August 14, 2002
story - asgari

سه پيرمرد به دوستانم

سه پيرمرد

به دوستانم : آنها كه مردند. و آنهايي كه هنوز نمرده اند.

در يكي از كوپه های ترنی كه لندن را به يكی از شهرهای اسكاتلند وصل می كرد سه پيرمرد نشسته بودند و سرفه می كردند. بيرون هوا سرد بود‚ اما آفتاب كمرنگي كه داخل آمده بود به اندازه كافي گرما داشت كه آنها را در نوعي خلسه فرو برد. دو تا از آنها كتابهايي نيمه باز روي پاهايشان گذاشته بودند و با چشمان نيمه بسته به مراتع سبز و كشتزارها نگاه مي كردند. نفر سوم كه عليرغم كهولت سن‚ جوانی چشمهايش را حفظ كرده بود با گوشی به موزيك گوش می كرد و هر از چندی نيم نگاهي می انداخت تا بفهمد دو نفر ديگر چه می خوانند.
يكی از آنها هر پنج دقيقه سيگاری آتش می زد و دود را با ولع می بلعيد. آن يك كه به موزيك گوش می كرد همان اول سيگاری را تا نصفه كشيده بود‚ آن را با دقت خاموش كرده و در پاكت گذاشته بود‚ و بقيه آن را هم وقتی كه در حال نزديك شدن به مرز اسكاتلند يودند تمام كرده بود. نفر سوم در طول اين چند ساعت فقط دو سيگار كشيده بود.
مامور اسكاتلندی بعد از كنترل پاسبورتهايشان در را بست و رفت. آن كه از اول تا حالا فقط دو سيگار كشيده بود فكر كرد : “يك نروژی و يك فرانسوی و يك آلمانی در قطاری كه از بريتانيا به اسكاتلند می رود. جالب است.“ پيرمرد شصت و چند ساله ای كه سيگارهای نصفه می كشيد و موزيك گوش می كرد و تمام موهايش ريخته بود‚ برسيد : “شما برای گردش به اسكاتلند می رويد؟“
ديگر خيالشان راحت شده بود كه هيچكدامشان انگليسی زبان نيستند. بنابراين با اعتماد به نفس زبان الكن انگليسی شان را به كار گرفتند و به صحبت مشغول شدند. مرد فرانسوي فكر كرد .“بيخود می گويند اهالي اسكانديناوی سرد هستند. اين نروژی با اين حركات دست و صورت و پرحرفی ... انگبسی اش هم خوب است.“ مرد آلمانی جواب داد .“من به موسيقی رپ علاقه دارم و ساكسيفون می زنم. اما الان می خواهم چند روزی به اسكاتلند بروم و از همه چيز دور باشم. فرار می كنم.“ پيرمرد نروژی كه توضيح داده بود كه برای شركت در كنسرتی به اسكاتلند می رود در ذهنش كاوش می كرد تا بفهمد اين فراری و آن سيگاری قهار را قبلآ كجا ديده است. از لابلای سالها و لحظه ها گذشت‚ در خيابانهای خاموش و تاريك چرخ زد‚ صورتش را به پنجره های سرد چسباند و برف را نگاه كرد‚ اما گرمش شد و بوی نفت و شرجی تمام جانش را پر كرد.
مرد نروژی گيتارش را پايين آورد و آواز خواند. ترانه ای كه حداقل نيم قرن از عمرش مي گذشت. دو نفر ديگر هم جاهايی با او دم گرفتند و خواندند. بعد شروع به خنديدن كردند.خنده ای چنان از ته دل كه همه را در قطار ساكت و كنجكاو كرد. خنده ای چنان‚ كه نمی شد باور كرد از اين پيكرهای فرتوت بر می خيزد.
مرد آلمانی از شبی حكايت كرد كه قرار بود فردايش برای تحصيل به آلمان برواز كند. تازه ديپلم هايشان را گرفته بودند وهمه شان به تهران رفته بودند. شب تا نزديك صبح بيدارماندند و عكس گرفتند. آواز خواندند و رقصيدند و با شور و حرارت در مورد شعر و سياست و آينده جدل كردند. گفت :“آن عكس را هنوز دارم. كهنه است‚ اما می شود چهره ها را تشخيص داد.“ فرانسوی گفت :“من نمی دانم هنوز می توانم همه اسمها و صورتها را به ياد بياورم يا نه؟“ مرد نروزی باز هم آواز خواند و تعريف كرد كه در جريان جنگ با خانواده اش به شيراز رفته و بعد ازچند سال قاچاقی به نروژ مهاجرت كرده است. در آنجا با زنی ازدواج كرده و اينك چند نوه هم دارد. “هنوز هم سيگارهايت را نصفه نصفه مي كشی“ مرد آلمانی به ياد داشت.
پنجاه سال بود كه همديگر را گم كرده بودند. زندگی هر كدامشان را از آفتاب سوزان و بوی نفت و شرجی آبادان كنده بود و به جايی پرت كرده بود و اينك دوباره در قطاری كه سوت می كشيد و از ميان كشتزارهای اسكاتلند جلو می رفت گرد آورده بود تا بخندند و آواز بخوانند و خاطره تعريف كنند. رايحه ای خبيثانه در اين اتفاق بود كه هر سه حس كردند اما از آن حرفی نزدند.
ساعت شش صبح به مقصد رسيدند. دو نفر ديگر سوار تاكسی شدند و رفتند. اما مرد آلمانی بعد از اينكه آبی به صورتش زد و قهوه ای خورد روی نيمكتی نشست و قطارها را نگاه كرد كه می آمدند و می رفتند. صبحگاه دوردستی را در بنجاه و اندی سال بيش به خاطر آورد كه زودتر از آنچه می بايست از خواب پريده بود. ديگران هنوز خواب بودند. همچنان كه پاسبورت و بليط و چمدانهايش را براي آخرين بار وارسی می كرد شعری را به خاطر آورده بود كه كسی شب بيش خوانده بود. شعری ژاپنی كه در تمام طول اين سالها تركش نكرده بود .
تنها‚ در اين دهكده كوهستانی
شاخه ها را مي شكنم
و به آتش می سپارمشان‚
به اين اميد كه اشكال دود
تنهايم نگذارند
 

نادر بکتاش