد، تاکسی پر از دود شد، بعد با صدای کلفتش گفت: همه چيز گرون شده، گرونيه آقا! گرونی... حتی همين يه نخ سیگار هم برای مردم، خيلی تموم می شه...
سايه روشن
September 11, 2003
داستاني از علي عسگري
نگاهش کردم، نه او را، که آن لبخند نشسته بر چهره اش را که ديگر صميمي نبود، ديگر نمي بردت به آن گم گشتگي چهارده سالگي، گويي با آن گوشه ي بالا نشسته اش پرسشي داشت که انتظار پاسخت را مي کشيد.
نگاهش کردم، نه او را، که آن لبخند نشسته بر چهره اش را که ديگر صميمي نبود، ديگر نمي بردت به آن گم گشتگي چهارده سالگي، گويي با آن گوشه ي بالا نشسته اش پرسشي داشت که انتظار پاسخت را مي کشيد.
معرفي پايگاه ادبي خزه
September 05, 2003
پايگاه ادبي خزه کار نويي در حيطه ادبيات است، اعم از داستان کوتاه، شعر يا نقد. نو بودن خزه به معناي نفي گذشته نيست...
افسانه ی خون آشام (آخرین خط)
August 26, 2003
داستانی از امین انعامی
اتاق نشیمن، کاناپه ی بزرگی در کنار شومینه، جرق جرق بی قرار شعله های آتش و هاله ای از گرما که همانند روحی نامرئی، در همه جای اتاق حضور داشت؛ ناپیدا ولی حس کردنی. یک خواب عمیق که روی کاناپه جا گرفته بود....
اتاق نشیمن، کاناپه ی بزرگی در کنار شومینه، جرق جرق بی قرار شعله های آتش و هاله ای از گرما که همانند روحی نامرئی، در همه جای اتاق حضور داشت؛ ناپیدا ولی حس کردنی. یک خواب عمیق که روی کاناپه جا گرفته بود....
داغ دریا
August 05, 2003
داستاني از صالح تسبيحي
وقتی که از کنارت می گذرد، جامه ای زنانه، سیاه و بلند می بینی و عبور، نشانه های سکوت را به خود می خواند و برگها در آغوش هم خرد مي شوند و زير پايش مي شکنند....
خاک ايستاده
July 23, 2003
مي آيند تو، در را که باز مي کنند نور از بالاي در مي پاشد توي تاريکي اتاق، آرام و يکنواخت تا سطح صورتم پايين مي آيد. مي آيند تو و گويي که تازه ته مايه مستي از نگاه هايشان پريده باشد، مبهوت به من خيره مي شوند...
تهيه کننده در زير کاناپه
July 18, 2003
داستان از جلد دوم مجموعه آثار چخوف انتخاب شده است، سال 1885
پايان يک ديکتاتور
July 03, 2003
پايان يک ديکتاتور ياداشتي درباره رمان «سور بز» سور بز نوشته ماريو بارگاس يوسا ترجمه عبدالله کوثري نشر علم، 1381 1_ ماريو بارگاس يوسا...
روبان مخملي قرمز
June 26, 2003
روبان مخملي قرمز در باز شد و با يک روبان مخملي قرمز که به موهايش بسته بود وارد کلاس شد. از همان لحظه فهميدم...
... ما داريم مي آييم
June 05, 2003
... ما داريم مي آييم دانه هاي خرد و قهوه اي با يک دست از ميانه لوله سفيد سيگار بيرون مي ريخت و دست...
فضا
May 08, 2003
«بهترين بچه عالم» (نشر شولا، 1378) از آن مجموعه هايي است که خواندنش را به همه توصيه مي کنم. به چند دليل: 1 ـ...
نامه اي در بشکه سيمان
May 01, 2003
«جهان داستان کوتاه» (انتشارات نگاه، 1376) مجموعه هجده داستان کوتاه است که به همت «آرتوش بوداقيان» انتخاب و ترجمه شده اند. با وجود آنکه...
لحظه هاي مشبک پنجره
April 24, 2003
لحظه هاي مشبک پنجره پنجره مشبک انگاره هاي خارج از خويش را قاب کرده و همواره به تماشا گذاشته: هيکل ابري سفيد که پايين...
خارج از محدوده
April 17, 2003
خارج از محدوده مي رود زير دوش و باران به فكرش مي زند و فكرش به مناطقي مي رود كه نمي بارند. اريتره، سومالي،...
