September 18, 2002
story - asgari

آتش در زمستان

آتش در زمستان


در خانه تنها بودم، تنهای تنها. تازه از سر کار برگشته بودم. اين کار ما هم که تمامی ندارد! بخاری را روشن کردم و مدتی در کنارش، دست هايم را گرم کردم. بی حس شده بودند. با اينکه دستکش های ضخيمی پوشيده بودم، اما همان چند باری که برای در آوردن پول يا دست دادن، دستکش را در آورده بودم، سرما به داخل آن نفوذ کرده و جا خوش کرده بود. ولی کم کم، با گرمای بخاری دست هابم جان گرفتند. خانه نامرتب بود. خانه که نه، يک اتاق چند متری. رخت خواب آشفته يک طرف، پرونده ها روی زمين، لباس ها آويزان از طاقچه، ظهر هم که لباسم را هول هولکی اتو زدم، در اثر عجله، بدون اينکه از برق بيرونش بکشم، همانجا گذاشتم باشد و حالا فرش را سوزانده بود. شانس آوردم خانه آتش نگرفته بود. سفره هم نيمه باز وسط اتاق پهن بود و به ته بشقاب ها غذا ماسيده بود.
پيک نيک را نگاه کردم، هنوز خالی نشده بود. روشنش کردم و دو تا تخم مرغ بار گذاشتم ولی هرچه گشتم، نان پيدا نکردم. بايد می جنبيدم، نانوايی هنوز باز بود. دستکش و کلاه و پالتو و زدم بيرون. کمی معطلی تو صف، ولی نتيجه اش يک نان داغ بود که بخار ازش بلند می شد. سريع برگشتم، با اين حال مواظب بودم روی يخ ها سر نخورم.
وقتی رسيدم، بوی سوختگی می آمد. فهميدم نيمروی من است که جلز و ولز می کند. پريدم و ماهی تابه را از روی پيک نيک برداشتم. شانس آوردم که اين يکی هم خانه را به آتش نکشيده بود.
در خانه تنها بودم، تنهای تنها. خوب اشکالی نداشت، نيمروی خودم بود، فدای سرم!
ماهی تابه ديگری نداشتم. بنابراين ته همان ماهی تابه را سابيدم و شستم و دوباره دو تخم مرغ ديگر. تا حاضر شدن آن ها وقت داشتم که اتاق را کمی مرتب کنم. اول ظرف های کثيف را جمع کردم و گوشه ای گذاشتمشان تا بعدا، اگر وقت شد، بشورم. بعد نان را توی سفره گذاشتم و سفره را تا کردم. لباس ها را هم تا کردم و داخل کمد گذاشتم و اتو را پايين کمد. رخت خواب را هم جمع و جور و جای آن را عوض کردم، آن را روی سوختگی فرش گذاشتم تا ديده نشود. از اين به بعد اينجا می خوابم. پرونده ها هم جايشان روی طاقچه بود، کنار گلدانی که امروز اصلا يادم رفته بود به آن آب بدهم و پژمرده شده بود. با دست سعی کردم سرش را بالا بگيرم اما نشد. خوب به هرحال هر موجودی يک روز می ميرد، حتی خود من. مهم آن است که وقتی مردی، حسرت چيزی را نخوری. شايد اين گل هم نمی خواست در اين اتاق سوت و کور بميرد. شايد دلش دشت گلی می خواست. شايد آنجا بيشتر عمر می کرد. من چی؟ آيا من هم تا آخر در اين اتاق خواهم ماند، در اين غربت؟ آيا من هم همين جا و در همين حالت خواهم مرد؟
کمی ترسيدم. رفتم جلوی آينه ای که پشت در آويزان بود. دستی به موهايم کشيدم. هنوز سياه بودند، اما مگر تا آخر هم همين گونه می مانند؟
ناگهان پنجره باز شد و باد سردی که می آمد، تمام پرونده ها را در اتاق به رقص در آورد و در اثر ضربه پنجره، گلدان به وسط اتاق پرت شد و شکست. پنجره را سريع بستم و بعد به اتاق آشفته ای نگاه کردم که مملو از کاغذ بود. در خانه تنها بودم، تنهای تنها. اينجا محل زندگی من بود، تنها من. پس اشکالی نداشت. آن ها را با حوصله جمع کردم و دوباره روی طاقچه گذاشتم. وقتی به سر گلدان رفتم، حس کردم دوباره بوی سوختگی می آيد. يک بار ديگر شامم سوخته بود و يک بار ديگر شانس آوردم و خانه نسوخته بود، اما چه فايده؟ اگر کل اين اتاق هم می سوخت، آيا تفاوتی داشت؟ من در خانه تنها بودم، پس هيچ اهميتی نداشت اگر چنين اتفاقی می افتاد. سرنوشت من هم مانند همين گلدان است، بهتر بگويم، سرنوشت اينگونه زندگی کردنم. حال که فکر می کنم، می بينم چند روز است که به گل آب نداده بودم. احساس می کنم که اين اتاق، همين گونه هم در حال نابود شدن است، در حال سوختن است، اندک اندک، حتی در اين سرمای زمستان ...

امين انعامی