پرش
مشکل ادمهائي مثل من اين است كه يك روز سرد زمستاني كه مثلا ميتواند يك سوم دي ماه
باشد وقتي ميخواستيم از روي يكي از نهرهاي رويائي داخل قصه مان به آنطرف بپريم،
اشتباهي پايمان را روي غورباقه يا شايد هم مارمولكي گذاشتيم سر خورديم و ناگهان از
توي قصه مان به دنيائي پرت شديم كه همه چيز آن به طرز فجيعي برايمان عجيب و غريب
است. شايد اگر قبلا به يكي از همين مراكز بينائي سنجي خودمان مراجعه كرده بوديم كه
اگر چشممان ضعيف است عينكي لنزي چيزي براي چشمهاي وا مانده مان تجويز كنند تا زير
پايمان را درست ببينيم يا حداقل كمي تمرين پرش كرده بوديم به بدبختي نميافتاديم.
پدرم هميشه ميگويد.آخر توي اين مدرسه ها چي به شما ياد ميدهند. حتي بلد نيستي بپري
و من در حالي كه پايم را از درد ميمالم توي دلم جوري كه كسي نشنود ميگويم : پدر جان
اين جور چيز ها ذاتي است. اگر از وقتي جنين هستي ياد نگيري كه از جوب يا چاله يا هر
جاي پريدني ديگر بپري ديگر ياد گرفتنت محال است.
نميدانم آيا كار كردن با زونكن هم ربطي به پرش دارد يا نه ولي آنروز در حالي كه
عرقريزان زير نگاه سنگين آقاي سدري در حال كلنجار رفتن با زونكن هائي بودم كه توي
كمد خانم شيخ الاسلامي تلنبار شده بودند يكدفعه سرو كله خانم شيخ الاسلامي پيدا شد
، بدون هيچ حرفي زونكن را از دستم گرفت وآنرا درست بست. بعد نگاهم كرد . البته معني
نگاهش كاملا واضح بود.انگار داشت ميگفت پس تو چي بلدي ؟ و صد البته درستي برداشتم
از آنچه كه فكر ميكرد وقتي ثابت شد كه با لحني بزرگمنشانه گفت اشكالي نداره وبائي
جان كم كم ياد ميگيري. بعد كشوي ميز كارش را كه روي آن مملو از مجسمه و كارت و گل
خشك و انواع و اقسام چيزهائي بود كه به مناسبت پست جديدش از طرف سيل زير دستيهاي
ارادتمند دريافت كرده بود باز كرد و يك دسته خودكار رنگي جلويم گذاشت كه بر چسبها
را با آنها بنويسم. هرگز در عمرم هيچ كسي را نديده ام كه چنان ديوانه وار عاشق
خودكارها ي رنگي باشد. خانم شيخ الاسلامي با خودكارهايش كار نميكرد .زندگي
ميكرد.آنهم چه زندگي، مملو از صفا و صميميت.
چشمم به سدري افتاد . بدجوري خودش را سر گرم به هم زدن كاغذ هاي روي ميزش كرده بود.
به نظرم خيلي خوش قيافه آمد. ريش داشت. چهار شانه بود و قد بلند. حدود سي و يكي
دوساله نشان ميداد. درنخستين ملاقات اين اولين باري بود كه نشسته ميديدمش. مدام در
حال فعاليت بود يعني فكر ميكنم كه بود چون مرتب از اتاق ميرفت بيرون . هنوز
نميدانستم كه از نظر سلسله مراتب اداري زير دست خانم شيخ الاسلامي بود يا رئيسش.
دلم ميخواست با من حرف بزند. داشتم فكر ميكردم اين دفعه اگر موقعيت مناسب باشد شايد
سر حرف را باز كند و توي ذهنم به شدت دنبال جواب سئوالش بودم. مشگل اينجا بود كه
هنوز سئوالي را كه قرار بود از من بپرسد نميدانستم. هر چه كه بود آخر و عاقبت خوشي
داشت .
در زدند ويك سبد گل گنده پا دار وارد شد. پشت سر سبد سرهاي دو نفر از دوستداران
خانم شيخ الاسلامي پديدار شد. به بيرون رفتم تا پوشه مربوط به آقاي سعيد سيد ساوجي
حبل المتين را بياورم..وقتي برگشتم جايم را گرفته بودند. مجبور شدم مدت نيم ساعت
همانطور يك لنگه پا بايستم تا مهمانها بروند. وقتي رفتند خانم شيخ الاسلامي با غرور
خاصي سبد گل را چند بار ا لكي اينطرف و آنطرف كرد.آنقدر با سبد ور رفت كه از روي
ميز معلق شد و دو نفري پس از تلاش بسيار بالاخره موفق شديم يك جاي ثابت كنار گلدان
كت و كلفت فيلتوس مصنوعي كه آنرا هم حتما به مناسبت ورود خانم شيخ الاسلامي آورده
بودند برايش پيدا كنيم. در اثر كمبود جا فيلتوس را روي زمين گذاشته بودند. من قبلا
فيلتوس مصنوعي نديده بودم. يعني اصلا فيلتوس نديده بودم. ما در باغچه خانمان اگر جا
بشود فقط گل ميكاريم و يك عالمه تربچه و سبزي خوردن. دو تا درخت خرما لوو يك درخت
آلبالوهم داريم. قبل تر يك درخت گيلاس هم داشتيم كه خشكيد. هيچوقت هم نفهميديم چرا.
