July 24, 2002
story - asgari

  كاغذ بي خط

  كاغذ بي خط از فيلمهايي است كه هر كسي با ديد مربوط به خودش با آن برخورد مي كند و اتفاقا آن را هم در فيلم مي يابد. نوشته زير يكي از همين ديدگاههاست. شايد اسمش را بشود نگاهي فيمينيستي به كاغذ بي خط گذاشت. نمي دانم.

بابك غفوري آذر

***

  از جماعت ذكور هميشه واهمه داشتم، نه از اون جهت كه تو اجتماع رايجه. بلكه هميشه فكر مي كردم اگر به يكي شون رو بدم و يك كمي دل بهشون ببندم، دربندم مي كنه و نمي ذاره خودم باشم، اونوقته كه بايد بشم يكي كه عين مردش فكر مي كنه، راه مي ره و غذا مي خوره. اگه خيلي شانس بيارم و طرفم تحصيل كرده باشه و چهارتا كتاب روشنفكري هم خونده باشه، مي تونم از زير عنوان ضعيفه بودن بيام بيرون و منم دنباله رو افكار اون بشم. يه زن روشنفكر كه هيچ كتاب روشنفكري نخونده اما واسه خاطر شوهر روشنفكرش، روشنفكر شده.
  رؤيا رؤيايي هم را يكي مثل خودم مي بينم. يه زني كه با شوهر به اصطلاح روشنفكرش مشكل خاصي نداره اما تا وقتي كه سرش تو كار خودش باشه و نخواد جهانگير رو موشكافي كنه و تا وقتيكه زني خوش پوش و خوش برخورد و خوش سر و زبون باشه. اون رو كاغذهاي بي خط خوب مي نويسه اما رو كاغذهاي خط دار كج و كوله چون كاغذهاي بي خط به اون اجازه مي دن كه خودش باشه، خودش تصميم بگيره كجا بنويسه، كجا شروعش كنه و كجا تمومش كنه همانطور كه كاغذهاي خط دار به او امر و نهي مي كنند كه كجا بنويسه و كجا ننويسه و برايش تعيين تكليف مي كنند. اما او براي رو خط رفتن و رو خط نوشتن نيست، او براي كاغذهاي بي خطه كه بتواند خودش باشد. رؤيا ديگه مي خواد نه تو ظرف زباله باشه، نه تو ديگ، نه رو تخت و نه تو يخچال. او مي خواد جاشو خودش مشخص كنه. اما جهانگير داره زندان مي سازه و نمي خواد كه رؤيا خودش باشه.جهان هم مثل بقيه مرداي روشنفكر، اسمش فقط روشنفكره، مرداي روشنفكري كه هنوز خيلي از رابطه ها واسشون تعريف نشده است، مرداي روشنفكري كه كتاب سوزوني راه مي ندازن و مرداي روشنفكري كه هنوز زورگويي مرداي مرتجع تو خونشونه و به زور وارد خونه مي شن ـ اينها هر دري رو كه روشون باز نشه، مي شكونن. ـ جهان از چي مي ترسه؟ تو سوراخ سنبه هايش چي قايم كرده كه اينقدر وحشت داره كه رؤيا پيداشون كنه، شايد مي ترسه كه رؤيا از زير بناي ارتجاعي شخصيتش آگاه شود و شايد هم مي ترسه كه رؤيا بفهمه كه اون تنها چيزي كه بلده، سلاخي كردنه.
  حالا ديگه فيلمنامهه تموم شده و رؤيا يه دروغ راست راسكي ساخته، يه دروغ كه سرورش احساس خطر كرده و واسه همين فيلمنامهه رو مي سوزونه. اون تو اين كارها خبره است. حالا هم مي خواد بره بخوابه، رؤيا هم بايد بره.

شيوا تكلو
 

روشنک پاشايی