تاريخ زنده
April 10, 2003
آنتوان چخوف (Anton Tchekhov) يکي از سه نويسنده نامدار و جهاني ادبيات روس، در سال 1860 در يکي از شهرستانهاي جنوبي روسيه، متولد گشت....
پيرمرد بر سر پل
April 03, 2003
ارنست همينگوي (Ernest Hemingway) در سال 1898 در آمريکا متولد شد تا سي سال بعد خود را در رديف نام آورترين نويسندگان معاصر آمريکايي...
سنگينى يک سايه
March 27, 2003
سنگينى يک سايه دم دمه هاى غروب بود كه از ايستگاه راه آهن به خانه برگشتم. وقتى در آپارتمانم را باز كردم و ديدم...
پدر
March 18, 2003
ريموند کارورترجمه: فرزانه طاهري...
شام غريبان
March 11, 2003
شام غريبان آيا تقصير ما بود؟ شايد! اين ظهر عاشورا هم مانند تمام اين سالها دوست دارم آن غريبه مقصر باشد، اما نمی شود....
دريا در تاکستانها
March 04, 2003
«کنيزو» (انتشارات نيلوفر، 1367) مجموعه نه داستان کوتاه «منيرو رواني پور»، داستان نويس معاصر، است که همگي در فاصله سالهاي 67 - 63 نوشته...
توماس
February 26, 2003
توماس توماس پسر خيلي خوبي است. بيش از آنچه بتوانيد تصور كنيد. به خاطر همين خوبياش هم هست که همه دوست اش دارند -...
پدر
February 19, 2003
ريموند کارور (Raymond Carver)، متولد آمريکاست، سال 1938. کودکي و نوجوانيش با پدر و مادرش گذشت و حکايات ساده اي که پدرش برايش از...
آخرين شب جهان
February 05, 2003
ژانر علمي تخيلي در ادبيات داستاني، به اندازه کافي وسوسه کننده و از طرفي ويران کننده است. امکانات بي شماري که تخيل پيشرفت علمي...
دو پادشاه و هزارتوهايشان
January 29, 2003
«سرزمين کورها» (نشر جويا، 1370) مجموعه اي از 29 داستان کوتاه است که به همت «رضا جولايي»، نويسنده معاصر، جمع آوري و ترجمه شده...
چشم شيشه اى
January 22, 2003
صادق چوبک، متولد 1295، بوشهر. جوانيش معمولي بود، چون همه درس خواند، مدرک گرفت، خدمت رفت و حتي ازدواج کرد، 21 سالش بود، تحصيلکرده...
راز قتل آقامير
January 15, 2003
«داوود غفارزادگان» از نويسندگان معاصر است، و به آن دسته ای تعلق دارد که نوجوانيشان با انقلاب ايران مصادف شد. انقلابی که دامنه تغييراتی...
يک کتاب: درخت زيبای من
January 08, 2003
يک کتاب: درخت زيبای من نوشتهء : ژوزه مائورو ده واسکونسلوس کتاب خوندن هم حکايتی داره . بستگی داره به اينکه آدم تو چه...
کرکس
January 01, 2003
فرانتس کافکا (1924 - 1883) را به نوعی می توان پدر ادبيات مدرن دانست. متولد پراگ بود، در خانواده اي يهودي و آلماني زبان....
اين روزا آدمای فضول زياد شدن
December 25, 2002
اين روزا آدمای فضول زياد شدن چه كسی فكرش را می كرد كه اينجا ببينمش. نمی دانستم به خدا فحش دهم يا به او...
خريد بزرگ
December 18, 2002
«کتاب سياه، خاکستري، سپيد» (نشر برسات، ۱۳۸۰) مجموعه اي از داستانهاي کوتاه عده اي از مشهورتري» نويسندگان تاريخ ادبيات است که به همت «رضا...
آقای مامسفورد
December 11, 2002
«بهترين بچه عالم» (نشر شولا، ۱۳۸۱) مجموعه ای از داستان های کوتاهی است که به همت «اسد الله امرايی» ترجمه گشته اند. عنوان اصلی...
سالگرد هفت سالگی
December 04, 2002
سالگرد هفت سالگی کنار خانه اشان، خانه ای بزرگ به اندازه چادر گلی دخترک ساخته بودند. پسرک دری را در هوای خيالاتش به صدا...