شايد به اين خاطر بود كه...خانم وبائي چائي را ريخـتـيـد. اين صداي آقاي سدري بود
كه رشته افكارم را پاره كرد. در حال فكر كردن با آرنجم چائي نيم خورده يكي از
مهمانان را سر نگون كرده بودم. روي يكي از قطعات شكسته جاي رژ لب يكي از مهمانها
معلوم بود. باز نگاه خانم شيخ الاسلامي بود كه عرقم را در آورد. توي دلم كلي به
خودم فحش دادم كه موقع آمدن، به مناسبت پست سازماني جديدش از همين گل فروشي بغل يك
دسته گل برايش نخريده بودم. حتي به فكرم هم نرسيده بود. شايد اگر برايش گل خريده
بودم و جاي رژ لبم روي استكان چايم مانده بود، الان اينطوري به من نگاه نميكرد.
همانطور كه گفتم فهميدن اينجور ظرايف استعداد ميخواهد ..
آبدارچي با خاك اندازو بندو بساط وارد اتاق شد تا بقاياي دسته گلي كه به آب داده
بودم را جمع كند. هر چند وقت يكبار دزدكي نگاه خصمانه اي هم حواله ام ميكرد. پيش
خودم فكر كردم حتما ديگر برايم چائي نخواهد آورد. ولي 1 ساعت بعد سرو كله اش پيدا
شد و يك استكان هم براي من گذاشت. داشت كم كم ازش خوشم ميآمد. بيچاره آدم بدي به
نظر نميآمد. از اينكه تحويلم گرفته بودندكمي احساس امنيت كردم.با خوشحالي استكان را
بلند كردم كه چيك چيك چيك ،دو قطره درشت چاي روي كاغذ چكيد. نگاهم به نعلبكي افتاد.
تهش پر چاي بود. سعيم را كردم ولي نشد كه دو عدد اثر انگشت چرب و چيلي و لب پريده
استكان و كپه پوچل چائي خشك كه به بيرون استكان چسبيده بود را نديد بگيرم. استكان
را سر جايش گذاشتم و انگشتانم را با مانتويم پاك كردم.
سدري و شيخ الاسلامي هر دو از اتاق بيرون رفتند. در اين مدت از چشم و ابرو آمدن
خانم شيخ الاسلامي فهميده بودم كه سدري از نظر اداري رئيس شيخ الاسلامي و در نتيجه
من محسوب ميشود. نگاهي به دورو برم انداختم. ميز سدري نا مرتب بود با كلي كاغذ و از
آن فاصله اي كه من نشسته بودم ميشد گل و بته هائي را كه به هنگام مكالمات تلفني
گوشه و كنارشان كشيده بود ديد. نفهميدم چه مدت گذشت. فقط از روي گردنم كه خشك شده
بود فهميدم مدت زيادي ست كه سرم رو به پائين و گرم كار است. صداي خش و خشي در پشت
سرم شنيدم و به دنبال آن سدري گلويش را صاف كرد و به طرف ميزش رفت. عجب كفشهائي.
بسيار شيك و تميز بودند. انگار همين الان خريده بودشان. چشمم به كفشهاي خودم افتاد.
صبح كه از خانه بيرون مي آمدم تميزشان كرده بودم ولي كماكان خاكي بودندكفشهاي من
هميشه يا پا ميخورند ،يا در گودال پر از آب و گل شناور ميشوند ويا از وسط مصالح
ساختماني و خاك و خل سر در مي آورند .
خانم شيخ السلامي هنوز نيامده بود . ناگهان.. نمي توانستم باور كنم. داشت با من حرف
ميزد. قلبم شروع كرد به تند زدن. حتما مي خواست سئوالش را كه نميدانستم چيست بپرسد.
گفت: وقتي من نبودم شما به كاغذهاي روي ميز من دست زديد؟ و به دنبال آن ابروهايش با
حالتي مشكوك بالا رفت. به چشمهايش نگاه كردم. غريبه بودند. سرم را به علامت نفي به
شدت تكان دادم ولي خوب گمانم نه فهميد و نه باور كرد. شايد فهميدن هم مثل پرش يك
امر ذاتي ست! بعد براي اولين بار چشمم به حلقه كت و كلفت طلائي دست چپش افتاد .
وقتي كيفم را بر ميداشتم كه به خانه بروم نگاه سرد سدري تا بيرون در وحتي شب موقعي
كه ميخواستم بخوابم بدرقه ام كرد.