مانيکور
November 27, 2002
مانيکور آنهايی که می خواستند هفت قدم پشت تابوت راه بروند نتوانستند قدمهايشان را بشمرند، مرتضی نمی توانست گنجشکهای روی سيم برق را بشمرد....
عقرب
November 20, 2002
عقرب آدم نرمخو و مهربانی بود. فاصله چشمانش از هم بسيار کم بود، اين خصوصيت معمولا حقه باز بودن آدم را می رساند. ابروهايش...
فقط یک فنجان قهوه ساعت هفت
November 13, 2002
"فقط یک فنجان قهوه ساعت هفت!"* *بیاد اون دوستی که از زنش هیچ چیز نمی خواست.هیچ انتظاری نداشت..."فقط" و "فقط" یک انتظار داشت. اینکه...
همنوايي شبانه كلاغ ها
November 06, 2002
همنوايي شبانه كلاغ ها... شب بود و هوا تاريك بود .... تاريك ِ تاريك ... مدت ها بود روشنايي رو نديده بودم ... جاده...
س اول سوختن است
October 30, 2002
س اول سوختن است به رضا قاسمي براي قلبش كه تير مي كشيد و صدايش كه مي لرزيد وقتي تمام شب با من در...
وقتی گرما قهر می کند
October 16, 2002
وقتی گرما قهر می کند باز باد می آمد، باز دوباره باد... بادی که دشمن پنجره های بسته بود، بادی که دشمن پرده های...
زمان نه در ساعت
October 09, 2002
زمان نَه در ساعت نصف اتاق پر از صداى چرخ خياطى بود و نصف ديگرش پر از دود ترياک. هنوز كسى سفره ناهار را...
سوم کشون
October 02, 2002
سوم کشون گاو مشت حسن وقتي مرد، بيچاره مشتي آنقدر ناراحت شد كه سر به طويله گذاشت و گفت من گاوم. آخرش هم كه...
پرتگاه
September 25, 2002
پرتگاه ايستادم. لبه ی هر چيز برنده. لبه ی هر چيز باز به پرتگاهی پر از چيزهای برنده. ايستادم. هر چيز برنده ايستاده. از...
آتش در زمستان
September 18, 2002
آتش در زمستان در خانه تنها بودم، تنهای تنها. تازه از سر کار برگشته بودم. اين کار ما هم که تمامی ندارد! بخاری را...
يک تفريح تگزاسی !
September 11, 2002
يک تفريح تگزاسی ! من و ديگر مردم پامپاس سيتی، بيضی وار ايستاده و منتظر بوديم، منتظر چه؟ دو نفرشان کارشان به آخر رسيده...
آماتور
September 04, 2002
آماتور نگاهی دوباره به ساعت مچی چيزی حدود سی دقيقه تاخير را نشان می داد. بازيگر جوان در حال رديف کردن تجربه های کوچک...
آرزوهای بزرگ يه بچه کوچولو
August 28, 2002
آرزوهای بزرگ يه بچه کوچولو يکی بود , یکی نبود ... يه پسر سر به هوا بود که اسمش ... نه اصلا اسم نداشت...
دو شنبه 18 مارچ
August 21, 2002
دو شنبه 18 مارچ خسته ام. در آخرين روزهاي دهه ي هشتاد شمسي، چقدر خسته ام. ”روز و شب نداره. تو از خودت خسته...
سه پيرمرد به دوستانم
August 14, 2002
سه پيرمرد به دوستانم : آنها كه مردند. و آنهايي كه هنوز نمرده اند. در يكي از كوپه های ترنی كه لندن را به...
پرش مشکل ادمهائي
August 07, 2002
پرش مشکل ادمهائي مثل من اين است كه يك روز سرد زمستاني كه مثلا ميتواند يك سوم دي ماه باشد وقتي ميخواستيم از...
به اكبر سردوزامي آن
July 31, 2002
به اكبر سردوزامي آن ديگران هر روزي... بلند شد... موهاي روي پيشانيش را با دست صاف كرد. دستي به سينه هاي عريانش كشيد. سرد...
كاغذ بي خط
July 24, 2002
كاغذ بي خط از فيلمهايي است كه هر كسي با ديد مربوط به خودش با آن برخورد مي كند و اتفاقا آن را...

